چهل سال پیش ... (3) : نوشته : دکتر احمد مدنی : آپادانا اسفند 1387
ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢   کلمات کلیدی: منصور مالکی ،رحمت الله برجیان ،میثاق الله ورقا ،دکتر فریور

چهل سال پیش، در چنین روزی....

 

 

خاطراتی از دوران تحصیل طب، و طبابت

 

 

احمد مدنی

قسمت سوم : دروس و استادان علوم پایه

 

     درسهای ما در سه سال اول پزشکی عمدتاً نظری و بعضاً آزمایشگاهی بود. یکی از اساتید دورة علوم پایه که با همسر آمریکایی خود به تازگی از آمریکا برگشته و به ما کوپرولوژی درس می داد، دکتر منصور مالکی بود. این درس که به قول اصفهانیها به آن ککه شناسی! می گفتیم، اولین بار بود که در دانشکده تدریس می شد و از آنجا که موضوع بدیعش رنگ و بوی تازه ای داشت!، با استقبال دانشجویان رو برو شده بود.

اگرچه این درس جنبة نظری داشت، اما کار سوالات دانشجویان به نکات بالینی کشیده شده بود و بچه ها حتی مشکلات خصوصی خود را نیز مطرح می کردند. از جمله یک روز که استاد اشاره ای به سختی مزاج کرد، آه از نهاد بعضی ها درآمد که به قول معروف؛ تنة درخت با ریشه اش از جا در می آید و باز هم افاقه نمی کند که استاد گفت:

-      خوب، البته نباید فقط روی جاذبة زمین حساب کنید!

 

یک روز در پایان کلاس، از بس که بچه ها دکتر مالکی را سؤال پیچ و کلافه کرده بودند، وی که علیرغم سالها زندگی و تحصیل در آمریکا لهجة غلیظ اصفهانی خود را حفظ کرده بود، با نیشخندی گفت:

-      ببخشینا! اما انگار موضوع درس من، خیلی به دهنتون مزه کرده س!  

 

دو سه سال بعد که به دوره بالینی رفتیم، یک روز در بخش داخلی و نزدیک تخت یک بیمار، به دور استادمان حلقه زده بودیم و درباره بیماری او بحث می کردیم که یک خانم خارجی که سرپرستار بخش بود با عده ای از پرستاران جوان وارد اتاق شد و در گوشه ای از اتاق به تعلیم آنان برای مرتب کردن تخت بیمار پرداخت. طولی نکشید که صدای سرپرستار خارجی را شنیدیم که به یک نوآموز پرستاری می گفت :

-     دِ نشد!  دِ نشد!  لاحافا می باد یخده بکشی بالاتـِر ! 

 

فارسی حرف زدن این خانم خارجی آنهم با لهجه غلیظ اصفهانی برای همه جالب بود و کاشف به عمل آمد که همسر دکتر مالکی است! 

  

₪₪₪₪₪₪₪₪

 

در سال 1344 و در سال دوم دانشکده، استاد دکتر رحمت الله برجیان و دکتر میثاق الله ورقا به ما آناتومی درس می دادند. دو جلد کتاب قطور تشریح ما در واقع، یک کتاب سپری روزگار فرانسوی بود که با استفاده از اصطلاحات عربی و نامانوس ماخوذ از زمان ابن سینا به فارسی ترجمه و تالیف شده بود. سر و کله زدن با اصطلاحاتی نظیر؛ قدامی و خلفی، مستدیر و محدب، مجوف و متخلخل و متکاثف، متصاعد و متنازل و همچنین یادگیری یک سلسله اسامی مانند رستنگاه رباعی، قمحدوه، قصبه الریه، فقره عنقیه، مهره قطنی، حرقفی، ورک، ارتفاق عانه، زائدة غرابی، زائدة فوق لقمه ای، و استخوانهای سمسمانی و سلامیه و هزاران اسم و اصطلاح دیگر تمام نیرو و توانمان را می گرفت و دست آخر نیز، با هیچ پزشک دیگری مگر ابن سینا و البته استاد برجیان، نمی توانستیم اطلاعات تشریحی خود را مبادله کنیم.

