گزارش یک عقد سنتی : از خانم طاهره مدرس پور : آپادانا شماره آبان - دی 89

مقدمه :

در نوشته ای که در زیر خواهید خواند شادروان طاهره مدرس پور با تیز بینی و نگاهی طنز آلود به عادات و اخلاق اجتماعی به خصوص بانوان ما نگریسته است. به فرموده خانم زهرا مدنی (مهدوی ) در یکی از روزها که آقای ضیاءالدین مدرس پور به همراهی مرحوم آقای حیدر علی خان برومند جهت دیدار و صرف نا هار به منزل مرحوم آقا مهدی مدنی در تهران آمده بودند، گفته اند که در سفر اخیری که ایشان به اصفهان داشته اند ، طاهره دخترشان شرحی از عروسی های اصفهان را با قید این مطلب که جرات نمی کنم آنرا نشان شخص دیگری بدهم ، برای مطالعه در اختیار شان میگذارد . با این مقدمه تصور میکنم که تاریخ تحریراین مقاله باید در حدود سال های 1362-1360 باشد .

نوع مراسم عقدی که طاهره خانم برداشت خاص و هوشمندانه خود را از آن به قلم آورده اند از زمان کودکی و نوجوانی ایشان تا حدود سال های 1360 رایج بوده است .

در طی این نوشته علاوه بر خاندان پاقلعه ، خاندان معزز دیگری با سابقه رقابت و رفاقت 200 ساله و البته پیوند های خانوادگی مبارک متعدد، از نیش طنز در امان نمانده است .

امید است که با بزرگواری و سعه صدر انتشار این طنز اد یبا نه  را به خود نگیرند. آپادانا برای انتشار طنز های ادیبانه متقابل اعلام آمادگی میکند.

  

 

یک عقد سنتی در یک خانواده مذهبی اصفهان

 

شاید دلتون بخواهد که جزئیات مراسم یک عقد سنتی را در یک خانواده مذهبی شهر اصفهان بدانید. بسیار خوب من شما را با خود به مجلس عقدی که این روزها در یک چنین خانواده ای برپا بود خواهم برد.

در یکی از محلات قدیمی اصفهان از کوچه ای مسقف که به اصطلاح اصفهانیها " دالون " نامیده میشود، عبور میکنم . من به شخصه هنوز نتوانسته ام این قبیل کوچه های دالون د ا ر را توجیه کنم ولی در محلات قدیمی اصفهان از این قبیل کوچه ها بسیارند. در حالیکه از چادری که به سر دارم بینهایت رنج میبرم و احساس میکنم که به یک اغتشاش روانی عجیبی دچار شده ام و به هیچ وجه نمیتوانم افکارم را زیر این چادر متمرکز کنم. از در خانه وارد میشویم، گذشته از دالون که از آن عبور کردیم از درب خود خانه تا وارد حیا ط آن بشویم، چندین پیچ و واپیچ میخورد که شاید فلسفه وجودیش این باشد که از لحظه ای که صدای " یا الله " به گوش میرسد تا زمانی که تازه وارد پا به حیاط منزل بگذارد فرصت کافی برای زن ها باشد که خودشون را در یک زاویه ای پنهان کنند . پرده کلفت بین دالون و حیاط خونه را پس میزنیم، حیاط صحنی شامل باغچه ای وسیع است که حوضی بیضی شکل با سنگ پارسو را احاطه کرده است. در صدر حیاط ارسی بسیار زیبائی که پنجره های رنگارنگ و مدور دارد به چشم میخورد. درهای این ارسی هرکدام مجموعه پرغنائی از هنر اصیل اصفهانی است . دور تا دور حیاط اطاق های متعدد وجود دارد. سابق بر این که تمرکز خانواده در اصفهان رکن بسیار مهمی بود، هریک از پسران خانواده که ازدواج میکردند در یک طرف این حیاط سکنی میگزیدند و بدین ترتیب تمام عروسها و پسرها تحت سلطه مستقیم پدرشوهر و مادر شوهر بودند . هر روز ناهارو شام آنها در مجموعه های بزرگ از آشپزخانه برای تمام آنها فرستاده میشود .

