اخلاقیات ما و آنها : علی میر عمادی : آپادانا شماره شهریور - مهر 1389

اخلاقیات ما و آنها

مدتی پیش محمد عزیز از من خواست حال که گذر ما به دباغ خانه افتاده و خواسته و ناخواسته در دیار دیگری سکنی گزیده ایم قدری  از حال و هوای این سرزمین چیزی بنویسیم و در مقام مقایسه بر آئیم آن دیار آشنا را با این دیار نه چندان آشنا.

از نوشتن ابایی نیست اما چه باید نوشت مسأله است. راستش را بخواهید در مقایسه باید بیشتر بر وجوه اشتراک تکیه داشت و نه بر وجوه افتراق. ضمنأ باید معیار و محکی هم موجود باشد تا بتوان دو مقوله را در کفۀ ترازو قرار داد و سنجه کرد. آنچه در اینجا ناظر آن هستیم با هیچکدام از معیار های ما در آن دیار قابل مقایسه نیست نه در حد باورها و نه در حد معیار های اجتماعی و فرهنگی. از بعد اعتقادات و باور های دینی در دو نقطۀ متقابل قرار داریم. اینها در بادی امر گناهکار به دنیا می آیند اما به زودی با قبول باور دینی به مدد خونی که از مولایشان صلیب را آغشته ساخته معصومیت می یابند و خیالشان تا ابد آسوده است که یک منجی خودرا فدای باورمندان کرده و با اهدا خون خود ناپاکی ابدی را از آنها بر گرفته است. پس جای نگرانی نیست اگر خلافی نیز روی دهد که اوست پاک کنندۀ آن.

موضوع در باورهای ما به گونۀ دیگری است. ما پاک و معصوم به دنیا میآئیم و ذره ذره به گناه آلوده می شویم و هرچه بگذرد چه گناه دیگری مرتکب شده باشیم یا نشده باشیم این وزنه دائمإ در حال افزایش است. پس تضرع و استغاثه به درگاه حضرت باری و استدعای بخشش تمامی ندارد و همواره مستدام است. حتی زمانی که فکر می کنیم نه مال کسی را خورده ایم و نه لب به می ناب آلوده ایم و نه فسق وفجوری داشته ایم همواره گناهکاریم. پس چاره ای نداریم جز اینکه دست از لذت وافر بکشیم و ریاضت پیشه کنیم تا زمانی که در آن سرازیری وحشتناک قرار گرفتیم مددی برسد و عذاب از ما بر داشته شود.

در این دیار خیال همه به قول عوام "تخت تخت" است که هیچ تیغی بر آنها کارگر نیست چرا که مولایشان تاوان هر آنچه را در گذشته رخ داده و یا در آینده رخ خواهد داد  پرداخته است و جای نگرانی نیست. آنچه می ماند زمانی است گذرا که باید به خوشی، کاذب یا صادق، بگذرد.

در دیار ما یعنی در سرزمین پدری همیشه نوعی بلکه انواعی از نگرانی ها وجود دارد. تصور کنید با تنی چند از دوستان به رستورانی رفته اید تا با درکنار هم بودن از زمان موجود و به قولی عمری در حال گذر لذتی برگیرید. غذایی آماده است و اشتهایی وافر. اما دل همچنان می تپد که کدامین قانون اخلاقی و عرفی باید رعایت گردد مبادا که دیگری پیشدستی کند و قبل از شما هزینه را بپردازد هرچند دل به آن خوش ندارد و او نیز چون شما اسیر قید و بند های اجتماعی است. تعارفات بی حد و بی حساب و نگرانی های بیشمار طعام را بر آدمی زهر می کند. بارها خود سیر ناشده از سر میز برخاسته ام چون خواسته ام که بر دوستی یا شفیقی پیشی گرفته باشم.

