دموکراسی در پاقلعه : نو شته : منوچهر مدنی پور : آپادانا اسفند 1387
ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢   کلمات کلیدی: جلوخان ،ماهبانو شایگان ،فرجی ،اوسا محمود

ماجرای دموکراسی در پاقلعه

 

  عنوان قسمتی از  این سخن قرار است دموکراسی در پاقلعه باشد پس بهتر است عجله کنم و به اصل داستان برسم. اما به رسم دیرین اندکی دیباچه شاید.  

زمین خاکی بود و دیوارها عریان و از خشت و گل. به یک شاهراه کوچک می ماند که پاقلعه را به همسایگان آن طرفتر وصل می کرد . بازلغت شاه را بکار بردم.  

بهر تقدیر فرهنگ "جلوخان" فرهنگ جالب و جاذب و  ترسناکی بود. قضیه را خدمتتان عرض خواهم کرد.

 

شب ها که ماه از گوشه ای از افق سلامی می کرد و شاممان را می خوردیم و در رختخواب پهن می شدیم نوبت "جلوخان" بود.

 

یادتان باشد "جلو خان" نقش بزرگی در محله ایفا می کرد. ممکن بود در روز بعلت روشنی و تابش خورشید و رفت و آمد بسیار معلوممان  نمی شد که این گذرگاه به چه می ماند ولی شبها براحتی اهمیت این تنگه سوق الجیشی آشکار بود.

روز ها در خدمت مردم بود و اگر کسی آبی می افشاند و جارویی می کرد "جلوخان" کاملا زنده و پرحرکت  و خوشبو بود.

ولی شبها، شبها داستانی دیگر داشت ... هم ترسناک بود وهم جنایی ،انگار خود مرحوم آلفرد هیچکاک آنجا حضور داشت . زیر گذر جلوخان، آنهم در حدود ساعت ده یازده شب؟ من فکر می کنم یکی از عللی که همه بزرگان و کوچکترهای فامیل قبل از ساعت هفت و هشت شب خود را  به خانه می رساندند همین ترسگاهی بود که "جلوخان" خوانده می شد . شاید هم ما کم سن و سال بودیم و درک نمی کردیم که "جلوخان" خطری ندارد و شاید هم به ما می گفتند و به دلیل نا پختگی قضیه را نمی گرفتیم، بهر تقدیر شب می شد، شام می خوردیم و سعی می کردیم بخوابیم. تلویزیونی که نبود ولی یک فروند رادیو بود که معمولا روی ایستگاه های عربی کوک می شد. دایی جان حسین مسئول و مالک این رادیو بودند. می شنید یم و لذت می بردیم و بعد براستی نوبت خواب بود. اما خوابیدن به این آسانی نشاید.  ساعت طاقچه ای دایی جون مدنی سرساعت، ربع، نیم، و سه ربع ثابت می کرد که من هم هستم! جرات نمی کردیم به آن دست بزنیم! چنان آوازی سر می داد که باید بودید و می شنیدید! صدا به اصطلاح موسیقی دانان اصلا خارج نبود. نت ها همه مربوط و متصل و صحیح بودند اما کدام سمفونی را می شود هر ربع ساعت تکرار کرد؟  

و حالا ما گوش هایمان را گرفته بودیم و سعی داشتیم بخوابیم که صدای نا هنجاری از وسط "جلوخان" به گوش می آمد. این چه صداییه؟

نعره ای بود در قعر تاریکی که احتمالا تا چند محله آنطرف تر می رفت. کسی  به زمین و زمان دشنام می داد و نفس کش می طلبید.

بزور خودمان را می خواباندیم. روز بعد به ما می گفتند که این صدای فرجی بود. احتمالا اسمش می باید فرج اله بوده باشد. به ما می گفتند فرجی روز ها سر کار می رود و وقتی دارد برمی گرد کمی سروصدا می کند. هر چه می گوید فرمایشات الکل است. پرسیدیم این محله آجان ندارد؟ گفتند ایشان خودشان درجه دار ارتش است و کسی جرات نمی کند مزاحمش شود. معنای واقعی آزادی در گفتار را داشتیم یواش یواش می فهمیدیم.

تازه داشتیم می خوابید یم  که آواز بلند دیگری این بار از پشت بام های "جلوخان" به گوش می رسید. "اوسا محمود نجار" اذان می فرمودند.   

آقا تو را سر جد اطهرت بذار نیم ساعت بخوابیم.

اذانی می گفت نشنیدنی.

"اوسا محمود" را "اوکا محمود" می خواندند چرا که بگمانم اندکی ناهنجاری گفتاری داشت. بگذریم، روز ها می دیدیمش، اصلا ترسی نداشت ولی نوع اذان گفتنش مو به تن راست می کرد. لباده ای بتن داشت و کارگاه نجاری ایشان توی خیابان نشاط توی پاقلعه بود. بنده افتخار این را نداشتم که از ایشان بخواهم که قفسه ای برایم بسازد یا دری را تعمیر کند اما اگر نجاریش به اذان گوییش می ماند خوشحالم که این فرصت دست نداد.

من حدس می زنم بعضی خوانندگان این مطلب با موسیقی ایرانی آشنایی دارند.

دستگاه هایی هستند که آرامند و عارفانه و دستگاه های دیگری که شادند یا غم انگیز. می شود گفت دستگاه چهار گاه تنها دستگاهی است که آنرا پهلوانی و حماسی می نامند. مثلا گوشه ای هست در چهار گاه که رجز خوانده می شود.

درآمد اول چهارگاه معمولا اندکی «حمله ای» آغاز می شود و این دقیقا الله اکبر اول اذان "اوسا محمود" بود.

جالب اینست که به گوشه های دیگر دستگاه کاری نداشت. فقط درآمد اول«حمله ای» چهارگاه.

من با گفتن اذان مخالف نبودم و نیستم ولی آیا این به آن معنا نیست که من هم  اجازه دارم مابین این دو فریاد (فرجی و اوسا محمود)، بلند گویی  بدوش بکشم و اشعاری از اثیر الدین اخسیکتی را با صدای بلند بخوانم؟

براستی چه محله ای می شد.

بگذریم. روزگاری بود و گذشت. بعد ها که به این قضیه فکر کردم معلومم شد که نحوه ای دموکراسی در "جلوخان" وجود داشت که در کتاب های تاریخ هنوز نیامده است. این می تواند یک پایان نامه باشد و تصور می کنم ماخذ های فراوانی برای این تحقیق وجود دارد.

 و سرانجام گفتنی است که ما در بوستن افتخار دوستی با کسی را داریم که اصالتا  اهل پاقلعه و جلوخان  است و با همه ما آشنا. ایشان خا نم دکتر ماهبانو شایگان هستند، دخت گرامی استاد بزرگ جلال الدین همایی. هنگامی که با ایشان خاطرات پاقلعه را زیر و رو می کردیم ایشان هم گفتنی های بسیار داشتند در باره جلوخان.

 

                                                  منوچهر مدنی پور