در شناخت خرد و بزرگواری : نوشته دکتر علی میرعمادی : آپادانا اردیبهشت 1388
ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٧   کلمات کلیدی: حاج حسین میر عمادی ،دکتر علی میر عمادی ،آقا میر زین العابدین

 

شناخت "خرد" و "بزرگواری"

یاهو

 خاطرۀ پنجم

اوائل خرداد سال 1346 است. در خدمت مرحوم پدر نشسته ام. آتش منقل لورچ کرده است. من دارم نق و نق می کنم و پشت سر هم از چرا؟ ها حرف می زنم. رابطۀ مشترک من با ..... به هم خورده است. خودم هم نمی دانم چرا. راهنمائی های پدر و اندرز های ایشان با سرفه های مکرر نصفه کاره می ماند. گو اینکه اگر هم کامل و تمام عیار بود، کلۀ گچ گرفتۀ من این حرفها را نمی پذیرفت. جوانی است و هزار جور عیب و ایراد (و صد البته بیشتر از آن همین امروز و باز هم فردا ها). غرغر من به هواست و واضح است که این من خنگ همۀ آن تقصیر ها را به گردن عطاری بغل سقاخانۀ اول خیابان ملک اندازم و از درگاه خدای بزرگ مرگ صاحبش را طلب کنم . غافل از اینکه حیات پدر به آن دکه گره خورده است. سرفه های پدر کم کم دارد مرا از کوره بدر می برد ولی مآخوذ به حیا هستم و صدایش را در نمی آورم. چای نبات آقا جان هم کاری از پیش نمی برد و کارگر نمی افتد. آخر چرا باید یک داماد تر و تازه دستش به دهنش نرسد و در خرید ....(بگذریم) آن فلز زرد لعنتی عاجز باشد و پیش همه سر افکنده ؟ (هنوز با فرمودۀ رسول آشنائی نداشتم که فرمود: الفقر فخری) آخر چرا نشد آنچه می باید می شد و چه کسی مقصر بود؟

تغییر قیافۀ  پدر نشان  پیامدهای بدی را می دهد. پس عقل سلیم حکم می کند که دهان صاحب مرده را ببندم و دیگر چیزی نگویم. پدر کمی آرام می گیرند و پس از کمی دلداری دادن و مرهم گذاری بر زخم دلم می فرمایند: "جوانک اعرابی (تکیه کلام آقاجان و نشانۀ محبت ایشان به این کمترین که البته یک جوری هم علامت سرزنش در آن دیده می شد) من دو چیز مهم را برای تو به جا گذاشته ام. اولی را گرفته ای و دومی را در آینده دریافت خواهی کرد".

از اولی که هر چه فکر می کنم چیزی به یاد ندارم اما از مژدۀ دومی دلم غنج می زند. هر چه فکر می کنم اولی چه بوده است یادم نمی آید. با خود فکر می کنم شاید منظورشان این است که نگذاشته اند مثل آقا مرتضی (مرحوم برادرم) آوارۀ بیابانهای آمریکا بشوم (از نق نق های سیدالحاجیه که همۀ تقصیر ها را به گردن آن بندۀ خدا می انداختند) {راستی من چرا باید این مسائل را با شما در میان بگذارم؟ صبر کنید موضوع چیز دیگری است}. توی دلم می گویم ایکاش اگر این آوارگی است ایکاش نصف این آوارگی نصیب ما شده بود! جوانی است و اسیردست فیلم های سینمائی هالیوودی و بریژیت باردوئی و راکوئل ولشی!

منتظرم ببینم اولی چه بود تا به دومی برسیم. می فرمایند:  شناسنامۀ تورا " سید علی" گرفتم و تو همیشه این افتخار را یدک خواهی کشید.

دود از کلۀ من بلند است. گیرم پدر تو بود فاضل، از فضل پدر تورا چه حاصل. " سید " بودن نان و آب نمی آورد. مشکل آن فلز زرد لعنتی را مرتفع نمی کند. تازه همه فکر می کنند عقل ما تا ظهر بیشتر قد نمی دهد. پس از سالها که از آن تاریخ می گذرد تازه می فهمم که عجب عنوان بامسمائی بوده است که برچسبی است زیبندۀ این کمترین و ایشان چه درست به خال و هدف زده اند.

عرض می کنم دومی کدامست؟ فرمودند: "من برای تو مقداری قرض به جا گذاشته ام که به موقع متوجه خواهی شد."