در اینجا، از این نظر خیال شما راحت است. با دوست یا دوستانی به رستورانی رفته اید و غذایی سفارش داده اید. هرکس با فراغت بال مشغول تناول غذاست و از خوردن آن حظ وافر می برد. هیچکدام با هم رودربایستی ندارند. آخر کار صورتحساب را می آورند. یکی ورقه را می گیرد و با خیال راحت سهم هرکس را محاسبه می کند. حتی تقسیم مساوی نیز صورت نمی گیرد چون صورتحساب به صورت اقلام ریز آمده است. سهم شما می شود 10 دلار و سهم دیگری ده دلار و هفتاد سنت چراکه او لبی با آب جیم تر کرده است و شما نه. انعام گارسن بالسویه تقسیم نمی شود چون شما آب جیم نخورده اید و او خورده است. پس سهم انعام شما کمتر از اوست.

در آنجا با دوستان قصد تفرج داشته اید. همگی بر کنار جوی آبی نشسته اید. گلهای زیبا در کنار و آب زلال در جریان. بساطی گسترده اید و چای و قلیان مهیا ساخته. یکی از همراهان، با تبختر و همراه با آهی بلند و سرد بانگ بر می دارد که " بر سر جوی نشین و گذر عمر ببین. عمر ما ست که این چنین شتابان به پایان می رسد." اینجاست که به قولی چرت آدم پاره می شود و از عمر خود سیر  و بیزار. در اینجا، نقد را می چسبند واز نسیه هم باکی ندارند چرا که از پیش جور آنرا دیگری کشیده است.

 در اینجا بیان عبارات زیر به راحتی صورت می پذیرد، بدون ترس و لرز و احساس شرمساری:

- نمی دانم.

- می دانم اما لازم نیست به تو بگویم.

- نمی خواهم.

- نه می دهم و نه می گیرم.

- به شما مربوط نیست.

- با شما کار می کنم ولی از شما خوشم نمی آید.

- چند صباحی با هم به سر بردیم. حال شما را به خیر و مارا به سلامت.

در سرزمین پدری ما، بیان این گونه اظهارات قبیح است. "نمی دانم" موجب سرافکندگی است. "به شما مربوط نیست" نشان بی استخوان بودن و بی ادبی است و مستوجب برخوردار بودن ازاین خصیصه که "فلانی آب لغون خورده است" و از "پشت بته به دنیا آمده". "می دانم ولی اجازه ندارم به شما بگویم" همانقدر عجیب و موجب شگفتی است که دیدن یک پدیدۀ نامیمون فضایی. گفتن "نه " همانقدر کراهت دارد که انجام یک عمل نا معقول. انسان همیشه بدهکار دیگران است. به همه باید توضیح بدهی. یکی دوست دارد یک روز لباس مشگی بپوشد. هیچ اتفاقی هم نیفتاده است. فقط عشقش کشیده امروز سیاه بپوشد. آنقدر پرس و جو می کنیم که طرف مجبور می شود به خانه رفته و لباسش را عوض کند.

در اینجا فردیت یک "فرد" مقدم بر جمع است. "فرد" خودرا محور می داند و مهم نیست که دیگران چه فکرمی کنند. یک "فرد" هرگز خودرا به دیگران مدیون نمی داند و نیازی به خودآزاری نیست تا دیگران فکر بدی نسبت به او نداشته باشند. فدا کردن لذت فردی برای جلب نظر و رضایت دیگران چندان مفهومی ندارد. اگر لذت فردی مخدوش گردد ترک نزدیک ترین کسان نیز جایز است. پس به راحتی از یکدیگر جدا می شوند و هرکس راه خودرا می گیرد. نه جنگی هست و نه دعوایی و  نه دخالت دیگران. نه برادران زوجه مرد بیچاره را زیرماشین می گیرند و نه خانوادۀ آقا داماد زیر پای عروس پوسته خربزه می گذارد و آن بینوا را از حیزانتفاع به در می برد.