باری تا زمانیکه به اطاق تعویض چادر برسیم مسافتی طولانی است در این اطاق است که تمام مراسم خود نمائی و فیس و افاده های معمول به عمل می آید . تمام مخدراتی که با چادر سیاه کلفت از خانه به محل عقد آمده اند در حالیکه برای تکمیل اسباب تفاخر هر یک کلفتی هم به همراه دارند. در این اطاق چادرهای مشکی را با آب و تاب بر میدارند و کلفت های مربوطه چادر ها را تا کرده و از بقچه ای که معمولا ترمه با ملیله دوزی است، چادر های رنگارنگ و الوان و بسیار نازک بیرون کشیده میشود و از بین چندین چادری که بدین منظور به مجلس اورده شده است، یکی انتخاب میشود و خانم آن را به سر میکنند . در فاصله تعویض چادر هرچه که باید از جنس و نوع لباس و جواهرات و تجملات و تزئینات به نمایش گذارده میشود .سپس این عده به اطاق ارسی که محل سفره عقد است وارد میشوند. در این مجالس که خواندن ترانه و شنیدن موزیک حرام و غیر ممکن است، زنان مدیحه خوان که از دیرباز در میان فامیل شناخته شده هستند و معمولا نصف روز را با لباس رنگین در مراسم عقد و عروسی و نیمه دیگر با لباس سیاه در مراسم ختم حضور بهم میرسانند، کار طرب را در این مجالس به عهده دارند . روانکاوی احوالات این دسته از زنان خود کتاب مفصلی می خواهد که در این مختصر نمیگنجد . اولا این خانمها آن چنان در میان خانواده های مذهبی اصفهان رسوخ دارند که باور نکردنی است و موجبات بسیاری از ازدواج ها هم از طریق همین زنان فراهم میشود . تمام زنان فامیل باید به هر نوعی که شده در دل این طبقه جائی باز کنند زیرا یا دختر دارند و یا پسر که در هر حال سرو کارشون بالاخره به این جماعت می افتد.

وقتی مدعوین پس از تعویض چادر در مجلس داخل میشوند، زنان مدیحه خوان با خواندن ابیات زیر آمدن تازه وارد را اعلام میکند و این کار حکم معرفی میهمانان در مراسم سلام تشریفاتی را دارد که با شیپور و یا صدای رسا ورود شخصیت های مختلف را اعلام میدارند .

به گل روی احمدی ، صلوات

به جمال محمدی ، صلوات

تن این صدا متناسب با شخصیت تازه وارد است وای به حال کسی که مورد لطف خانم مدیحه خوان نباشد که ورودش مطلقا با آوائی همراه نخواهد بود و برعکس کسانی که قبلا از خجالت او در آمده اند با آنچنان فریاد رسایی استقبال میشوند که گوش حاضران را کر خواهد کرد . خواندن این اشعار مدعوین را متوجه ورود تازه وارد کرده  و جلوی پای او بلند میشوند  و تا قرار گرفتن مهمان تازه وارد در محلی که متناسب با شخصیت اوست همه سرپا ایستاده اند . حالا مراسم احوال پرسی شروع میشود . یک یک زنان با اصواتی که فقط از آن " فس فوس فس فوس " قابل استماع است با یکدیگر احوالپرسی میکنند . مدتهای  مدید است که من سعی کرده ام از این اصوات حتی یک کلام مفهوم که دال به پرس و جوی احوالات طرف مقابل باشد استخراج کنم ، ولی موفق نبوده ام . جواب هر فس فس از یک طرف با فس فس طرف مقابل داده میشود .

گوشه ای از اطاق که معمولا باید نزدیک یکی از دربهای مجاور اطاق دیگر باشد سفره عقد را چیده اند تمام مخلفات سفره مثل سایر سفره های عقد است. عروس بینوا از لحظه ای که از زیر دست مشاطه بیرون آمده سر این سفره نشسته است و خدا میداند که تا کی هم باید بنشیند . کم کم همه مدعوین حاضر میشوند . مجلس مطلقا زنانه است و پای هیچ مردی به آن نخواهد رسید. حتی اگر پسر بچه ای که کمی از سن طفولیت رد شده باشد به دامن مادرش آویخته باشد و در مجلس حضور برساند با جملات نیش دار مدعوین از قبیل " برو بچه آقا جونت را هم بیار ! " و غیره از مجلس تارانده میشود .

