روضه در پاقلعه دیروز (2) : نوشته :احمد مدنی : آپادانا بهمن 1387
ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱٢   کلمات کلیدی:

 

آیا طلوع میکند از مغرب آفتاب کاشوب در تمامی ذرات عالم است گر خوانمش قیامت دنیا بعیدنیست این رستخیز عام که نامش محرم است جن و ملک بر آدمیان نوحه  میکنند گویا عزای اشرف اولاد آدم است  

 

حکایت مجلس روضه  در پاقلعه  دیروز

(خاطراتی از 1350- 1335 )

( قسمت دوم )

اگر قسمت اول را نخوانده اید، لطفا به صفحات زیرین مراجعه فرمایید

 واعظان و جلوه گری آنان روی منبر

از ساعت پنج تا حدود ساعت هشت شب، ساعات معمولی بود و آخوندهای روضه خوان به ترتیب ورود، از منبر بالا می رفتند و مقدمه ای می چیدند و گریزی می زدند و پایین می آمدند. اما از آن پس تا یازده  شب جلسه حال و هوایی دیگر داشت. در این ساعات بود که روضه خوانهای معروف و پرطرفدار اصفهان به منبر می رفتند و جماعتی برای دیدن و شنیدن حرفهایشان در این ساعات به روضه می آمدند. از روضه خوانهای معمولی می توانم از شیخ فصیحی، عماد، آسید علی نقی سجاد، و شهرستانی نام ببرم که شخص اخیر با یابوی عظیم خود به مجالس می رفت و همیشه پسرکی همراهش بود که از یابو مواظبت می کرد. از آخوندهای معتبر و معنون، نام سراج الواعظین، آقای صهری، حسام الواعظین، شیخ الاسلام مشهور به پسر شیخ، و آقای روضاتی به خاطرم مانده است.

از هر روضه خوانی که به مجلس می آمد، ابتدا در اتاق سمت نسرد و پشت منبر پذیرایی می شد. آخوند تازه وارد در همان حال که چایی خود را با نبات یا پولکی می خورد، نگاهی به مجلس و مدعوین می کرد و متناسب با وقایع هر روز از ایام دهه و حال و هوا و سطح فهم حاضرین، موضوعی را برای روضة خود انتخاب می کرد و سپس با آمادگی به منبر می رفت. یکی دوباری را به خاطر می آورم که اشخاصی مانند استاد جلال الدین همایی و یا آقای کتابی در مجلس حضور داشتند و پس از آنکه روضه خوان از منبر پایین آمد، او را پیش خود خواندند و اشتباهات عربی و ادبی  او را آهسته و محترمانه، به وی گوشزد کردند. 

یک شب پس از رفتن آخوندی که روضه اش را خوانده بود، هنوز آخوند دیگری به مجلس نیامده بود و به اصطلاح، منبر وا افتاده بود. دایجون مدنی با نگرانی از این موضوع که اگر این قضیه از چند دقیقه تجاوز کند، مردم جلسه را ترک خواهند کرد، به عجله شیخ اسماعیل فصیحی را که همانوقت از راه رسید، بالای منبر فرستادند. شیخ اسماعیل فصیحی، فقط روضه می خواند و گریز می زد و برای اینکار نیز نیاز به مقدمه چینی نداشت. این بود که فی الفور روی پلة دوم منبر نشست و بی درنگ شروع به گریز زدن به صحرای کربلا کرد. وی در ضمن آوازی که می خواند سرش را از چپ به راست می برد و تحریر می داد. اما در اولین گردش سرش به طرف در ورودی خانه، شیخ الاسلام واعظ را دید که از دالان ورودی سرازیر شده است. بنابراین بلافاصله آوازش را نیمه تمام گذاشت و گفت:

-         " خوب! حضرتی شیخ هم که اومدن ! "

 

و به فوریت از منبر پایین آمد. وضعیت نامطلوب و نادلبخواهی برای شیخ الاسلام پیش آمده بود. زیرا دایجون مدنی نیز او را به طرف منبر می راندند. به ناچار شیخ در عین عدم آمادگی کامل به منبر رفت و نشست. همة چشمها متوجه او بود. شیخ پس از چند بار که روی منبر خودش را جمع و جور، و عبا و عمامه اش را صاف و صوف کرد از مردم درخواست صلوات کرد. این درخواستها به صلوات سوم و چهارم رسید و سپس سکوتی در مجلس حکمفرما شد. شیخ چیزی به یادش نمی آمد تا صحبتش را شروع کند. این بار نوبت حضار بود که چندین بار تقاضای فرستادن صلوات کردند و باز هم برای گفتن، چیزی به خاطر شیخ نرسید.

