انسان های بزرگی که ..: نوشته دکتر علی میرعمادی : آپادانا نوروز 1388
ساعت ٢:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۳   کلمات کلیدی: محمد تقی میر عمادی ،حاج حسین میر عمادی ،زین العابدین نعمت اللهی ،حاج ابراهیم میر عمادی

ساقیا سایه ی ابر است و بهار و لب جوی

من نگویم چه کن، ار اهل دلی خود تو بگوی

شکر آنرا که دگر بار رسیدی به بهار

بیخ نیکی بنشان و ره تحقیق بجوی

دو نصیحت کنمت بشنو و صد گنج ببر :

از در عیش در آ و به ره عیب مپوی !

 

انسان های بزرگی که من شناختم

یا هو

همیشه این مسئله برای من مطرح بوده است که "روحانیت" به چه معنی است و "روحا نی" کیست و فرق آن با" روحانی نما" کدام است. شناخت روحا نی نما چندان کار مشکلی نبود ه است اما ارایه یک تعریف جامع از واژه "روحانیت" کار آسانی نیست. خصوصا اگر بخواهیم نمونه ها یی را ردیابی کنیم تا اگر فیض شناختن آنها نصیب ما گردد احیانا آنها را الگوی کار و زندگی خود قرار دهیم.

شاید از پانزده سالگی به بعد من به دنبال این مهم بوده ام تا حد اقل در میان اقوام خود این کنجکاوی را به سر انجامی برسانم و ارضاء کنم . البته به لحاظ ظرافت کار تامل جایز بوده است و بیان آن در زمان حیات آن بزرگواران شاید حمل بر تملق می شده و یا اصولا من در مقامی نبوده ام که بر مصدر قضاوت بنشینم. از طرفی محدود کردن آن به یک طایفه و قوم نوعی کج اندیشی و یک سونگری محسوب می شده و این روا نبوده است.

تعریفی که من از "روحانیت" دارم به شرح زیر است اگرچه اذعان دارم که می تواند این نباشد.

روحانیت: یعنی قرار گرفتن در موضعی که انسان بتوان "لذ ت" دیگران را بپذیرد و امکان  آ  نرا  ‘در حد وسع خود‘ برای دیگران فراهم کند. به شادی دیگران و باورهای بر شادی دیگران ارج گذارد و در همه مراحل زندگی یاردیگران باشد. انسانها را تنها به جهان باقی دلخوش ندارد و آنها را از هیچ نوع لذت معقول منع نکند. بر پای خویش بایستد و آنچه می خواهد از حق بخواهد. با انسانها باشد  نه بر انسانها.

اگر این تعریف درست باشد من در طول عمر خودچند نمونه را یافته ام که مصداق این تعریف هستند نه از باب اینکه از خویشان من هستند بلکه به این خاطر که من درک فیض آنها را کرده ام وگرنه در اقوام و ملل و نحل دیگر نیز به ضرس قاطع وجود داشته‘ وجود دارند و وجود خواهند داشت. این چند نفر قهرمانان خاطره های من هستند.

خاطره اول:

مادر بزرگ من (البته ایشان قهرمان اصلی نیستند.کمی صبر کنید) حاجیه خاخم مریم بانو با تخلص "بانو" شاعره ای بود بلند آوازه که گاه اشعار ناب می سرود. ضریح بسیاری از امام زاده های اصفهان برخی از آنها را به یادگار دارند. ایشان صاحب ملک و آب فراوان بودند و گهگاهی هم دست سخاوت ایشان ما نوادگان را نوازشی بود اما نه همیشه. ابتدا اجازه بدهید چند بیت از اشعار ایشان را به عنوان تیمن و تبرک تقدیم کنم که وصف حالیه حقیر در این دنیای هردمبیل نیز هست. می فرماید:

