بانوی گل و بهار : نوشته محمد مدنی : آپادانا نوروز 1388
ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٧   کلمات کلیدی: سیزده بدر ،چهار شنبه سوری ،صدیقه ربانی ،باغ کرج

نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد

عالم پیر دگر باره جوان خواهد شد

ارغوان جام عقیقی به چمن خواهد داد

چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد

 

یاد بانوی" گل و بهار" گرامی باد

 

شب چهارشنبه سوری را پشت سر گذاشتیم، سال نو هم فرا رسید و بزودی سیزده نوروز، روز به صحرا رفتن و روزی را در دشت و دمن طی کردن فرا خواهد رسید و خانم صدیقه خانم الان بیش از یکسال است که در بین ما نیستند.

اول اسفند ماه 1386 و در آستانه بهار، صدیقه خانم ربانی (نعمت اللهی) در آرامگاه گورت به خاک سپرده شدند.

چقدر جایشان خالی است ، امسال نخستین نوروزی است که نبودشان بخوبی احساس میشود، سال پیش هنوز به اصطلاح گرم بودیم .

سال ها پیش بین سال های 1340 تا 1352 در آنزمان که خانه ایشان و خانواده شان در باغی در کیلومتر 25 جاده کرج ، نزدیک منطقه ورد آورد و کاروانسرا سنگی بود ، غیر از همیشه که با محبت پذیرای افراد فامیل بودند ، در دو موقعیت و روز خاص بهاری و نوروزی مهماندار جمع زیادی از بستگان و خویشاوندان بودند.

شب های چهار شنبه سوری باغ کرج صفای خاصی داشت . مشد حسین باغبان محلیشان از چند ساعت قبل خار ها و بته ها را در صحرای پشت باغشان در فضای بازی که بین دیوار باغ و خط ریل آهن  بود آماده کرده بود و با تاریک شدن هوا آن ها را آتش میزد. ما با شادی از روی گله های آتش می پریدیم و پس از آنکه آتش ها رو به خاموشی میگذاشت، از باد سرد آخر زمستان به گرمای اتاق و کرسی داغ، پناه میبردیم و ساعتی به تماشای تلویزیون که معمولا برنامه ای در مورد چهار شنبه سوری داشت، همراه خوردن آجیل و شیرینی و چای و میوه میگذشت. یادم نمانده است که شب چگونه به خانه برمیگشتیم چه در آن سال ها اینقدر همه مجهز به وسایل نقلیه شخصی نبودند و ما هم همیشه فردایش باید به مدرسه میرفتیم، فکر میکنم چند شب چهار شنبه سوری هم در آنجا مانده و صبح چهار شنبه همراه برادران نعمت اللهی که مدرسه هایشان در تهران بود ، به شهر میامدم .

روز های سیزده نوروز نیز حکایتی داشت. هر یک از خانواده های شرکت کننده دیگ و قابلمه نهار خود را همراه میاوردند و در این میان همیشه غذایی که شادروان خانم عفت سجادیان بر سر سفره میگذاشتند، جلوه خاصی داشت. شاید گاهی هم بساط کبابی برای ناهار بر پا میشد.

ما بچه ها تمام روز را بازی میکردیم ، کشتی میگرفتیم، و در تپه های شمال باغ به پیاده روی می پرداختیم. گروهی از جوانان بزرگسال به هدایت آقا مرتضی خاتون آبادی، با پیروی از سنت های خانوادگی سیزده نوروز در گورت بساط  "پله چفته" ( الک دولک در گویش تهران ) را در محوطه پشت باغ  بر پا میکردند.

به همین ترتیب تا عصر به بازی و گفتگو و خوردن تنقلات طی میشد و چقدر خوشحال تر بودیم اگر روز سیزده نوروز به پنج شنبه افتاده بود که فردایش هم تعطیل بود.

خانواده های شرکت کننده در هر دو مراسم (البته شرکت در مراسم سیزده بدر وسیع تر بود) به تفاوت سال ها و تا آنجا که به خاطرم مانده است عبارت بودند از خانواده های ما (مدنی ) ، مدنی پور، کشاورز ، عمو طالب نعمت اللهی ، آقا مرتضی خاتون آبادی ، سجادیان ، جذبی و یک روز سیزده را نیز بخاطر میاورم که طرف های عصر آقای حاج حسین سجادیان و خانواده هم که از سفری باز میگشتند سر راهشان به آنجا سر زدند.

فوت مادرم خانم بتول نعمت اللهی در اردیبهشت ماه سال 1382 اثر عمیقی بر روحیه صدیقه خانم گذاشت ، آخر دوستیشان از زمانی که هردو دختر بچه های کوچکی در پاقلعه بودند پا گرفته بود مادرانشان دختر عموی یکد یگر بودند. یکسال از مادرم کوچکتر بودند و گویی زندگی هردو قدم به قدم با هم پیش رفته بود . خود خانم صدیقه خانم بار ها یاد آور این تشابه به فرزندانشان شده بودند ، به فاصله یکسال از یکدیگر ازدواج کرده بودند ، هردو صاحب چهار فرزند پسر شده بودند و بفا صله یکسال نیز هردو شوهرانشان را در اثر بیماری سرطان از دست داده بودند و پس از آن زندگی هردو صرف پرورش فرزندانشان شده بود.                                                                              خانم صدیقه خانم علاقه زیادی به گل و گیاه و پرورش آنها داشتند . چه وقتی که منزلشان در باغ کرج بود و چه در سال های بعد که در تهران سکونت گزیدند ، گلخانه و باغچه شان همیشه پر از گل های شاداب و زیبا بود (گلدان های گل کاغذیشان نظیر نداشت). باغچه مقابل همین خانه تهرانشان را نیزبا درخت های ارغوان ( همین امروز آن ها را پر از گل دیدم )، و درختچه های به ژاپنی و یا س زرد آراسته بودند، که هر بهار غرق گل میشد و شادابی خا صی به کوچه و خیابانشان می بخشید.                                                                                  همیشه میگفتند که داشتن گل خود به تنهایی هنر نیست، مهم نگهداری و پرورش آن است و گل های زندگیشان را که چهار فرزند برومندشان هستند، در فقدان زود هنگام همسر گرانقدرشان مرحوم آقای میرزا عبدالعلی نعمت اللهی ، چه خوب و شایسته پروردند .                روانشان شاد باد.                                                      محمد مدنی

                                      مشاهده تصاویر