در این گیرودار، در حیاط خانه مشکلی بین یک پسربچة دوساله با مادرش پیش آمده بود. پسرک که گریه می کرد و به خود می پیچید، می خواست همانجا سر باغچه خود را راحت کند و مادرش هر بار با ناراحتی شلوار او را بالا می کشید. این منظره توجه شیخ را به خود جلب کرد و ناگهان با صدای بلندی گفت:

-   " بذا بشـاشـد!! چیکارش داری؟! "

 

توصیف خنده های بی امان حضار که چند دقیقه طول کشید، از این قلم بر نمی آید اما اینجا بود که شیخ سرانجام، خودش را پیدا کرد و پس از ذکر یکی دو مسالة شرعی در مورد ادرار بچه ها، روضه اش را خواند و از منبر پایین آمد. یکی از نکاتی که شیخ و البته به شوخی در حرفهایش به آن اشاره کرد این بود که :

-  " شاشی بچه سید، تا هفتاد سال پاکس! "

 

یک شب نیز همین مساله گریبانگیر آقا سید علی نقی سجاد که به او آسدل نقی می گفتند شد و وی هنگامی پا به مجلس گذاشت که منبر دوباره وا افتاده بود. آسدل نقی به فوریت بالای منبر رفت و پیش درآمد مشهور خود را آغاز کرد که: اعوذ بالله من الشیطان الرجیم... و سپس چون چیزی آماده برای گفتن نداشت غفلتاً از حضار خواست که با آهنگی که او می خواند سینه بزنند. من لب ایوان خانه نشسته بودم و چون این سینه زنی بی موقع و بی حال را دوست نداشتم، علی پسر کوچک دایجون مدنی را که در کنارم نشسته بود، در بغلم نشاندم که ناگهان صدای رسای آسدلنقی بلند شد که :

-         " خجلت کشیدی سینه بزنی!؟ "

 

بی تردید این گفته خطاب به من بود و من که نمی دانستم چه کنم، علی را همانجا نشاندم و از سکو پایین آمدم و به طرف در می رفتم که دوباره صدای پر طمطراق آسدلنقی بلند شد که: 

-         " حالا مجلس امام حسین را ترک می کنی!؟ "

 

که واقعاً می خواستم فریاد بزنم که: ای بابا دست از سرم بردار!

 

در دهة محرم، معمولاً سه جا در محله روضه خوانی می کردند. آقا شجاع صمصامی صبح ها در منزلش مجلس داشت، آقای زین العابدین نعمت اللهی بعدازظهرها در خانقاه روضه داشتند، و از اول شب روضه خوانی دایجون مدنی شروع می شد. ما بچه ها؛ من و منصور و پسرعمه هایم منوچهر و محمدعلی، علی مهدوی، محمود مدنی، علی زنگنه و گاهی علی میرعمادی و بهرام رییسی، معمولاً سعی می کردیم که به هر سه جا در طول دهه، سر بکشیم و از فیوضات آن بی بهره نمانیم.

 

روضه در خانقاه

عصرها در خانقاه آقا میرزا زین العابدین غوغایی بود و چون محیط کوچک بود، گاهی ناچار می شدند که به کمک پاسبانها در را ببندند و از ورود دیگران جلوگیری کنند. در یکی از این مجالس بود که آقا سید ابوالفضل سجاد، برادر آسدل نقی روی منبر بود و می گفت که شب گذشته خوابی دیده و ذکری را به او گفته اند که هفتاد و دو خاصیت دارد. سپس به تفصیل شروع به شمردن و توصیف خواص آن ذکر کرد. اما هنوز اوصاف دو سه خاصیت را بیشتر نگفته بود که رشتة سخن از دستش بیرون رفت و حاضرین را که منتظر دانستن آن ذکر بودند در خماری گذاشت. سید مشغول بیان مبحث دیگری بود که آقای ازهر بزرگ که لب سکوی ایوان خانقاه نشسته بود، سید را مورد خطاب قرار داد و گفت:

-         " آقا! ذکر را نفرمودید که چه بوده است! "

 

آسید ابوالفضل با تعجب پرسید: کدام ذکر!؟  آقای ازهر توضیح داد که منظور همان ذکری است که فرمودید هفتاد و دو خاصیت دارد! و آسید ابوالفضل که ناگهان به خود آمده بود گفت :

-         " آها!.. بله!... اجازه بفرمایید ....... بله ...  لاحول و ولا قوت الا بالله "

 

            کاملاً واضح بود که طرداً للباب اولین چیزی که به ذهنش رسیده بر زبان آورد بود اما از خندة جماعت نیز از رو نرفت. دنبالة حرفش را گرفت و حسرت دانستن هفتاد خاصیت دیگر آن ذکر را به دل همه گذاشت! 

 

پیش از ظهر یک روز عاشورا نیز دم در خانقاه ایستاده بودم و از شلوغی راه به داخل نداشتم و همانجا به صدای شکسته و قشنگ پسر بچه ای گوش می دادم که در خانقاه نوحه می خواند. چیزی نگذشت که نوحه به پایان رسید و مهندس علیرضا جذبی که دست همان پسرک را در دست داشت با عجله از خانقاه بیرون آمد و تا مرا دید دست مرا هم کشید و هرسه سوار ماشین او شدیم و به سرعت به طرف نجف آباد راندیم. پسرک ده سال بیشتر نداشت و ظاهراً پسر یکی از اخوان گنابادی بود.

