روضه در پاقلعه دیروز (3) : نوشته :احمد مدنی : آپادانا بهمن 1387
ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱۸   کلمات کلیدی:

کشتی شکست خورده ز طوفان کربلا در خاک و خون فتاده به میدان کربلا گر چشم روزگار بر او فاش میگریست خون میگذشت از سر ایوان کربلا

 

حکایت مجلس روضه در پاقلعه دیروز

 

خاطراتی از (1350 – 1335 )

 

قسمت سوم و پایانی

 

برای خواندن قسمت های اول و دوم لطفا به صفحات زیر مراجعه فرمایید

 

دسته های عزاداری

  

یکی از جذاب ترین وقایع در روضه خوانیها، ورود دسته های سینه زنی به مجلس بود که ابتدا صدای هیابانگ آنان را از راه دور می شنیدیم. صدای آنها که شعری را به صورت سوال و جواب بین دو گروه می خواندند، کم کم نزدیک و نزدیکتر می شد تا سرانجام طلایه داران آنها با علم و کتل و نخل به مجلس وارد می شدند. در این حال بود که زنان که در حیاط نشسته بودند به جنب و جوش می افتادند و خود را به تاقچه ها و دیوارها می چسباندند تا جا برای دستة سینه زن باز شود.

یکشب که با چند نفر از دوستان در اتاق پشت منبر نشسته بودیم و با آقای بهرام فرخانی صحبت می کردیم. صدای دسته ای را از دور شنیدیم و یادآور این شوخی قدیمی شدیم که: اگر درخیابان باشی و دسته بیاید، باید صبر کنی تا دسته برود!!

اما این اتاق مخصوص آشنایان و خودمانیها بود و ما از اینکه یک مرد غریبه به حریم ما وارد شده و نشسته بود دل خوشی نداشتیم. مرد غریبه که صداها را شنیده بود رو به آقای فرخانی کرد و پرسید: آقا! دسته می آد؟  و فرخانی بی درنگ گفت:

-        " دسته خیلی وختس که می آد و می رد، شوما حالیدون نیست! "

 

ورود دسته ها معمولاً به مذاق روضه خوانها خوشایند نبود زیرا در مدتی که آنها در مجلس سینه می زدند و عزاداری می کردند، روضه خوان باید ساکت روی منبر بنشیند و سکوت کند و از طرفی ترک منبر نیز خلاف تعهدات او به صاحبخانه به شمار می آمد.

یک روز که برای شرکت در روضه خوانی به منزل بزرگ آقاشجاع صمصامی در محلة پاقلعه رفته بودیم و سراج الواعظین (پدر حسام الدین سراج، خواننده مشهور این روزها) روی منبر بود، ناگهان دستة بزرگی وارد حیاط خانه شد. این دسته با خود تجهیزات زیادی حمل می کرد و از جمله، شیر نری نیز همراه داشت که می غرید و به مردم چنگ و دندان نشان می داد. سراج بسیار ناراحت شد اما ساکت روی منبر نشست. ناگهان کسی که در پوست شیر رفته بود جستی زد و روی منبر رفت و منبر را بوسید که صدای شیون و ضجه زدن زنها بلند شد. سراج عمامه اش را برداشت و عبایش را به دور خود پیچید و سرش را به داخل عبا برد و لرزشهای بدنش از گریة پنهانی که می کرد دیده می شد.

بالاخره برنامة دسته به پایان رسید و گروه سینه زن مجلس را ترک کردند اما شیر همچنان از منبر پایین نمی آمد و به خود می پیچید و به بدنش پیچ و تاب می داد. توجه همه به حرکات شیر جلب شده بود و زنها گریه می کردند که یکباره شیر با یک تکان ناگهانی که به خود داد از منبر پایین جست و با احتیاط از بین زنها عبور کرد و به دنبال دسته رفت. آنوقت بود که دریافتیم در تمام این مدت، سراج الواعظین دم شیر را محکم زیر عبای خود گرفته بوده و به او اجازة حرکت نمی داده و شانه هایش، از شدت خنده به لرزه افتاده بوده است.

