کلاغ ها : نوشته : شیرین مدنی : آپادانا اسفند 1387
ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢   کلمات کلیدی:

کلاغ ها

 

 

یادم نمی آید از کی و از کجا ولی از جایی یا از کسی شنیده بودم که کلاغ ها سیصد سال عمر میکنند .

به یاد ندارم کی ؟ ولی کسی میگفت  آن قدیم ها شهری بود در همین نزدیکی ها . شهر پر از کلاغ بود. پر از دار و درخت بود و پر از آدمها .نه دعوایی بود و نه قهری ،نه قانونی بود  و نه حکومتی  . روزهای شهر همه به کار و شادی می گذشت و هنگامی که آفتاب کم کم رو به باختر می رفت، همه منتظر یک چیز بودند؛ که غروب بشود و شعاع آفتاب از شهرشان آرام آرام برچیده شود، همه در چمنزار وسیعی در میانه شهر دورهم جمع می شدند. روی چمن ها می نشستند و گپ میزدند. چیزکی برای خوردن می آوردند و به یکدیگر نیز تعارف می کردند. سپس روی چمن، در سایه سار درختان، کنار جویها یا هرجا که تک تک و گروه گروه نشسته بودند، سرشان را بالا می گرفتند و به شاخه های درختان می نگریستند. همه منتظر یک چیز بودند؛ کلاغها.

چیزی نمیگذشت که صدای غار غار و بال زدن هایشان  شنیده میشد ،  کلاغ ها می آمدند و روی شاخه ی درختان مینشستند و از خاطرات سیصد ساله ی خود برای مردم آن پایین  تعریف میکردند. از سالهای دور، از حاکم ها و حکومت ها، از داد ها و بیداد ها، و از بی عدالتی ها و جنگ ها . گاهی به هنگام نقل یک ماجرا، بر سر کسی، تاریخی  یا عقیده ای، کلاغهای پیر با کلاغهای پیرتر جر و بحث می کردند و صدای غار غارشان بلند می شد و گوش را کر می کرد. آدمهای اون پایین به خنده می افتادند و از کلاغها می خواستند که دنباله ماجرا را بگیرند ، کلاغها دوباره شروع می کردند. می گفتند و می گفتند ، از دیده ها و شنیده های خود تعریف ها می کردند. 

وقتی خورشید نورش را جمع می کرد و می رفت و اولین ستاره ها در آسمان شب ظاهر می شد ، قصه تمام نشده بود اما ، همه روی چمن ها بالشتهایشان را زیر سر گذاشته بودند  و به خواب شیرینی فرورفته بودند. کلاغها به جنب و جوش می افتادند ، غار غار کنان از شاخه های درختان پرواز می کردند و خود را برای فردا با داستان و خاطره ای دیگر آماده میکردند.

 

به یاد ندارم کی؟  ولی کسی می گفت  آن قدیم ندیم ها شهری بود در همین نزدیکی ها. شهر پر از کلاغ بود و پر ازدرخت و آدمها. زنان و مردان کار می کردند. دلهای مردم به هم نزدیک بود و بینشان نه دعوایی بود و نه قهری. و همه می گفتند و می شنیدند و می خندیدند....

 

                                                            شیرین مدنی

خانم شیرین مدنی فرزند اینجانب محمد مدنی  هم اکنون دانش آموز پیش دانشگاهی در رشته ریاضی فیزیک هستند و داستان کوتاه یا طرح بالا را، سال گذشته به همراه چند طرح دیگر که یکی از آن ها در وبلاگ فرزندان میرعماد منتشر شد، نوشته اند.