نوروز ها در خانه پدری : نوشته : خانم زهرا مهدوی : آپادانا نوروز 1388
ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢٩   کلمات کلیدی: زهرا مهدوی ،نوروز ،گورت ،حسن صدر

نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد

عالم پیر دگر باره جوان

 خواهد شد

آن همه ناز و تنعم که خزان

 می فرمود

عاقبت    در  قدم   باد  بهار آخر شد

شکر ایزد که به اقبال  کله گوشه  گل

نخوت باد  دی و شوکت خار آخر شد

 

نوروزها  در خانه  پدری

تدارکات و خانه تکانی

با آمدن ماه اسفند ، حال و هوای همه جا رنگ و بوی تازه ای به خود میگرفت.  در خانه ما هم جنب وجوش خاصی بود.

درست به یا د دارم دیگر از 8 - 9 اسفند ماه خانه تکانی ما شروع میشد و چه بساطی راه می افتاد . چند نفر مخصوص اینکار از صبح زود میامدند صبحانه میخوردند و شروع بکار میکردند، اثاثیه اطاق ها از فرش گرفته تا چینی های قدیمی بود که یکی یکی برای پاکیزه کردن به  وسط حیاط  آورده  میشد. شستن شیشه ها، پرده ها، اسباب سماور که باید آنها را آنقدر بسابند و بشویند تا برق بیفتد، عوض کردن ملافه ها و دادن ظروف مسی به مسگرها برای سفید کردن، همه جزو برنامه بود. گاهی اوقات هم چنان باد های بهاری میوزید و باران میگرفت که همه چیز را به هم میریخت.

 بعد از 2 الی 3 روز که از شروع خانه تکانی میگذشت، نوبت به گل کاری باغچه ها میرسید و عوض کردن آب حوض که خود داستانی داشت. غلام رضا از آدم های منزل مادر بزرگم در بید آباد برای آماده کردن و بیل زدن باغچه ها میامد و رحیم باغبان هم گل میاورد، از گل شب بو گرفته تا سینره  و بنفشه .

مشهدی رضای خودمان هم به قول خودش حوض را زیر آب میزد یعنی پاک میشست و تمیز میکرد. گرفتن ماهی ها با آبکش و بگفته اصفهانی ها سماخ پالون، ریختن آن ها درون یک لگن آب و سپس سابیدن دیواره ها و کف حوض در نبود انواع مواد پاک کننده امروزی  کار سختی بود و آب کردن حوض هم کار چندان آسانی نبود و یکی دو روزی زمان میگرفت . در آن زمان آب لوله کشی نبود و همه از آب چاه استفاده میکردند. آنهم با چرخچی که بر سر چاه نصب شده بود و با چرخاندن آن با پا و سطل های چرمینی که با طناب به آن بسته شده بود ( " دلو" و در لهجه اصفهانی " دول " ) از چاه آب میکشیدند و در منبع میریختند که با یک لوله سفالی به حوض متصل بود. خلاصه حوض بعد از پر شدن و ریختن دوباره ماهی ها داخل آن خیلی زیبا و قشنگ میشد .

در خانه، ما چند نفر خانه زاد واقعی داشتیم و حالا فکر میکنم چه مردمان با وفا و با خلوص نیتی بودند و چقدر صادقانه کار میکردند. یکی از آنها رضا (برادر فرجی معروف) بود که چون قدری لکنت زبان داشت، مشهور به ( رضا گنگه ) شده بود و دیگری مشهدی رضا و آسید محمد معروف به (دلی دلی ) و محترم خانم و فاطمه بگوم که خداوند همگی را بیامرزد.

تا اینجا همه کارهای مقدماتی انجام شده بود و مانده بود خرید شیرینی و آجیل. البته آنوقتها میوه بصورت حالا مرسوم نبود. آجیل باضافه گندم شاهدونه و برنج بو داده و گز و سوهان و نان قرابی در تمام خانه ها وجود داشت. یواش یواش به چهار شنبه سوری نزدیک میشدیم . بابا جان و خانومم خیلی مقید بودند که سفره نوروزی پهن باشد و موقع تحویل سال هم آقا حسن صدر( روضه خوان ) بر سر آن حدیث کسا بخواند.

لحظه تحویل سال نو

خوب بیاد دارم در یکی از این سال ها، تحویل به نیمه شب افتاده بود. خانومم از صبح با خواندن دعا سفره را انداخته بودند  و سبزه ای را که خودشان در یک مجمع (سینی بزرگ مسی ) سبز کرده بودند و بسیار قشنگ و زیبا شده بود، در وسط سفره نوروزی، با آینه و قران و شمعدان و تخم مرغ ها ییکه محترم خانم رنگ کرده بود، گذاشته بودند. یک قلیان بسیار مفصل وسط سینی سبزه برای آقا حسن صدرآماده شده بود. توی شیشه قلیان پر از برگ گل بود. دور میانه قلیان را هم گل بسته بودند.سفره نوروزی پر از شیرینی و آجیل بود و اسباب سماور هم در یک طرف اطاق مرتب چیده شده بود.

