چهل سال پیش ... قسمت 5 :نوشته دکتر احمد مدنی : آپادانا اردیبهشت 1388
ساعت ٦:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٧   کلمات کلیدی: پرویز یل زاده ،محمودبلوچی ،محمد داود هوشمند ،دکتر منوچهر دانشگر

چهل سال پیش،در چنین روزی....

 

   خاطراتی از دوران تحصیل طب،و طبابت 

 

احمد مدنی

 

قسمت پنجم : شمه ای از مسیرها و دوستان

                زمان دانشجوئی

 

اتوبوسرانی اصفهان

 

اوضاع و ترتیبات اتوبوسرانی اصفهان در ایام دانشجویی من در این شهر، دیدنی و شنیدنی بود. دو قبیلة بزرگ صادقی و کاروان که هر دو از اعقاب بلافصل طایفة مشهور بنی هندل! و از اجلة ساکنان خیابان شاپور اصفهان بودند، زمام کار اتوبوسرانی را در اصفهان به دست داشتند و داستان اتوبوسهای سرویس دانشکده را به زعامت این قبایل و طوایف پیش از این برایتان نوشته ام. 

در آن روزگار چیزی به نام صف شناخته شده نبود و گروه فشردة مسافران به محض آنکه از دور چشمشان به اتوبوسی می افتاد که به ایستگاه نزدیک می شد به طرف آن هجوم می بردند. شاگرد راننده ها که با یکدست از در اتوبوس در حال حرکت آویزان بودند، مدام نعره می کشیدند و مسیر خود را تبلیغ می کردند و همیشه بین شاگرد راننده ها که ادب و تربیت آنها ضرب المثل بود بر سر تصاحب مسافر، زد و خورد و دعوا در می گرفت. وحتی پیش می آمد که دو شاگرد راننده، مسافر بیچاره ای را از دو طرف بکشند تا او را به زور سوار اتوبوس خود کنند.

کرایة اتوبوس یک ریال بود و این مبلغ را شاگرد راننده در هنگام پیاده شدن مسافر از او می گرفت تا در آخر مسیر به راننده تحویل دهد. اما راننده نیز به دقت حواسش جمع بود و حساب مسافران پیاده شده را در ذهن، و یا به کمک چرتکه و تسبیح نگه می داشت.

من گاهی در دروازه دولت سوار خط هفت می شدم. این خط که از صارمیه شروع می شد، ایستگاهی در خیابان شیخ بهایی داشت و ایستگاههای بعدی آن، دروازه دولت و خیابان سپه بود و سپس از راه میدان نقش جهان به خیابان حافظ و نشاط می آمد که من در ایستگاه سیدالعراقین پیاده می شدم. پس از آن ایستگاه چهارسو نقاشی و مکینه خواجو بود و بعد، اتوبوس به انتهای مسیر خود در سر پل خواجو می رفت.

یک بار که در دروازه دولت قصد سوار شدن به خط هفت را داشتم تا به خانه برسم، در گیر و دار کشمکش ها و جنجالها، توسط شاگرد راننده ای رستم صولت، به زور سوار اتوبوسی شدم که مرا به میدان کهنه و بعد به طوقچی؛ کیلومترها دور از خانه ام برد و عاقبت ناچار شدم که سر کیسه بودجة دانشجویی را شل کنم و با تاکسی به خانه برگردم. کرایة تاکسی در آن زمان برای یکنفر، پنج ریال بود!

یک بار نیز که در انتهای خط در سرپل خواجو از اتوبوس پیاده می شدم، راننده که دانه های تسبیح خود را پس و پیش می کرد، خطاب به شاگردش گفت:

-       حسنی! به نظرم این دفه  دوتا مسافر را چپوندی تو ... منا !