به هرتقدیر همیشه یکی از لحظات سخت ما موقعی بود که با بلغور کردن این اسامی و مصطلحات، به استاد برجیان درس پس می دادیم. استاد که پشت میزش نشسته بود، سرش را کمی جلو می آورد، دستش را به طور عرضی روی چانه و دهانش می گذاشت و با چشمهایی که ترسناک و غضب آلود می نمود، آنچنان مستقیم در چشم ما خیره می شد که قدرت تکلم را از ما سلب می کرد.

یاد پیرمرد نازنین، مشدعباس نیز به خیر که کاداورها را برای تشریح آماده می کرد و پس از سالها که به کار در سالن تشریح اشتغال داشت، در ریزه کاریهای آناتومی نیز خبره شده بود. هروقت که استاد برجیان و دستیارش نبودند، اشکالات کار خود را از مشدعباس می پرسیدیم. مشد عباس به سهولت، رگ یا عصب مورد نظر را می یافت و نشانمان می داد و در این موارد همیشه با لهجة سدهی خود می گفت :

-      اینس ساشا !  خودشا هشته بود این سوک! بیگیروش تا در نرفدس !

 

₪₪₪₪₪₪₪₪

 

دکتر فریور و مهندس شهشهانی به ما شیمی معدنی و عمومی درس می دادند. یک روز در زمستان 1344 درس تجزیة ادرار داشتیم که در غرابه های بزرگ سر میزهای آزمایشگاه شیمی چیده شده بود. همه مشغول کار شدیم اما مایع به اندازة کافی نبود و به بعضی از دانشجویان نرسید. اینجا بود که صدای پرطنین و کشیدة مهندس شهشهانی خطاب به مستخدم آزمایشگاه در سالن پیچید که با لحن معنادار و کنایه آمیزی فقط گفت: " ابــوالفضـــــــل! "

ابوالفضل که درسش روانش بود، به سرعت غرابه ای برداشت و از نظرها پنهان شد و چند دقیقة بعد دانشجویان با مایعی تازه و گرم! کار خود را دنبال کردند. نیم ساعت بعد دوباره با کمبود روبرو شدیم و این بار نوبت آقای ارحام صدر، پسر عموی ارحام صدر مشهور بود که وظیفة خود را با دقت به انجام رساند!

 

دکتر فضل الله حکمتیار، استاد شیمی آلی ما بسیار سختگیر و منضبط بود و به کار خود تسلط کامل داشت. یکبار که امتحان شفاهی شیمی داشتیم و در گروه های چندتایی به اتاقش می رفتیم، از یکی از همکلاسیها دربارة مقدار تجویز مورفین به یک کودک پرسید. دوست ما گفت: " 1 تا 2 میلیگرم بر حسب کیلوگرم وزن کودک."  اما بیدرنگ و در عشری از ثانیه حرفش را تصحیح کرد و با هیجان گفت: " یکدهم تا دودهم میلیگرم." عکس العمل دکتر حکمتیار دیدنی بود که پرخاش کنان و در حالیکه دستهایش را در هوا می پراند گفت:

-      پاشـو بـرو!  ردی!  بچه مـرد !

 

₪₪₪₪₪₪₪₪

 

استاد دکتر محمود بلیغ به ما پزشکی قانونی درس می داد و یکی از برنامه های جنبی ما در درس پزشکی قانونی، بازدید از ادارة آگاهی بود. روزی که همراه استادمان دکتر بلیغ به ادارة تامینات اصفهان در میدان نقش جهان رفتیم، پس از آشنایی با نحوة کار پلیس جنایی و روشهای تشخیص جرائم و جنایات و مجرم، ما را به اتاق انگشت نگاری بردند.