هم در سر زمین پدری، رقابت وجود دارد و هم دراین دیار اما نوع آنها فرق می کند. در آنجا همه می کوشند با پس زدن دیگران جایگاه رفیع تری برای خود بیابند. در واقع سعی بر آن است که در شهر کوران صاحبان یک چشم پادشاه باشند. در اینجا مهم نیست که دیگران به کدام درجه از اعتبار رسیده اند. آنچه مهم است این است که هر فرد می کوشد "بهترین خود باشد".  پس چشم و همچشمی مفهومی ندارد. اگر کسی نا امید است از آن جهت نیست که چرا مثل دیگران نیست بلکه مسأله در این است که چرا هنوز آن موجود کاملی نیست که بالذات می توانسته باشد. هیچکس کودکش را سرزنش نمی کند که چرا چون دیگران نیست (موضعی که تقریبأ همۀ ما در دوران کودکی و جوانی کم و بیش از آن رنج برده ایم). یاد دارم زمانی را که چه سرکوفت ها را متحمل می شدم که چرا چون حسن پسر حاج آقا ابراهیم ویا مرتضی پسر حاج آقا مهدی نبودم . نتجه این می شد که همیشه خودرا کمتر از آنها می دانستم. شاید هم بدم نمی آمد که روزی آنها زمین بخورند. این سرشت من نوعی نبود. جامعۀ من مرا این چنین بار آورده بود.

در اینجا عمو زادۀ یک فرد در بالاترین مقام سیاسی و اجتماعی قرار دارد و خود او بزرگترین و مشهور ترین خوانندۀ رپ است. پسر یک جراح بزرگ ایرانی در محافل بزرگ جوک می گوید. در حقیقت "مزه بنداز است ". هر دو هم خودرا موفق می دانند. با هم جنگ و جدالی هم ندارند. اعتبار هر دو یکی است چرا که هر دو توانسته اند بهترین خودشان باشند. نا امیدی در جایی است که شخصی احساس کند که می توانسته است بهترین خود باشد اما نشده است.

در سرزمین پدری تصمیم گیری برای یک فرد بر همۀ بستگان و نزدیکان واجب کفایی است. تنها کسی که تصمیم نمی گیرد خود فرد است. نشان بارز آن را در انتخاب رشتۀ فرزندان برای رفتن به دانشگاه می بینیم. فرزند ما باید دکتر می شده است چون  اصغرآقا پسر حاج مهدی و هم سن و سال او دکتر بوده است. حالا که نشده است قابل سرزنش است و مستوجب عقوبت جاودان. بگذریم که چه تحقیر هایی را باید متحمل می شده است.

من راجع به خوب و بد این ویژگی ها نمی دانم. فقط می خواستم بگویم که ما در دو دنیای متفاوت زندگی می کنیم. اهداف ما در  زندگی و درکی که از آن داریم با اینجایی ها فرق می کند. اصولآ تعاریف ما از معیار هایی که داریم با آنچه اینجایی ها دارند کاملأ متفاوت است. نه ما آنها را می فهمیم و نه آنها ما را. در این شرایط مقایسه بی فایده است. نه آنها می توانند مارا عوض کنند و نه ما قادریم و یا اصولأ حق داریم که بخواهیم آنها چون ما شوند. نوع زندگی بسته به اهدافی است که ما داریم و یا تعاریفی است که برای "زندگی " ساخته و پرداخته ایم. تنها چیزی که می توان گفت این است که "آنها آن هستند و ما ها این ، همین و همین. مارا به خیر و آنها را به سلامت".

علی میر عمادی

18 مهرماه 1389   

 

/ 2 نظر / 14 بازدید
محمد مدنی

چه اشکالی دارد اگر خصوصیات قابل تحسینی در دیگران می بینیم که خودمان فاقد آن هستیم و از این بابت در رنجیم . سعی کنیم این خصیصه نیکو را فرا بگیریم و لا اقل شخص خودمان را اصلاح کنیم . اگر هم سفره های ما هولند که پول میز را بدهند بگذار بدهند ما چرا نباید از غذایمان لذت ببریم .ما هم می توانیم روز دیگر آنها را مهمان کنیم.

محمد جان سلام. ولی فکر نمی کنی پشت سر آدم جقدر "ولنگاری" می کنند و می گویند: فلانی چه ....مرد رنده. همینطور دست به دست کرد که من برم پول بدم" "اصلا این آدم همه اش به دیگران بنده". بعد هم تو چشم یارو می ترکونن که پس کی نوبت تو می رسه. یک مشگل دیگه: مگه همیشه همه با هم می روند غذا خوری؟ یک روز 5 نفر هستند و یکروز بیشتر. البته ما باید رسم و رسوم خودرا حفظ کنیم. در این موارد غذا از گلوی من راحت پائین نمی رود. باور کن. قربانت.علی