 

 

                        ₪₪₪₪₪₪₪₪

 

چهارسو مقصود

 

آپارتمان دانشجویی من در خانۀ دایجون مدنی، در خیابان نشاط واقع بود و هر وقت که به بیمارستان خورشید می رفتم، مسیر خانه تا بیمارستان را پیاده طی می کردم. راه دوری نبود. از خیابان نشاط به کوچة چهارسو مقصود می رفتم و بعد از عبور از جلوی کوچه های تنگ و باریک موتابها، باروت کوبها و شبکه سازها، و پس از گذشتن از زیر بازاچة چهارسو مقصود، پا به میدان نقش جهان می گذاشتم و از آنجا تا بیمارستان خورشید فقط باید از کوچة پشت مطبخ می گذشتم. اسامی همة این کوچه ها سابقه و اصالتی چهارصدساله داشت و ماخوذ از حرفه و شغل ساکنان این کوچه ها در زمان صفویان بود.

به هر تقدیر، طبیعی است که بعد از مدتی رفت و آمد در مسیر بازارچه و خریدهای نقد و نسیه ای که می کردم، با اکثر کاسبهای زیر بازارچة چهارسو مقصود آشنا شده بودم و سلام و علیک داشتم. اما گاهی که از بیمارستان به خانه بر می گشتیم و حال و حوصلة سلام و احوالپرسی با کاسبهای زیر بازارچه را نداشتم و یا به یکی دوتا از آنها بدهکار بودم، به کوچة باریکی در پشت بازارچه می پیجیدم تا به خانه برسم. 

نکتة جالب اینجا بود که از چهارصدسال پیش و از زمان صفویه که این بازارچه را ساخته بودند، مشتریانی که از کاسبهای زیر بازارچه جنس نسیه برده و نمی خواستند چشمشان توی چشم آنها بیفتد، از همین کوچه عبور می کردند. اسم این کوچه نیز، شهرتی چهارصدساله داشت و شهرداری فهیم و خوش ذوق اصفهان با احترام به این اشتهار، روی تابلوی رسمی سر کوچه نوشته بود: کوچة نسیه خورها   

 

₪₪₪₪₪₪₪₪

 

          آجان های نصرآباد

 

یکشب به قصد رفتن به سینما، با جمعی از دوستان سوار فولکس واگن دوستمان سیروس فرهادیه شدیم و به خیابان چهارباغ رفتیم. فیلم واترلو را تازه روی پرده گذاشته بودند و بازی مارلون براندو در نقش ناپلئون را باید می دیدیم. خیابان شلوغ بود و سیروس به ناچار مقابل سینما دوبله ایستاد. محمد داوود هوشمند تازه برای خرید بلیط رفته بود که سر و کلة یک آجان با دسته قبضی در دست، پیدا شد. سیروس فوراً دستش را زیر داشبورد برد و اقدامات الکتریکی محیرالعقولی صورت داد و بعد رو به پاسبان کرد و گفت: " سرکار نصرآبادی! ماشین روشن نمی شود."

آن روزها در اصفهان به پاسبان، آجان می گفتند و در نزدیکی اصفهان دهی به نام نصرآباد بود که اهالی آن علاقة غریبی به پاسبان شدن داشتند. بنابراین در اصفهان می توانستی با اطمینان کامل هر آجانی را آقای نصری، نصیری  یا نصرآبادی خطاب کنی و همیشه هم درست گفته باشی. شدت دلبستگی مردم این روستا به آجان شدن تا بدان حد بود که وقتی در یک خانوادة نصرآبادی نوزادی به دنیا می آمد، معروف بود که مادر تازه زا، نوزادش را پس از تولد قنداق می کند و با یکدنیا امید و محبت، در حالیکه او را تکان تکان می دهد می گوید : " آجان چی! آجان چی! "

 

به هر تقدیر سرکار آجان پشت ماشین نشست و هرچه استارت زد، فولکس مربوطه روشن نشد. در همین بین سر و کلة جناب سروان جهانگیری داماد ارحام صدر پیدا شد که افسر شهربانی بود و برو و بیایی در شهر داشت. وی پس از اطلاع از ماجرا، شخصاً پشت ماشین نشست تا خودش نیز امتحانی کرده باشد. درست در همین هنگام، هوشمند با بلیطهایی که برای سانس بعد خریده بود، رسید و دیگر در آنجا کاری نداشتیم. بنابراین سیروس به چابکی دست به زیر داشبورد برد و ماشین با اولین استارت جناب سروان جهانگیری روشن شد. 