  ز دیر و میکده در هر کجا گرفتم جای 

  به هیچ گوشه ندیدم مخالفا لهوای

 به مقتضای هوس حکم می دهد قاضی  

 مطیع نفس و هوی نی اوامر مولای

 گهی به خوردن انگور می کند اشکال       

 گهی به شرب می ناب می دهد فتوای

 تو هم به وقت مصلحت خویشتن " بانو"    

 خوش است آنکه به دیر مغان کنی ماوای

اما دنباله خاطره. اوضاع روزگار چنان شد که مرحوم پدر را زندگی سخت آمد. نه آبی ماند و نه آردی.دست ما بسته و خرما بر نخیل. توده ای ها کارخانه ها را به گند کشیده بودند و اعتصابات کارگری یکی پس از د یگری زندگی را بر همه تلخ و ناگوار ساخته در خرج و برج معطل مانده بودیم و گرفتاری های ترک ناشدنی هم مزید بر علت. روزی که بر سر سفره بی رنگ و آب نشسته بودیم و فریاد "وا چه کنم ها" بلند بود ‘ پدر را بسیار آشفته یافتم. ما همگی طلبکار و ایشان بدهکار همه ما نانخورهای دائم الموجود. از عمق بی خردی آهی کشیدم و بالبداهه این ذکر را بر زبان جاری داشتم: "ای خدای بزرگ ! چرا حاجیه را این همه دادی و ما را ندادی؟ آیا وقت عروج ایشان به جهان باقی نیست؟". هنوز صدای "س" به صدای "ت" نچسبیده بود که دو لنگ سیلی آبدار دو سوی بناگوش بنده را نوازش داد. آن چنان رنگ انداخت که رنگ لبو را از اعتبار انداخت. از واژه های ابل... ‘ احم.... و گوسا.... و نظایر آن (به راستی حقم بود) در می گذرم که هر کدام اثر فلفل را بر زخم از سکه می انداخت. مدتی سکوت تا زمان آرامش بعد از سکوت به طول انجامید و سپس انسانی که در اوج بی نوایی و فقر بود و در مقابل زن و فرزند شرمنده حضور این چنین باب سخن گشود و فرمود:

  "زدم تا بدانی که هرگز لذت خویش را در غم دیگران جستجو نکنی."

" هر کس که در ممات دیگران حیات خود را بجوید به صفت "انسان بودن"متصف نیست"

و آخر امر چنان مقدر شد که پدر برفت و حاجیه خانم سال ها بما ند. آنجا بود که دریافتم چگونه می توان بر نخستین پله منبر "روحانیت" نشست. (روان پاک هر دو در جهان بی عد م قرین رحمت باد).گاه با خود می گویم ایکا ش هنوز هم میتوانستم بر دستان ایشان بوسه زنم و باز هم از آنها  سیلی می خوردم تا کمی معرفت بیابم.

 

خاطره دوم:

 فکر نمی کنم جوانهای فامیل با حاج آقا تقی میرعمادی (ملقب به آقا مدرس) آشنایی کافی داشته باشند. شاید فقط نامی شنیده باشند. به هر حال من افتخار داشتم که برادر زاده ایشان بودم . ایشان در سال 1340 یا 1341 دعوت حق را لبیک گفتند. معمم بودند اما من هرگز ندیدم که پا بر منبر گذارند. به باور ایشان منبر جایگاه پیامبر خدا و ائمه معصوم بود و نه جای کسانی که سرتاپا غرق گناهند. در حیاط خلوت روضه خوانی برپا می کردند اما خود بر منبر نمی نشستند. شاید دیگران دیده باشند ولی فکر نمی کنم.

عمو جان اغلب صبح زود در خانه و کوچه را آب پاشی می کردند و مدتی روی سکوی سنگی می نشستند و به هر عابری (غریبه و آشنا) سلام می گفتند. آن روز ها این تصور وجود داشت که هر کس چهل روز صبح زود در خانه را آب و جارو بکشد حضرت خضر را ملاقات خواهد کرد. البته فکر نمی کنم عمو جان چنین اندیشه ای داشت. دل او یک دریا صمیمیت بود.عشق در تمام رگهای او شریان داشت. دوست داشت گره گشا باشد.

