امان از دست تعارفات ..: نوشته دکتر علی میر عمادی : آپادانا اسفند 1387
ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢   کلمات کلیدی: مدرسه هراتی

امان از دست تعارفات دست و پا گیر

 

مهر ماه 1333 است. من تصدیق شش ابتدایی را گرفته ام . گویی فتح خیبر کرده ام. دبیرستان هراتی تازه افتتاح شده است. عجب ساختمان زیبایی، چه کاشیکاری های هنر مندانه ای، کنار زاینده رود پر آب و دار و درخت های اطراف  و هوای نه چندان سرد پاییزی. جوانی است و زیبایی طلبی. شهریه دبیرستان هم کمی بیشتر از سایر دبیرستانها ست. صدایش را در نمی آورم. کمی پول تو جیبی از آقا جان (حاج آقا حسین)، کمی هم از حاج خانم مادر و کمی هم از دست کردن در جیب آقاجان موقعی که ایشان در خواب بودند. بالاخره  جوانی است و هزار جور عیب و ایراد (بگذریم که کم و بیش همه این کاره بوده اند. نگو نبودم!!!). می روم در این مدرسه آکبند ثبت نام می کنم. آقا جان وقتی می فهمند که کار از کار گذشته است دو تا سیلی حواله صورت بنده می کنند. اشکال نداره. مراد حاصل آمده است. هوای دم رود خونه کجا و دبیرستان ادب تو کوچه پس کوچه ها کجا (البته سال بعد با پس گرد نی آقا جان به همانجا منتقل می شوم). اگر اشتباه نکنم که نمی کنم (هنوز آلزایمر نگرفته ام)، جناب آقای رضا نعمت اللهی هم همان دبیرستان می رفتند. انگیزه ایشان را برای این انتخاب نمی دانم.

از مزایای این مدرسه این بود که ایستگاه اول خط اتوبوسرانی شماره هفت بود. اجازه بدهید مسیر این خط را مشخص کنم چون به ماجرایی که تعریف خواهم کرد ربط دارد.

یادم رفت بگویم که صاحب این خط اتوبوسرانی حا ج آقا ممنون وخا نه شان سر کوچه شیخ یوسف بود و هر روز جمعی از اهل بنی هندل (آن روز ها به رانندگان اتوبوس "اهل بنی هندل" می گفتند) در  خانه ی ایشان گرد می آمدند. برای چی، نمی دانم.

مسیر خط هفت:  دبیرستان هراتی –  پل خواجو –  مکینه خواجو— چهارسو نقاشی - شیخ یوسف -  کوچه قبرسون موشی (قصر منشی ) --- ایستگاه سید (سیداالعراقین) { یکبار هم مرحوم آقا ضیاء مدرس پور سوار بودند که کمک راننده (به نام آژان شیره ای) به خاطر گفتن "سید" به جای "سیدالعراقین" دو سیلی محکم دریافت داشت} - شکر شکن --- کرمانی --- میدان شاه --- کوچه فتحی — اول شیخ بهایی — خلجا --- سرتیپ — جوبشا — صارمیه — پل مارنون و با لعکس.

 

اما داستان:

یک روز عصر هوس کردیم در مدرسه بمانیم و با بر و بچه ها بازی کنیم. سرمان گرم شد و تا ساعت شش طول کشید. به خودمان که آمدیم دیدیم چه زود دیر شده. خوشبختانه یک ریال داشتم و فکر کردم با اتوبوس برم بهتره (آن روزها کرایه اتوبوس یک ریال بود). سوار شدیم. راه افتاد. رسیدیم پل خواجو. ای وای بر من!! یکی از " خویشان نزدیک " عزیز سوار شد ند. تا آمدم کیف را جلوی صورتم بگیرم ایشان مرا دیدند و یکراست آمدند پهلوی من نشستند. سلام و علیک گرمی رد و بدل شد اما این قلب وامانده من با سرعت ماهواره های امروزی پمپاژ می کرد. یک ریال بیشتر نداشتم و باید در ایستگاه قبرسون موشی پیاده می شدم. از زور ناراحتی نزدیک بود (جسارتا) خودرا خ...س کنم. ادب آن زمان حکم می کرد که در موقع پیاده شدن پول آشنای خودرا بپردازی. مانده بودم معطل. دوازده سال بیشتر نداشتم. عقل حسابی هم که نداشتیم (همین حالا هم خبری نیست). فکر کردم صبر می کنم تا ایشان پیاده شوند. پس پول کرایه مرا می دهند و من یا پیاده میایم یامسیر بر گشت را با اتوبوس می روم. ایستگاه قصر منشی را پشت سر گذاشتیم.