یکی از تماشایی ترین دسته ها، دستة مشهور به قصابها بود که معمولاً شب عاشورا به خانة دایجون مدنی می آمد. عده شان در حدود یکصد نفر و همگی قوی هیکل و درشت اندام بودند و صدای همزمان یکصد دست قوی که با هم و قصابانه بر روی سینه های خالکوبیده شدة لخت کوبیده می شد، واقعاً تکان دهنده بود. رسم این دسته آن بود که پس از ذکر مقدمات و هنگامی که برای سینه زنی تماشایی خود آماده می شدند، به اشارة سردسته، عموحسین فیوز برق را می کشید و مجلس در تاریکی محض فرو می رفت.

یکشب که این دسته به خانة دایجون مدنی رسیده بود و قصابها با نظم و ترتیب و در سکوت و تاریکی سینه می زدند، پسرک لاغر و کوچک اندامی نیز روی لبة سکوی اتاق بی بی جون ایستاد، سینه اش را لخت کرد و با آنان مشغول سینه زنی شد. اما چون نمی توانست ضرباهنگ آنها را حفظ کند، پس از آنکه سینه های قصابان به شدت کوفته می شد، صدای چلپ چلپ سینة پسرک نیز در سکوت شنیده می شد. یکی از قصابهایی که پایین سکو ایستاده بود با ناراحتی و آهسته به او گفت:

-        " بـچه  لـق نـزن! " 

 

اما پسرک وقعی نگذاشت. من در آستانة دالان ورودی ایستاده بودم و قصاب را دیدم که در تاریکی مجلس، دستش را بالا برد و همزمان با کوبیده شدن همة دستها بر سینه، محکم به گوش پسرک نواخت تا در عین تنبیه پسرک، صدای همزمان سینه زنی نیز، لق نشود!

وقتی سینه زنی به پایان خود نزدیک می شد، کسی که نوحه ها را می خواند با لحن و آهنگ مقطع و مخصوصی می گفت:

-        " به لب خشک تو آبی پسر سعد نریخت

                   با وجودی که بود ساقی کوثر پدرت، ساقی کوثر پدرت "

 

اینجا بود که می فهمیدیم که مراسم سینه زنی رو به پایان است و درست در همین لحظات بود که صدای پیرمردی را که توی آن تاریکی معلوم نبود کیست و کدام گوشه است می شنیدیم که با لحن محزونی می گفت : ابی عبدالله  و جماعت یکصدا جواب می داد : یابن الزهرا. صدای محزون این بار می گفت: یابن الزهرا و جماعت می گفتتند: ابی عبدالله. آنگاه صدای محزون می گفت : بده مراد همه را  و آنگاه پس از یکی دو دقیقة دیگر که همه در سکوت کامل سینه می زدند اضافه می کرد : نزن!  و آنوقت بود که دستها به پایین می افتاد و عمو حسین فیوز برق را وصل می کرد.

اما در این لحظه به یکباره جنب و جوش عجیبی در مجلس برپا می شد. زیرا از سویی رؤسای دسته می خواستند به فوریت مجلس را ترک کنند تا به یک منبر دیگر برسند، و از طرف دیگر دایجون مدنی به قید قسم و آیه از آنها می خواست که چایی بخورند. آنوقت بود که با سر و صدای تلق تولوق و به هم خوردن صدها نعلبکی با استکانهای قند گیری شده، جمعی از خادمین به سرکردگی مشهدی حیدر، مستخدم خانة آقای زین العابدین که در این کار تبحری داشت با قوریهای بزرگی که در دست داشتند در بین جمعیت به راه می افتادند و به همه چای می دادند.