وقتی با تشکر از آنان سوار ماشین می شدیم، نگاهم به پلاک اسم سرکار آجان در روی جیب پیراهن نظامیش افتاد. روی آن نوشته بود. نصرالله نصیری نصرآبادی !

 

 

₪₪₪₪₪₪₪₪

 

گروه ربعه و دیگر دوستان

 

دوستانی که در دوره دانشکده، بیشتر با آنها مانوس و محشور بودم، محمود بلوچی، پرویز یلزاده و محمد داوود هوشمند بودند. البته با یاران صمیمی دیگر مانند همایون وحدانیان، رضا ربیعی، علیرضا خطیبی و غلامعلی عکاشه نیز روابط بسیار دوستانه و گرمی داشتم اما با آن سه   دوست، بیشتر می جوشیدم.

از این جمع چهارنفره، من و محمود بلوچی اصفهانی بودیم که من در خانه دایجون مدنی بودم و محمود در خانه خود واقع در خیابان مدرس و نزدیک فلکه طوقچی زندگی می کرد.

پرویز یلزاده از پیروان اشوزرتشت بود و یکی دوسال اول را، پیش از آنکه با عدة دیگری از دوستان همکیش خود خانه ای در خیابان پارس اجاره کنند، در هتل ایران تور زندگی می کرد. ظاهراً پدرش با آقای مک دونالد، رییس انگلیسی هتل دوست بود و پرویز هر وقت که از سفری به تهران مراجعت می کرد، از طرف پدرش هدایایی مانند باقلوا و قطاب اعلای یزدی برای مکدونالد می آورد که هرگز به دست وی نرسید! و ما با این استدلال که انگلیسی ها شیرینی یزدی دوست ندارند، همیشه ترتیب آنها را می دادیم!

به یمن اقامت پرویز در آن هتل پر ستاره، ما نیز از امکانات هتل و از جمله از استخر خصوصی و پاکیزه آن استفاده می کردیم. یک روز که در صندلیهای کنار استخر دور هم نشسته بودیم، خانمی آمریکایی که کودک خود را در بغل داشت، نزدیک استخر آمد و بچه را که قطعاً هنوز یک سال هم نداشت، لخت کرد و آرام به روی سطح آب گذاشت و خود به تماشا ایستاد. کودک چندماهه که لابد با این قضیه آموخته شده بود، در مقابل چشمان حیرت زدة ما یکی دو دقیقه ای شنا! کرد. مادرش سپس او را در حوله ای پیچید و به اتاق خود رفت.    

دوست دیگر من، محمد داوود هوشمند که به او قلی می گفتیم، تهرانی بود و با پدرش در خانه ای واقع در یکی از کوچه های خیابان استانداری زندگی می کرد. قلی دوست بسیار بیریا و بی تکلف و اصیلی بود که هیچ نقابی به چهره نداشت و رفتارش از یک خلوص باطنی، و گفتارش از یک طنز قوی و دلنشین برخوردار بود.

یک روز که پس از اتمام کلاس دانشکده به خانة او می رفتیم، ملاحظه کردیم که روی دیوار خانه اش کسی با ذغال و با خط درشت نوشته بود: هـوشمـند خـر است!   

قیافة قلی در هم رفت و طبیعی است که ما نیز بسیار ناراحت شدیم و به دلداری او پرداختیم که از این جور آدمهای بی ادب همه جا هست و لابد خرده حسابی با تو داشته است و غیره. اما قلی که همچنان متحیرانه به نوشتة دیوار نگاه می کرد گفت:

-       نه!  من فقط متعجبم که این آدم، از کجا این مطلب را فهمیده است !