 صدای قل قل سماور و استکان و نعلبکی های تازه خریده شده بسیار با صفا بود. دور اسباب سماور، نبات و قند و پولکی، گز و باقلوا بطور قشنگی چیده شده بود.  منقل ورشو بزرگی با سینی زیرش و گل های آتش مخملی، کنار سماور گذاشته شده بود. سر قلیان با تنباکوی حکان درجه یک آب زده و خیس خورده آماده شده بود.

خانومم عاشق گل بودند و رحیم باغبان هم خوب این را فهمیده بود. بهترین شب بو ها و سینره ها را به حد کافی میاورد که هم دور حوض بچینند و هم اطاق ها پر از گل باشد. ولی سینی سبزه خانومم آنقدر با صفا و قشنگ شده بود که خودش به تنهایی زیبائی خاصی به سفره ما میداد .

صدای رادیو بلند بود. ما (من و برادرم باقر) را از خواب بیدار کردند که تحویل خواب نباشیم . به حلول سال نو نزدیک و نزدیک تر میشدیم همه لباس های نو خود را پوشیده بودیم و دور سفره منتظر تحویل بودیم.

 شنیدن صدای تیک تاک ساعت از رادیو که لحظه به لحظه نزدیک شدن سال جدید را خبر میداد، حال خاصی داشت. بالاخره پایان انتظار فرا رسید و صدای انفجار توپ و سپس شیپورهای نوروزی  تحویل سال نو را اعلام کردند. ساعات و لحظات بسیار قشنگی بود .

من و باقر دست پدر و مادر را بوسیدیم و عید را به هم تبریک گفتیم. صدای نواخته شدن درب خانه بگوش رسید و بدنبال آن  آمدن آقا حسن صدر که پس ازعید مبارکی و روبوسی با بابا جان وارد اتاق شد و کنار سفره نشست و پس از خوردن یک استکان چایی با نبات و کشیدن قلیان مخصوص و خوردن شیرینی و آجیل حدیث کسا را شروع کرد. کم کم سپیده صبح هم پیدا میشد. هرچه بگویم چه حال و هوای قشنگی بود کم گفته ام مثل خواب و خیال، در اطاق را که باز میکردی با هوای لطیف صبح و گل های زیبای دور حوض، خانه آب و جارو کشیده خیلی قشنگ و زیبا بود. ستاره ها در آسمان دیده میشدند که وضو گرفتیم برای نماز صبح و آماده برای روز عید.

خانه ما و عمو جون و خانم و بچه هایشان متصل بهم بود. خانه عمه زری همسر آقای حسن مدنی هم نزدیک ما بود و صبح عید باتفاق عمه جون مریم آغا و بچه هایشان، همه دور هم بودیم. سپس دید و بازدید ها از بزرگتر ها شروع میشد اول از مادر بزرگ ها و دایی جون ها و خاله جون ها و کم کم به بزرگان فامیل می رسید و این دید و بازدید تا خود 13 فروردین ادامه داشت .

سیزده بدر در گورت

چند روز پس از 13 عید با تدارکات مفصلی که از طرف خانم معصومه خانم نعمت اللهی {همسر آقای میر زین العابدین نعمت اللهی }دیده میشد، همه خانم های فامیل با اتوبوسی که ایشان تهیه کرده بودند به گورت میرفتیم . {روز 13 فروردین آقایان فامیل به گورت رفته و به اصطلاح سیزده بدرشان را طی کرده بودند} البته درگورت آن زمان فقط یک چهار طاقی بر سر مزار آقای میر عماد دیده میشد و اطراف آن را  صحرا و کوههای سر بفلک کشیده گرفته بود.

اتوبوس دم چهار طاقی نگه میداشت، همه پیاده میشدند، بچه ها بطرف کوه میدویدند و چند نفر جوان ترها هم آنهارا همراهی میکردند. همه خانواده ها نهار تهیه دیده بودند ولی چایی و قلیان توسط مشهدی حیدر و آقای علی اکبر( خادمین منزل آقا میر زین العابدین نعمت اللهی ) و تعدادی دیگر آماده میشد. ظهر که میشد سفره ها روی زمین پهن وگوش تا گوش، انواع واقسام غذاها در آن چیده میشد. صمیمیت و صفا همه جا بچشم میخورد و بدین ترتیب یک روز خوب در دل طبیعت و در جمع فامیل طی میشد و با پایان روز، جشن های نوروزی آنسال نیز به پایان خود رسیده بود.

با یاد  بزرگتر های فامیل که دیگر در میانمان نیستند و با امید روز های بهتر و بهتر.

                                                                زهرا مهدوی