در زمان ما هنوز این قضیه کامپیوتری و خودکار نشده بود. دلیل آن نیز روشن بود زیرا هنوز کامپیوتر را اختراع نکرده بودند. به هر تقدیر در این اتاق با کارشناس خبره ای آشنا شدیم که پس از توضیح روش کار خود، اعلام کرد که هرکس مایل است می تواند اثر انگشتش را روی کاغذ بزند تا ببیند که در بایگانی پرونده های پلیس سابقه ای دارد یا نه. حسن زرین جویی و یکی دیگر از دوستان، داوطلب شدند و کارشناس ما به فاصلة دو دقیقه و پس از آنکه به سرعت دسته های عظیم برگه های اثر انگشت را زیر و رو کرد، برائت یکی از آنان را اعلام نمود. سپس گوشی تلفن را برداشت و شماره ای را برای همکارش خواند. چیزی نگذشت که پاسبانی وارد شد و پروندة حسن زرین جویی را روی میز گذاشت. زرین جویی ِ از همه جا بی خبر که سابقه دار از کار درآمده بود از شدت تعجب دو دستش را روی سرش گذاشت تا شاید مانع از درآوردن شاخ شود.

کاشف به عمل آمد که دو سال پیش وی برای گرفتن عدم سوء سابقه به کلانتری محلشان مراجعه کرده و اثر انگشتش را در آنجا بر کاغذی نهاده است. حسن نفسی به راحت کشید و دستهایش را از روی سرش برداشت.

 

₪₪₪₪₪₪₪₪

 

یکروز صبح به بخش آسیب شناسی بیمارستان ثریا رفتیم. دانشجوی سال دوم بودیم و آن روز، اولین باری بود که می بایست با کالبد شکافی یک انسان که به طور روشمند، توسط پزشک قانونی و به منظور روشن شدن علت مرگ انجام می گرفت آشنا شویم.

آن روز برای ما روز بسیار سخت و در عین حال آموزنده ای بود. استاد ما کالبد نوزادی را به دقت تشریح کرد و سرانجام اعلام کرد که چون نوزاد به عمد و توسط مادرش خفه شده است، وی اکنون می بایست این یافته را به صراحت بنویسد و روشن است که مادر را به دادگاه و زندان خواهند برد. و سپس نظر ما را در این باره پرسید.

همة ما که از این ماجرای تکان دهنده خونمان به جوش آمده بود، یکصدا خواستار نوشته شدن حقایق و اشد مجازات برای آن مادر سفاک و دد منش شدیم. اما استاد ما را آرام کرد و گفت: صرف پزشک قانونی بودن و کالبد شکافی کردن، همة ماجرا نیست و باید به تمام جوانب امر و سایر علل و عوامل نیز توجه کرد. سپس توضیح داد که مادر این نوزاد، زن زحمتکشی است که با رختشویی، مخارج شوهر مفلوج و هشت بچة بزرگ و کوچک خود را تامین می کند و پس از تولد این نوزاد و تحت فشار اقتصادی شدیدی که دیگر قادر به تحمل آن نبوده، در یک لحظة بی خبری مبادرت به این کار کرده است. اگر من به قول شما این یک حقیقت را بنویسم، چشم بر صدها حقیقت و واقعیت مسلم اجتماعی و اقتصادی دیگر بسته ام. اگر این مادر بدبخت و نادان را به زندان ببرند، چه کسی عهده دار مخارج شوهر و هشت بچة او خواهد بود؟ و این زنی است که تن به گدایی نداده و برای معیشت زندگانی خانوادة خود واقعاً جان کنده است.