نفهمیدم به کسی قرض داده اند که باید بروم بگیرم یا قرضی که باید پرداخت کنم.

روز 30 خرداد 1346 است. از صبح حال پدر خوب نیست. ایشان را به بیمارستان هزار تختخوابی (هزارجریب) برده ایم. گاهی هذیان می گویند. از من خواستار یک حب تریاک  می شوند. سراسیمه خودرا به همان دکان کذائی می رسانم و پس از مدتی معطلی تهیه کرده به بیمارستان بر می گردم. دیگر به اتاق راهم نمی دهند. پدر به دیار باقی شتافته است. چند ساعت بعد پیکر پاکش را در تکیه مادر شازده در جوار عموی خوبم به خاک می سپاریم. در سرازیرکردن جسم پاکش به خانۀ ابدی می دوم تا پای اورا ببوسم، صدای جناب آقای حاج آقا رضا سجادیان(سلام گرم من تقدیم ایشان و عمرشان پاینده باد) را می شنوم که می گفتند: "دیگر دیر شده است!". سالهاست که طنین این عبارت در سرم می پیچد و به راستی که خیلی زود دیر شده بود.

مراسم روز سوم در مسجد ملک برپاست. اقوام و بستگان و همۀ کسبۀ محله از سر لطف آمده اند و سر سلامتی می دهند. من دم در ایستاده ام و تشکر می کنم از آنهمه لطف دوستان. آقای نسبتا کوتاه قدی (کمی هم تپل) سلامی می کند و وارد شبستان می شود. چند دقیقه بعد خارج شده و به سوی من می آید. مجددا تسلیت می گوید و سرسلامتی می دهد. سرش را می آورد در گوش من و پچ پچ کنان می گوید:" ببخشید! خدایش بیامرزاد. مرحوم پدرتان بابت فرشی که از ما خریده بودند مبلغ 7000 تومان بدهکارند. " آدرس می دهد و می رود. با مادر در میان می گذارم گویا درست است. اما من بدبخت که ماهی 700 تومان بیشتر حقوق ندارم. تکلیف چیست!!

مراسم هفته را پشت سر می گذاریم. به مناسبتی در خانقاه هستیم. قطب العارفین مرحوم زین العابدین نعمت اللهی مرا مخاطب قرار می دهند:

"علی جون!(همیشه مرا به این اسم می خواندند) بیا بشین." رسم ادب به جای می آورم و دو زانو در پیشگاه ایشان مودب می نشینم. ایشان ادامه می دهند:" به نظرم پدرت به کسی بدهکار بوده اند. می دانی کیست؟" به عرض ایشان می رسانم. موضوع عوض می شود و ایشان از بهبود وضعیت و مسائلی که با آن روبرو بودم پرسش دارند. گفتگوی ما به پایان می رسد. نکتۀ جالب اینکه آن مرد قالی فروش دیگرهرگز به سراغ من نیامد. وی به مادرم هم گفته بود که همه چیز را فراموش کنید.

سالها می گذرد و من هنوز سه معما در پیش روی خود دارم:

          یک- مرحوم آقا از کجا این موضوع را می دانستند؟

        دو- چرا و چطور آن مرد قالی فروش از آن پول هنگفت صرفنظر کرد؟

          سه- ایشان چگونه از ماجرای زندگی خصوصی من خبر داشتند؟

حتی اگر بخواهیم نسبت به کرامات بی اعتنا باشیم، این مقوله را با ضرس قاطع می پذیریم که بزرگ یک فامیل تا چه حد به مشکلات افراد قلمرو خانوادگی خود باید اشراف داشته و تا چه حد می تواند در رفع معضلات مدد رسان باشد. راستی در زمانۀ ما روحانیت سیری چند؟

اما درسی که من از گفتۀ پدر گرفتم این بود که باید راه خود گیرم و از کد یمین و عرق جبین مالی بدست آورم. آنچه امروز مرا حاصل شده است نیست مگر درسی که از این ماجرا گرفتم. مصداق این کلام که: روی پای خود بایست و چشم به دست کسی نداشته باش حتی اگر آن فرد پدر یا مادر تو باشند.