به هر تقدیر در نجف آباد مستقیما به منزل حاج غلامحسین معینی رفتیم که خانه ای بزرگ داشت و انبوه جمعیت در خانة او موج می زد. چند دقیقة بعد، پسرک پای منبر ایستاد و چنان شور و ولوله ای با صدای خود در مجلس افکند که نگفتنی بود. مهندس جذبی گاهی به من نگاه می کرد و از رو کردن این آس برنده بسیار مشعوف بود. 

 

سید صمصام، آخوند آش بلگی 

 

از روضه خوانهای غیرحرفه ای اما معروف و مخصوص، باید از سید صمصام نام ببرم که رشید و بلندبالا و قوی شمایل بود. وی عبای بلندی بر تن، و عمامة سبزی به سر داشت و با حرکات و گفتار بهلول وارش در اصفهان مشهور بود. صمصام هرگاه به مجالس روضه خوانی می رفت، در بالای منبر معمولاً چیزهایی می گفت که به ناچار و با هر حیله ای بود او را پایین می آوردند.

یک روز به مناسبت فوت کسی که نامش به خاطرم نمانده است، مجلسی در تخت پولاد برپا بود و سید صمصام و من و دایجون محسن و دکتر معتمدی رییس دانشگاه اصفهان نیز در یک ردیف پهلوی هم نشسته بودیم. آخوند معتبر و معنونی که روی منبر بود در اطراف مرگ و زندگی و لزوم بی اعتنایی به دنیا و مناصب دنیوی، داد سخن می داد. اما هر از گاهی سخنش را قطع می کرد و با اعلام خبر ورود مثلاً استاندار و فرماندار و یا فلان مدیرکل به جلسه، به جان آنان و به جان شاهنشاه آریامهر دعا می کرد. در آخر جلسه، صمصام از همانجا که نشسته بود خطاب به آن آخوند و به صدای بلند گفت :

-         " به جان یابوی من دعا نکردی ! "

 

صمصام گاهی به روضة خانة دایجون مدنی نیز می آمد و هر سال، دایجون یکی دو طاقه از پارچه های محصول کارخانة آذر را به او می دادند. همه می دانستند که وی در عین فقر و ناداری، سرپرستی چند یتیم را به عهده دارد و از زندگی و درس آنان مراقبت می کند.

از خصوصیات دیگر صمصام این بود که همه جا با یابویی که داشت، رفت و آمد می کرد. یکبار که پاسبانی جلوی او را گرفته و به خاطر یابو سواری در خیابان به او اعتراض کرده بود، صمصام دم یابو را بالا گرفته بود و به پاسبان گفته بود :

-         " شماره اش را بردار! "

 

از دیگر روضه خوانهایی که ذکرش جمیلش را لازم می دانم، شخصی بود مشهور به آخوند آش بلگی (آش برگی!). وجه تسمیة لقبش را نمی دانم اما روضه اش به دو علت شنیدنی بود. وی مخرج شین نداشت و تمام شین ها را سین تلفظ می کرد و این قضیه بخصوص وقتی صحبت از کشت و کشتارها می کرد شنیدنی و اسباب خنده می شد. و دیگر اینکه بسیار در سخن گفتن صرفه جویی می کرد و وقایع را به صورت کوتاه و تلگرافی، با صدای دورگه و از بیخ گلو به سمع شنوندگان می رساند. در نتیجه وقتی صحبت از وقایع عاشورا می شد، جریان را به صورت مقطع چنین بیان می کرد که :

-         " عاشورا بعدازظهر هوا داغ آب، نـه! -  گودال قتلگاه -  شمر لعین.... "

 

منبر دیگری را از آخوند آش بلگی به خاطر می آورم که قضایای جنگ هفتاد و دو تن را با لشگریان معاند می گفت. وی در شروع شرح قضایای عاشورا، تعداد لشگریان دشمن را ده هزار نفر ذکر کرد و سپس به ذکر حمله های امام به آن لشگر پرداخت که در حملة اول سی هزار نفر، در حملة دوم چهل هزار نفر و در حملات بعدی هربار ده ها هزار نفر از آنها را به درک واصل می کرده است. به این ترتیب، تعداد کشته شدگان بسیار بیشتر از رقم اولیة نفرات دشمن شد. یکی دو نفر این مساله را به وی تذکر دادند که ناگهان آخوند آش بلگی برآشفت و نعره زد:

-         " بذا بکشد! چی کارش داری؟! هرچی بیشتر از این ملاعین کشته بشن بهترس! "

 

                                            احمد مدنی 

ادامه دارد  ....