در آن روزگار، دانشجوی سال دوم پزشکی بودم و بر تصمیم آن استاد صحه گذاشتم. امروز نیز اگرچه پزشک قانونی نیستم، اما پس از چهل و چند سال که از آن روز می گذرد، رای آن استاد را صائب می بینم. نظر شما چیست؟

 

₪₪₪₪₪₪₪₪

 

ما مطابق رسم مالوف، فقط کمی پیش از شروع امتحانات به فکر درس خواندن می افتادیم. اکثر درسهایمان از بر کردنی بود و اساتیدمان حتی از جزیی ترین جدول کتاب و جزوة خود نیز سوال طرح می کردند و چون هنوز سوالات چند گزینه ای یا تستی، باب نشده بود ناچار بودیم که برای پاسخ های مفصل و مشروح تشریحی خود را آماده کنیم. در این مواقع بود که دوست من محمود بلوچی، مثلاً با تعیین روز شنبه به عنوان آغاز زمانی که دیگر باید صورت و وضعیت درسی به خود بگیرد، جملة معروفش را می گفت که :

-      احمدی! من از روزی شمبه، دیگه صورتی درسم!    

 

وقتی هوا گرم بود، شب هنگام با دوستان در جلوی ساختمان شیر و خورشید سرخ و نزدیک کاخ جوانان در کنارة زاینده رود، قرار می گذاشتیم. ساعت هشت شب به آنجا می رفتیم و زیر چراغهای آن محوطة روشن و خلوت و ساکت راه می رفتیم و تا یک یا دو بعد از نیمه شب درس می خواندیم.

 

₪₪₪₪₪₪₪₪

 

 

یک روز در اواخر سال 1344 که خود را برای امتحان پزشکی قانونی آماده می کردیم، مرتضی شهامت پور که از دوستان ما و دانشجوی پزشکی تهران بود، به دیدن ما آمد و چون ما را مشغول سروکله زدن با یک کتاب قطور دید، کتاب پزشکی قانونی دانشکده پزشکی تهران را که اتفاقاً همراه داشت نشانمان داد. این کتاب در حقیقت یک جزوة صد صفحه ای پاکیزه و کوچک بود که اهم موضوعات پزشکی قانونی را در حدی که برای یک دانشجوی پزشکی مفید است در خود داشت. آن وقت بود که فهمیدیم دنیای ما دست کیست! کتاب پزشکی قانونی جامع و کاملی که ما ناچار از خواندن و از حفظ کردن تمام سطورش از ابتدا تا انتها بودیم، نوشتة استاد دکتر بلیغ و بیش از هشتصد صفحه بود و به نظر می رسید که برای فوق متخصصین این رشته نوشته شده باشد.

بعد از امتحان پزشکی قانونی، معلوم شد که بیش از نیمی از دانشجویان در این درس مردود شده یا به قول امروزیها، افتاده اند! بنابراین یک روز پیش از ظهر، ما دانشجویان که آدمهای بالغی بودیم و بالغ بر یکصد نفر، با بلوغ کامل نزد دکتر بلیغ رفتیم و اعتراضمان را ابلاغ، و آنچه شرط بلاغ بود، با بلاغت تمام تبلیغ و حتی مبالغه هم کردیم! اما استاد بلیغ، فقط مبلغین ما را مبالغی نصیحت کرد و ما نیز به قول بچه ها، بلغ بلغ کنان و دست از پا دراز تر برگشتیم!  

 

₪₪₪₪₪₪₪₪

 

 

در دورة علوم پایه، استاد دکتر مسعود پور به ما جنین شناسی درس می داد و به مناسبت آنکه جنین را، رویان می گفت، از دانشجویان لقب استاد رویان پور گرفته بود. استاد دکتر پرویز دبیری نیز پاتولوژی تدریس می کرد و سراسر دیوارهای آزمایشگاه آسیب شناسی و رویان شناسی که یک سالن مشترک داشتند، از تابلوهای بزرگ نقاشی از بافتهای سالم و آسیب دیده پوشیده شده بود که کار شخص استاد دبیری بود و زیر همة آنها دو حرف  پ د  به چشم می خورد.