نقش من در خانه نقش پادو بود. برادرم ‘ مرحوم آقا مرتضی‘ بزرگتر بود و قاعدتا باید زور می گفت که می گفت (کاش اکنون در قید حیات بود تا نوکر تمام وقت او می شد م). مرحومه خواهرم دختر بود و شرم باد بر پسران نره خر (به قول آقا جان) که در خانه بنشینند و دختر ها بروند در مغازه ها برای خرید (قابل توجه پسر های امروزی). صبح زود که برای خرید عدسی و حلیم و نان داغ می رفتم عمو جان را می دیدم که نشسته یا قدم می زدند و قبل از آنکه زبان لال گرفته من باز شود ایشان با لحنی به شیوه فرشتگان و پیامبران می گفتند: علی جون صبح بخیر. نماز خوانده ای؟ عمو جون کجا میری؟

از پدرم شنیدم که ایشان از کوچه قبرسون موشی (به کوچه آشتی کنان هم معروف بود چون از دم زیر طاقی تا دم در خانه حاج آقا هادی سجادیان آنقدر تنگ بود که دو دشمن به اجبار باید به هم سلام می گفتند و این آغاز آشتی کنان بود) می گذشتند که با دختر و پسری از فامیل برخورد می کنند. آنها با دیدن عمو جان یکه می خورند و شاید ترس بر اندام آنها ظاهر می شود. اما عمو جان عبا را بر سر عمامه خود می کشند و با پیشدستی در سلام راه خودرا دنبال می کنند. مهم این است که ایشان بعدها تمام تلاش خودرا بکار می برند تا وصلت آن دو به انجام برسد. مهمتر اینکه ایشان نام آن دو را حتی به مرحوم پدرم نیز بروز ندادند.

با شنیدن این ماجرا و شعور و فهم عمو جان دانستم که انسانهایی که انسانیت را مزمزه کرده اند راز نگه دارند. راه حل می جویند و پا در راه خیر می گذارند. شلاق به دست ندارند و از خدای بزرگ حکم اجرای قانون الهی نگرفته اند و پرده دری نمی کنند.  بر پله دوم روحانیت نشسته اند اما خود از همه افتاده ترند. مصداق این بیت که:

افتادگی آموز اگر طالب فیضی           هرگز نخورد آب زمینی که بلند است

و

    تو کز محنت دیگران بی غمی                     نشاید که نامت نهند آدمی

 

خاطره سوم:  

فکر می کنم در جمع افوا م (جوان ویا مثل من کهنسال) کسی نباشد که مرحوم حاج آقا ابراهیم مبرعمادی را ند یده باشد و یا ذکر خیر ایشان را نشنیده باشد.انسانی  بود وارسته و عالم. سالها در سمت معلم و مربی در هنرستان اصفهان نزدیک سی وسه پل به تدریس اشتغال داشتند. شوهر خاله کوچیکه من بودند و اعتبار همه فامیل. وقت فراغت ایشان به قرائت قران و تحقیق و تتبع در زبان عربی و پیگیری اخبار و احادیث می گذشت. تک تک افراد را با نام و نسب می شناختند. سالها پیش به درجه اجتهاد رسیده بودند اما هرگز آنرا به زبان نمی آوردند. هرگز مدعی نبودند که در علم و کلام تا به آن درجه رسیده اند. هرگزکلام لغوی از ایشان نشنید م. دلی داشت جایگاه همه انسانها.

ضلع جنوبی منزل ایشان همیشه پر بود از کشاورزان "مزرعچه" و "طالخونچه" که با اهل و عیال اتراق می کردند و با همت ایشان دارو و درمان می گرفتند و بعد راهی موطن خود می شدند. یکبار ندیدم که آن وجود نازنین از آمد و رفت آنها لب به شکوه بگشاید و یا ترشرویی پیشه سازد.