خاطرۀ ششم

اقوام نزدیک که به خانۀ پدری من رفت و آمد داشتند می دانند که خانۀ ما چند اتاق تو در تو داشت. یکی از این اتاق ها که در ضلع شرقی قرار داشت صندوقخانه ای داشت که از سطح اتاق پائین تر بود و چند پله می خورد. پنجره هم نداشت و جای خوفناکی بود. مقداری خرت و پرت در آنجا ریخته بودند که چیزی برای کنجکاوی من به حساب نمی آمد. از طرفی تاریک بود و آدم را یاد پناهگاه اجنه رحمت الله علیه می انداخت. کمتر جرات می کردم سری به آنجا بزنم. از طرفی رفتن به آنجا از طرف آقاجان منع شده بود. آقا جان وقتی از سر کار می آمدند مدتها در آنجا کاری انجام می دادند. یکبار که فضولی کرده عرض کردم آنجا چه خبر است فرمودند:" فضول را بردند جهنم گفت هیزمش تر است." دمم را روی کولم گذاشتم و در رفتم. اما من دست وردار نبودم و گهگاه سری می زدم اما چیزی به جز دو کفۀ برنجی که با دو نخ به سر یک شاخص وصل بود و گویا وسیله ای بود برای وزن کردن نخودهای خوشبوی طلائی رنگ (!!!!) نیافتم. اما یک جعبه بود در اندازۀ 20 در 30 سانتیمتر. از شما چه پنهان چند بار خواستم در آن را با گیرۀ سر و دم قاشقچی باز کنم که نشد. از بخت بد من هر وقت هم دست بکار می شدم یک کسی سبز می شد و من مجبور بودم در بروم. خلاصه نشد که نشد. آن روزی که آقا جان به من فرمودند برایت قرض گذاشته ام با خودم فکر کرده بودم که این همان است که ایشان برای من گذاشته اند تا اگر خدا قسمت کند ما هم روزی در آن بیابان های آمریکا گم و گور و آواره شویم. با خود گفتم به (آقا) مرتضی داده اند چرا به من نه.

روز دوم فوت مرحوم پدر طاقت نیاوردم و در فرصتی مناسب رفتم توی آن تاریکخانه. با پیچ گوشتی افتادم به جون جعبه. زور بزن زور بزن تا باز شد. یک سری بسته بندی یافتم به شکل چای پیچی های مغازۀ  عطاری عبداللهی (ابزار ترسیم آنرا ندارم). دور آنها رابا چند ردیف نخ بسته بودند. فشارشان دادم. توی بعضی یک چیز سخت و د ر بعضی هم یک چیز نرم. با ولع تمام یکی یکی باز کردم. ای دل غافل! در یکی از آنها دو تکه دندان کرم خورده با یک یادداشت " دندان های شیری علی جانم در سن چهار سالگی".  د ردیگری " موی های زهره جانم اولین باری که موهایش را کوتاه کردند. در سن سه سالگی ".

بعدی " ناخنهای مرتضی جانم در سن دو سالگی که با زحمت گرفتیم و بیتابی می کرد". دردسرتان ندهم ده بیست بسته از قماش دندانهای این بنده از آغاز طفو لیت تا ده پانزده سالگی و مو ها، دندانها و مو های کوتاه شدۀ این و آن. از حرص می خواستم یقۀ پیراهنم را جر بدهم. همه را جمع کردم و انداختم توی آشغالها.

سالها بعد روزی برای پر کردن دندانهای دربداغان خود نزد دندانپزشکی رفته بودم و از وضع خراب آنها شکوه داشتم. ضمنا آن داستان را برای ایشان نقل کردم. گفت آنها را داری؟ عرض کردم به آشغال جمع کنی عادت ندارم. گفت به آنها می گوئی آشغال؟ آنها نشاندهندۀ سیر تکاملی دندانهای تو بود که اگر امروز داشتی می توانستم به علل مشکل تو بهتر پی ببرم.

حالا می فهمم که چرا نام "سید علی" را برای من انتخاب کرده بودند. پدری که تا کلاس شش ابتدائی درس خوانده بود به مراتب بهتر از من لیسانسیۀ آن زمان به رمز و راز تحقیق پی برده بود.

باید اعتراف کنم که حالا هم با همۀ اهن و تولوپ به اندازۀ یک هزارم او نمی فهمم و عقلم (دور از جون عقل) به کارم نمی رسد همانگونه که هیچوقت نرسید.

فرزندان امروز و حسرت خوران فردا ! هرگز بزرگترها را دست کم نگیرید ! قدر آنها را بدانید تا مثل من به درد حسرت یک دقیقه برگشت به گذشته مبتلا نشوید.

                                                                                                    علی میر عمادی

                                        22 فروردین 1388

 

                         مشاهده  تصاویر