 

₪₪₪₪₪₪₪₪

 

نکته سنجی همایون

 

همایون وحدانیان از دوستان همکلاس من بود که در دورة هفت سالة پزشکی همیشه شاگرد اول می شد. در دورة علوم پایه که به هزار جریب می رفتیم، عصرها و پس از آخرین کلاس دانشکده، در حالیکه من و سایر دوستان از بی حوصلگی دور هم جمع می شدیم و وقت می گذراندیم، همایون یکراست به خانه می رفت و دروس آن روز را می خواند و دوره می کرد، تا ساعت هشت شب که دوباره برای مثلاً رفتن به سینما یا دیدن نمایشی از ارحام صدر به ما به پیوندد. این خصیصة بارز و ستودنی که حقاً می بایست سرمشق هر دانش آموز و دانشجویی باشد، باعث شد که وی هرگز شب امتحان درس نخواند و همیشه هم در طول دوره شاگرد اول باشد.

    به هر تقدیر یک شب با همایون و جمعی از دوستان به سینما رفته بودیم. موضوع فیلم دربارة انتقام گرفتن زنی کهنسال از دوستانی بود که سی سال پیش شوهرش را با تبر به قتل رسانده بودند و وی که به تازگی پی به ماجرا برده بود، به سراغ یک یک آنان در شهرهای مختلف می رفت و شبی را نزد آنان سپری می کرد و نیمه های شب با تبر، انتقام خود را  از آن دوست شوهرکش می گرفت. شبی که به خانة آخرین دوست قدیمی وارد شد، پس از صرف شام، دوست سابق شوهرش او را به اتاق خواب راهنمایی کرد. لحظة مخوف و ترسناکی بود زیرا زمان انتقام فرا رسیده بود. آن دوست پیش از شب به خیر گفتن، از پیرزن پرسید: " چیزی احتیاج ندارید؟ " تماشاچیان در حال اضطراب و سکوت منتظر جواب پیرزن بودند که ناگهان، همایون به صدای بلند و از قول پیرزن گفت:

-         بی زحمت یک تبر لطف کنید!

 

و تماشاچیانی که با وحشت سر صندلیهای خود نشسته بودند، از شدت خنده زیر صندلیها رفتند.

 

 

₪₪₪₪₪₪₪₪

 

  هوشمند های تهرانی  و اصفهانی های تیز هوش

 

محمد داوود هوشمند که به او قلی می گفتیم، برادری به اسم عباس داشت که محصل دبیرستانی در تهران بود و تابستانها به اصفهان می آمد. رفتار و گفتار او نیز مانند قلی از طنزی ظریف و قریحه ای خوش حکایت داشت و همیشه ورودش به اصفهان و حضورش در جمع ما با نشاطی خاص همراه بود.

عصرهای تابستان که هوا مناسب بود، گاهی دسته جمعی برای پیاده روی و هواخوری با دوستان بکنار رودخانه می رفتیم و در طول خیابان کمال اسماعیل و کنارة زاینده رود قدم می زدیم. یک بار که با دوستان به سر قرار خود در میدان مجسمه رسیدیم، عباس نیز همراه قلی آمده بود و یک ساعت بزرگ رومیزی از آنها که صفحه ای گرد و دو زنگ بزرگ در بالا دارند- به دست داشت. قطعا آن را آورده بود تا برای تعمیر به ساعتساز بسپارد. اما وقتی در این باره از او پرسیدیم گفت:

-       نه! ساعت مچی من خراب است و فعلاً این ساعت را همه جا همراه می برم! "  

 

به هرتقدیر با هم در کنار رودخانه به راه افتادیم و از هر دری سخن می گفتیم و از جمله بحثی را دربارة فیلم واترلو پیش کشیدیم که شب پیش دسته جمعی به دیدن آن رفته و از شکست دردناک ناپلئون، که مارلون براندو نقش او را ایفا می کرد، بسیار آزرده خاطر شده بودیم. عباس اصرار داشت که آنشب دوباره به دیدن همان فیلم برویم و وقتی علت اصرارش را پرسیدیم با لحنی جدی گفت:

-       خوب. شاید ناپلئون از شکست دیشب درس گرفته و امشب در جنگ برنده شود!

 

همانطور که قدم می زدیم، در ضمن سیگاری نیز آتش زدیم و به بحث ادامه دادیم. عباس نیز سیگارش را روشن کرد و پس از چند پکی که به آن زد، غفلتاً از جیب خود یک زیرسیگاری بزرگ بیرون آورد و در تمام مسیر، خاکستر سیگارش را در آن می تکاند.