اگر درست یادم باشد یا عروسی آقا محمد المدرس بود یا برادرشان (فرزندان حاج آقا مصطفی سیدالعراقین) که در خانه بزرگ همه اقوام جمع بودند. این خانه ظاهرا هنوز سرپاست ولی نمی دانم در درون آن چه می گذ رد. آن وقتها ارکستر و موسیقی و بند وبساط امروزی وجود نداشت یا اگر هم بود به کلاس خانواده آقایان پایقلعه ای نمی خورد. ته آبپاش آخرین حد مجاز آلات موسیقی بود که در دست برخی شور آفرینی می کرد. یادم می آید که مرد میا نسالی بود که به اصطلاح ادای افرادی چون ظهیرالاسلام و حاج آقا فخر وآقا نخودچی و آقا چودوروا و نظایر آ نها را در می آورد. بچه بود یم و می خندیدیم. خنده ما مشوق او بود تا پیاز داغ آن را زیاد کند. هر گز به قبح این عمل فکر نمی کردیم.

ناگهان آن مرد همیشه آرام و خندان (حاج آقا ابراهیم را می گویم ) را آشفته یافتیم. شب عروسی و عصبانیت!! آن هم از آن مرد خوش  خلق باور کرد نی نبود. پیش آمد وبا صدایی بلند فریاد زد: شادی کنید اما لغو مگویید و غیبت نکنید. سکوتی بر جمع حاکم شد. آن مرد لغو گو از نفس افتاد. یکی از جمع ایشان را مخاطب قرار داد و گفت: پس حاج آقا شما باید برقصید. حاج آقا ابراهیم  آن مرد همیشه مود ب و معقول تکانی به خود داد و مرتب می گفت: این کار را می کنم اما غیبت دیگران را نمی کنم. این گناه کجا و گوشت مرده خوردن کجا!

یاد گرفتم که "روحا نیت" یعنی حرمت دیگران را نگه داشتن روبرو و پشت سر. نه مثل آنها یی که تا سر بجنبانی پشت سر شکلک در می آورند وهم عرض خود را می برند و هم حرمت شکنی می کنند.

ایشان از زمره کسانی بود که بر پله سوم معرفت ‘ انسانیت و روحانیت نشسته بود.

 

خاطره چهارم:

یکی به قرنی پیدا می شود چون قهرمان خاطره چهارم من. انسانی والا، نظیف که مزه روحانیت را به معنی اخص کلمه چشیده بود. همواره لباسی نه چندان فاخر بلکه تمیز بر تن داشت. نه از آن روحانیون خنزر پنزری که در نشان دادن تقدس خود جامه های مندرس می پوشند و دم از مردمی بودن می زنند. شال سبزی به دور کمر داشت. بدون اغراق بر گرد صورتش هاله نور را به وضوح می توانستیم ببینیم. آنها ئی که قابل بودند کرامت ایشان را به کرات درک کرده بودند اما این حقیر کجا و درک ارباب کرم کجا. آنچه چشم کم سوی من و ما می دید ظاهر بود. اما کور چه داند که بر عرش چه می گذ رد. تا حال باید دانسته باشید که این روحانی والامقام نبود جز قطب العارفین مرحوم آقای میرزا زین العابدین نعمت اللهی (روانش شاد باد). از همت ایشان در برگزاری جشن های عید غدیر و مبعث وگردهمایی های فامیلی  و نظایر آن که بگذری که هر کدام داستان خودرا دارد، صفای ایشان و علی وار زیستن ایشان زبانزد همگان بود. گستره محبت ایشان از د مساز شدن با کودکانی نظیر من تا حد همنشینی با بلند مرتبگان و اهل عرفان در نوسان بود. با کودکان بیان کودکی و با بزرگان وصف کمال. با آن همه بلند مرتبگی از حد و مرز افتا دگی گذشته و به خا کساری رسیده بود.