تالار بزرگ این آزمایشگاه، مجهز به میزهای متعدد و میکروسکپهای مخصوص تدریس بافت بود. این میکروسکپها دو دوربین چشمی داشتند. استاد به نوبت پیش یک یک ما دانشجویان می آمد و پشت میکروسکپ می نشست و هرکدام از دوربین خود به برش بافتی که زیر آن بود چشم می دوختیم. استاد در گوشه و کنار بافت می گشت و ناگاه نوک پیکان مخصوص میکروسکپ را به طرف یک سلول می برد و می پرسید: این چیست؟ بچه ها اسم این پیکان کوچک را دزدگیر، و آن لحظات را سر پل خربگیری نام گذاشته بودند.

یک روز که دکتر مسعود پور به همان ترتیب در بین دانشجویان می چرخید، سر میز من نشست و نوک پیکان دزدگیر را روی سلولی گذاشت و پرسید این چیست؟ از دوربین چشمی خود هرچه آن سلول را بررسی کردم چیزی به یادم نیامد. بنابراین با استفاده از چند لحظه ای که استاد به پرسش دانشجویی جواب می داد، نوک پیکان را روی سلولی گذاشتم که آن را خوب می شناختم و سپس شروع به ادای توضیحات کردم. استاد مسعود پور لحظاتی با تعجب به من گوش کرد و سپس همانطور که از میکروسکپ به برش نگاه می کرد گفت:

-       ولی این، همان دزدی نیست که من در سر پل دستگیرش کرده بودم!

 

یاد هردو بزرگوار به خیر که آنقدر به ما برش بافت نشان دادند و آنقدر در سر پل خربگیری، دزدگیری کردند که همة دانشجویان، بافتها را فقط با یک نگاه به لام، و حتی بدون استفاده از میکروسکپ به درستی تشخیص می دادند. 

 

₪₪₪₪₪₪₪₪

 

 

دکتر عباس فوده ای، دکتر مرتضی مقدادی و دکتر اعتمادی به ما فیزیولوژی درس می دادند و دکتر اعتمادی، تخصصی عالمانه در تشریح قورباغه و فیزیولوژی گردش خون داشت. آقای بهمنی که برادرش همکلاس ما بود، همه کارة آزمایشگاه فیزیولوژی و همو بود که نخستین بار طرز گرفتن صحیح فشار خون را به ما آموخت؛ درس ساده ای که یک عمر کاربرد مفید داشت. 

درس فیزیک ما با خویشاوندمان استاد دکتر کاظم میرعمادی بود. هفته ای یکروز نیز دکتر ایزدی از تهران به اصفهان می آمد و به عنوان استاد پروازی، به ما فیزیک هسته ای تدریس می کرد.

در آزمایشگاه فیزیک که زیر نظر دکتر میرعمادی کار می کردیم، دانشجویی از سالهای بالاتر به نام احمد شهامت پور بر کار ما نظارت داشت.

روز امتحان که رسید، برای ملاحظة اثر سرطانزایی اشعة ایکس، موشهایی را با شمارة خاص در اختیار ما گذاشتند. ما موش خود را با دستکش می گرفتیم و روی سطح بسیار کوچکی که در بالای یک میلة بلند قرار داشت می گذاشتیم. موش از ترس سقوط از جای خود تکان نمی خورد و ما  از دم او یک نمونة خون می گرفتیم. سپس موش را در محفظه ای زیر اشعة ایکس قرار می دادیم و بعد از نیمساعت، دوباره از دمش خون می گرفتیم و تغییرات سلولهای خونی او را با پیش از اشعه خوردن مقایسه می کردیم.

اما از بخت بد من و اقبال بلند موش، موش من دچار سرطان خون نشد و با افزایش مقدار و زمان اشعه دادن نیز، همچنان سلولهای خونی اش سالم ماند. مساله را با شهامت پور در میان گذاشتم و او اشکال را از بی خاصیتی احتمالی لامپ اشعة ایکس می دانست. به هر تقدیر مشکل هرچه که بود، موش کوچک من سرطان نگرفت و به سلامت تجدید حیات کرد، اما دکتر میرعمادی مرا تجدید کرد! 

                                                احمد مدنی

 

₪₪₪₪₪₪₪₪