اما رییس دسته که دلش شور می زد، معمولاً چای داغ خود را از توی نعلبکی در دو سه جرعه، هورت هورت سرمی کشید و در حالیکه پشت لب و سبیلش را با آستین کتش پاک می کرد با خواندن شعری، با عجله مجلس را ترک می گفت و بقیه نیز به دنبالش راه می افتادند و می خواندند :

-        " ما دعا خواندیم و رفتیم زین عزا

                       اجر بانی با شهید کربلا ، اجر بانی با شهید کربلا "

 

یکشب نیز دستة جی و خوراسگان به خانة دایجون مدنی آمد. بیشتر افراد این دسته از کارگران کارخانة آذر بودند و برای ادای احترام به دایجون مدنی، آنشب سنگ تمام گذاشتند. این دسته هنگام ترک خانه در حالیکه علم و کتلها را بلند کرده و در حال خروج از دالان خانه بودند با هم چنین می خواندند :

-        " آقا حسن مدنی خدا نگهدارتون

                       دست حسین بن علی همیشه همراهتون "

 

و من دایجون مدنی را دیدم که در عرش سیر می کردند!

 

نذر و نذورات

 

 

در دهة محرم بازار نذر و نذورات بسیار داغ بود. گاهی در خانة دایجون مدنی و در پایان شب که مجلس به آخر رسیده بود، خانمدای مدنی می گفتند که آنشب دو خانم که رویشان را نیز سخت و سفت گرفته بودند تا شناخته نشوند، هرکدام بسته هایی حاوی١٢یا ١٨ استکان و نعلبکی نو به ایشان داده و توضیح داده اند که سال پیش یک استکان و نعلبکی از خانة دایجون برده و نذر کرده بودند که اگر مرادشان برآورده شود، چند برابر آن را برای بانی مجلس بیاورند.

از نذر و نذورات دیگر که خیلی مورد توجه ما بچه ها بود، نذر کسی بود که هر ساله در شام غریبان، یک شمع عظیم به ارتفاع یک متر به خانقاه می آورد و روی منبر مخصوصی که برای شمعها ساخته بودند، روشن می کرد و ما بچه ها مدتها به تماشای سوختن شعلة بزرگ آن می ایستادیم.

از قضایای دیگر نذریه، بعدازظهر روز عاشورای سال ١٣٣۵را نیز در خانقاه به خاطر می آورم. دکتر عبدالحسین میرعمادی که تازه از سفر آلمان مراجعت کرده بود، همة بروبچه ها و جوانهای فامیل را زیر درخت وسط حیاط خانقاه جمع کرد و گفت که برای شسته شدن گناهانش در مدت اقامت در آلمان، نذر کرده است که امروز سینه بزند. من هم به اتفاق برادرم منصور زیر درخت رفتیم و سینه زدیم. البته عبدالحسین چشم هایش را بسته بود و خیلی با احساس و محکم سینه می زد چون دوباره قصد مراجعت به آلمان را داشت! 

یکی دوبار نیز خویشاوندمان محمود ازهر را در روز های عاشورا با پای برهنه و در خیابان دیده بودم که نذر کرده بود هرساله در آن روز با پای برهنه در شهر راه بیفتد و در پای چهل منبر، شمع روشن کند. نمی دانم، شاید او هم خیال مسافرت به خارج داشت!

اما از نذر و نذورات خودم هم بگویم که بارها در روز عاشورا با خودم عهد می بستم که تا وقتی شب نشود، آب نخورم و هربار که تشنگی زور می آورد نذرم را تعدیل می کردم که فقط آب یخ نخورم و سرانجام، نخوردن آب گرم هم امکان پذیر نمی شد.

 

در سالهایی که دانشجوی پزشکی و در اصفهان بودم، ضبط صوت کوچکی داشتم و از همان اتاق خودم در طبقة دوم خانة دایجون مدنی، بسیاری از روضه ها و نوحه های سینه زنی را ضبط کرده بودم. اکنون بسیار تاسف می خورم که چرا این مجموعة جالب و تاریخی را نگه نداشته و پاک کرده ام.

 

 

                                                                                     

 

                                           ا حمد مدنی