از یک ماه به نوروز در فکر ایجاد هماهنگی مراسم سیزده بدر در چهار طاقی گورت بود با این هدف که همه اقوام و بچه هایشان گرد هم آیند. شادی کنند و خوش باشند ونه اینکه در گوشه ای چمباتمه بزنند، زانوی غم در بغل گیرند و بر گذر عمر اشک  بریزند، غافل از اینکه همان لحظه ها را هم از دست می دهند.  پیام عرفانی او نزدیکی به حضرت حق با دوست داشتن خلق خدا بود نه ایجاد ودامن زدن به تفرقه و نفرت آفرینی.

صبح زود روز سیزده نوروز ما بچه ها جلوی منزل حاج آقا حسن مدنی (خدایش بیامرزاد) جمع می شدیم. اتوبوسهای خط هفت یکی یکی می آمدند. اول ما بچه ها را سوار می کردند و بعد بزرگترها را. در راه (آن روزها رفتن به گورت یک سفر به حساب می آمد) جوانتر ها دم می گرفتند و ما بچه ها تکرار می کردیم بدون آنکه بفهمیم چه می گویند. دراین جمع جناب آقای حسن مدنی پور (گویا در کرج زندگی می کنند. سلام من تقدیم ایشان باد و عمرشان درازو سلامتی بر قرار) صحنه گردان بودند. شعری می خواندند به این مضمون:

                   همبونه جانم همبونه ‘ گل بیقرارم همبونه

تا همین امروز هم نمی دانم که "همبونه" چه صیغه ای بود و به چه معنا بکار می رفت. چه کسی بی قرار بود ایشان یا همبونه.

در کنار چهار طاقی جمع می شدیم. بعضی بچه های طخس از پوزه کوه بالا می رفتند و همه را نگران می کردند. از مرحوم آقا سخن بمیان بود حواسم به جای دیگر سوق یافت. نزدیک ظهر دهاتی های گورتی لنگان لنگان می رسیدند و در نزدیکی ما استقرار می یافتند (بگذریم که بعد ها ما شدیم گورتی و آنها نواده های آقای میرعماد). تمام توجه مرحوم آقا به سوی انها معطوف بود. اینجا بود که ایشان از دایره قومیت و نسبت فامیلی پا را فراتر می گذاشتند و لباس جهانی بودن به تن می کردند. هیجان و غلیان عرفان چه زیبا بود.

به دستور ایشان مشهدی حیدر و جناب علی اکبر(خدایشان بیامرزاد) ابتدا سفره ای برای گورتی ها می انداختند و تا سیر نمی شدند  برای خانواده از سفره خبری نبود. البته ما بچه ها از بس با پاشنه کش از زمین سیب کوهی در آورده و خورده بودیم جایی برای غذا نداشتیم.

اینجا بود که یاد گرفتم از مسلمات روحانی بودن گذشت از خود و اند یشیدن به دیگران است و مگر این شیوه انبیائ الهی نبوده است؟

تا اینجا جمع بندی کنم که اهم ویژگیهای رسیدن به مقام روحانیت در این چند عبارت خلاصه میشود:

 

- در غم دیگران شادی مجوی.

- زبان از لغو گویی باز دار.

- تا توانی بر چهره دیگران خنده بنشان نه اشگ غم.

- کودکان را اسوه باش و از ابتدا آنهارا معزز بدار.

- در وصل کوش و به فصل میندیش.

- فقرا را بر اغنیا مرجح دار.

- خاکساری پیشه کن حتی اگر بر نردبان کمال تکیه کرده باشی.

- عاشقی پیشه کن: عاشق انسانها از هر گونه و هر نژاد.

- راز کسی بر ملا مکن.

- حرمت دیگران بدار و حریم خود نگهدار.

                                                             علی میر عمادی

                                                       آذر 1387

                                                                                          

                         مشاهده تصاویر