ایستگاه سید خبری نشد.

  ایستگاه شکر شکن خبری نشد.

ایستگاه کرمانی خبری نشد.

ایستگاه میدان شاه خبری نشد.

ایستگاه کوچه فتحی خبری نشد.

ایستگاه شیخ بهایی  خبری نشد.

ایستگاه خلجا هم خبری نشد.

ایستگاه سرتیپ خبری نشد.

ایستگاه جوبشا خبری نشد.

ایستگاه صارمیه هم  خبری نشد.

اما یک ایستگاه به پل مارنان طلسم شکسته شد و ایشان خداحافظی کرده پیاده شدند اما فقط کرایه خودرا پرداختند. بنده هم ساعت هشت شب ایستگاه مارنان پیاده شدم و یک ریالی را تقدیم کمک راننده کردم. صدای ضجه مرغان هوا را می شنیدم که به حال من زار می زد ند و می گریستند (معلوم نبود به حال من یا به حماقت من یا هر دوی آن).در راه آن  خویشاوند  را مقصر می دانستم.

مسیر بر گشت پیاده: پل مارنان --- دنبال رودخانه — سی و سه پل --- پل چوبی ---ستاری --- کوچه سید علی خان — مکینه خواجو--- چهار سو نقاشی --- شیخ یوسف --- کوچه قبرسون موشی و بعد در خونه  ساعت یک ربع به 10 با عده ای دل نگران ایستاده به استقبال این حقیر. اول بمباردمان گفته های آن چنانی و سر زنش (صبر نکردند من توضیح بدهم) ، بعد کتک حسابی و سر انجام نصیحت و اندرز. (با این همه حاضرم نصف عمر باقیمانده را بدهم {صفر تقسیم بر 2= ؟؟؟}و به گذشته بر گردم و باز هم از دست آقاجانم سیلی بخورم. کاش بیشتر می نواخت).

از آن زمان ناراحت هستم که مبادا آن "خویش نزدیک" من هم یک ریال بیشتر نداشت و قصد داشت در میدان شاه پیاده شود و منتظر بود که من پیشدستی کنم. اما از این بابت خوشحالم که اگر ایشان با پای پیاده دیر وقت به منزل برگشته اند حد اقل کسی ایشان را کتک نزده است .

نتیجه اخلاقی- رفتاری

1.سعی کنیم هر کس مسئول کار خودش باشد.

2.ما پدر و مادر ها بگذاریم بچه ها اول حرفشان را بزنند آنگاه تنبیه شوند.

3.به بچه ها یاد بدهیم که رسم میهمانی و مهمان بازی را براندازند. از ابتدا به بچه های خود یاد بدهیم که وقتی با هم به سینما و یا تفریح می روند هر کس هزینه شخصی خودرا خود پرداخت کند.

4.در راستای حفظ روابط خانوادگی نشست های "دانگی" را جایگزین میهمانی های تشریفاتی مرسوم نماییم.

5.فورا تنها به قاضی نرویم و در قضاوت عجول نباشیم. شاید دیگران هم مشکلی مشابه ما داشته باشند.

                                           مخلص همه افراد خانواده میرعماد

                                        علی میرعمادی (14/9/1387)