آن روز عصر پس از هواخوری و تاریک شدن هوا، تصمیم گرفتیم که به دیدن فیلم دیگری برویم. بنابراین پیاده به طرف چهارباغ برگشتیم تا به سینما سپاهان واقع در کوچة سپاهان برسیم. در طول راه عباس به عنوان جوانی تهرانی مدعی بود که کاملاً از پس ظریف گویی ها و حاضرجوابیهای اصفهانیها بر می آید و از شاهکارهای آن روزش صحبت می کرد که در چندین مورد با چند اصفهانی گفت و گو داشته و با جوابهایی دندان شکن آنها را از رو برده است.

بالاخره به سینما سپاهان رسیدیم و جلوی در ایستاده بودیم تا یکی از دوستان بلیت بخرد و عباس همچنان از نادره گویی های خود در مقابله با فلان پیرمرد و جوان می گفت. در همین بین آقایی که سوار یک اتومبیل شورلت قدیمی و بسیار بزرگ بود، می خواست که با جلو و عقب رفتن های مکرر، ماشین بزرگ خود را در آن کوچة باریک سروته کند و هربار که عقب و جلو می رفت، از اتفاق، عباس ناچار می شد که داستانهای خود را نیمه کاره بگذارد و عقب تر بیاید و از این قضیه ناراحت و دلخور شده بود. سرانجام راننده موفق شد که ماشین را سروته کند و درست هنگامی که قصد عبور از جلوی ما و خروج از کوچه را داشت، شیشة ماشین را پایین کشید و با لحن مودبانه ای به عباس گفت:

-       آقا خیلی ببخشین که بزرگ بود  آ  ناراحتتون کرد!

-             

 

₪₪₪₪₪₪₪₪

 

  استادان دکتر دانشگر و دکتر صدری

 

در دورة اکسترنی یکماه را در بخش چشم پزشکی و در خدمت استاد دکتر منوچهر دانشگر گذراندیم. وی مردی میانه سال و در عین مهربانی بسیار جدی و آرام بود و صفاتی همچون؛ موقر، فخیم، سنگین و آقامنش برازندة او بود.

دکتر منوچهر دانشگر با همکاران و اساتید و دانشجویان و بیماران - از هر طبقه ای که بودند- به یکسان و بسیار مودب سخن می گفت. در درمانگاه چشم پزشکی که با وی کار می کردیم، وقتی کار معاینة بیمار را به پایان می برد، با ابهت پشت میزش می نشست و در حال نوشتن نسخه خطاب به بیمارش مثلاً چنین می گفت:

-       قطره ای نوشتم، آن را روزی دوبار، در ساعت هشت و نیم صبح و ده و نیم شب، دو قطره در چشم چپ و یک قطره در چشم راست می چکانید. دقیقاً پانزده عدد قرص برایتان نوشته ام که هر روز درست در ساعت پنج عصر یکی از آنها را با کمی آب خنک میل می فرمایید. پودری نیز تجویز کرده ام، که در هنگام رفتن به بستر، و نه دیر تر از ساعت یازده و ربع شب، باید به آرامی در چشمانتان پاشیده شود.  

 

   اما گاهی که در درمانگاه چشم پزشکی با دکتر صدری کار می کردیم، تفاوت گفتار این دو استاد چشم پزشکی برایمان بسیار جالب توجه بود. دکتر صدری به قول معروف بسیار خاکی و افتاده و مردمی بود و مثلاً اگر می خواست همان نسخة دکتر دانشگر را بنویسد و برای بیمارش توضیح دهد، با لهجة غلیظ اصفهانی خود چنین می گفت:

-       یه آبس، روزی دوبار می ریزی تو چشات. پونزه تا حب برات نوشتم، روزی یکیشو می خوری. یه گرتس، شب هر وقت حالشو داشتی بپاش تو چشات

 

                                                                         احمد مدنی

₪₪₪₪₪₪₪₪

 

ادامه دارد....

 

 

مشاهده تصویر