کم کم پچ پچ در بین مهمانان افتاده است که پس خانمهای " پشت مسجد شاهی ! " چرا نیامده اند. و جواب ها معمولا یکسان است : " آخر آنها دیرتر از هم می آیند ". ناگفته نماند که این دسته از خانمها که به " پشت مسجد شاهی " معروف هستند وجه تسمیه نامشان محل سکونت سنتیشان در کوچه های پشت مسجد شاه است و آخرین یادگار دوران اقتدار و نفوذ روحانیون پیش نماز مسجد شاه هستند که هنوز کباده ی اقتدار شوهران و پدران متنسب به آنها را میکشند. این دسته خانمها به داشتن اخلاق و خصوصیات خاصی معروفند که اولین آنها غرور و تکبر و افاده آنهاست که باز هم یادگار همان دوران اقتدار است. اگر در مجلسی شرکت کنند، چنان افتخاری به میزبان داده اند که حد و اندازه ندارد. تنها اشکال لایزال پذیرائی آنها در تمام مجالس این است که چون همیشه دیرتر از همه می آیند جاهای بالای مجلس پرشده و مسئله جا دادن به آنها بزرگترین مشکل میزبان است. که حتما به بلند کردن چندین نفر خانم محترمی که قبلا در صدر مجلس نشسته اند ختم شده و باعث دلخوری آنها میشود که البته در قیاس با دلخوری  پشت مسجد شاهی ها هیچ است ! خلاصه همهمه درگیر میشود که آمدند ! آمدند ! و ناگهان از پشت شیشه های رنگارنگ یکدسته زن چادر سیاه مشاهده می شوند که مثل کلاغ در نهایت طمانینه و و وقار راه میروند و وارد اطاق چادر میشوند در این مرحله تمام مدعوین کنجکاو و یا به قول اصفهانی ها فضول سعی دارند خودشون را به آن اطاق برسانند تا لباسها و جواهرات آنها را دید بزنند و آنها هم با علم و اطلاع از همین موضوع این مراسم را تا حد امکان مطول میکنند تا همه مستفیض شوند . بدین ترتیب قبل از ورود این خانمها به مجلس جواسیس تقریبا خبر لباس و جواهرات آنها را به مجلس آورده اند . ناگهان فریاد رعد آسای خانم مدیحه خوان که ممکن است به پاره شدن تارهای صوتی او بینجامد بلند میشود به :

گل روی احمدی صلوات

به جمال محمدی صلوات

ناگهان تعدادی خانمای چاق و چله و حجیم الجثه که برق جواهرات و لباس های پر زرق و برقشان چشم فلک را کور میکند وارد مجلس میشوند. وجه اشتراک این خانمها علاوه بر داشتن دهها کیلو گوشت اضافی (که البته موجب  تفاخر آن ها ست) در یقه باز و دکمه لباسشان است،  تمام آنها بلا استثنا مرمر سینه را بیرون انداخته اند. لازم به ذکر است که یک خانم پشت مسجد شاهی که لاغر اندام و متناسب باشد به هیچ وجه از اعتبار و احترام لازم برخوردار نخواهد بود. در اینجاست که مدعوین کنجکاو میتوانند وجود یک صندوقخانه مخفی را در اعماق چاک سینه های مرمری ببیند . تمام این خانم ها بدون استثنا یک دسته کلید بزرگ و کیف پولشان را در چاک سینه جا داده اند . در این لحظه کلفت صاحب خانه که معمولا یک عمر در این قبیل خانه ها تو سری خورده و تمام امیدش به روز عروسی پسر یا دختر خانواده است با یک منقل اسپند توی یک سینی بزرگ ، وارد میشود . مقدار بزرگی سینی توقع کلفت خانه را در جمع آوری انعام گواهی میدهد . او با طمانینه منقل را جلو یک یک میهمانان میگیرد انعام دادن به اسپند دار از واجبات است  و بزرگترین مرحله تظاهر و تفاخر و خودنمائی مدعوین است. خوش به حال آن کسی که اول دفعه سینی را جلوش بگیرند که میتواند با مبلغ مختصری از شر این مراسم رها شود. تا سینی به بالای اطاق برسد رقم اسکناسهای آن سر به فلک زده است و معمولا این چشم و همچشمی به دست یکی از زنان پشت مسجد شاهی که با طمانینه از چاک سینه اش کیفی در می آورد و با بی اعتنایی یک سکه پهلوی در سینی می اندازد ختم میشود. دیگر حالا همه میدانند که بیشتر از این نه میشود و نه باید بشود!

 آثار خستگی در قیافه عروس بزک کرده به چشم میخورد که ناگهان صدایی از پشت در میگوید : آقا دارند می آیند حاضرید ؟ همهمه به اوج میرسد و تازه حالا میفهمم که چرا سفره عقد را نزدیک درب اطاق انداخته اند تا آقائی که خطبه را میخواند از پشت در صیغه را جاری کند به هر فلاکتی که شده قدری آرامش در مجلس به وجود می آورند و صدای ضعیف آیت الله از پشت در شنیده میشود که به خواندن صیغه عقد مشغول میشود . از معجزات این مجلس یکی این است که زنانی که تا آن لحظه اطاق را روی سرشان گذاشته بودند وقتی که آقا شروع به خواندن ارقام مهریه میکند آنچنان ساکت و آرام میشوند که گوئی لال مادر زاد بودند چشمها تنگ، گوشها گشاده و لبها در حا لتی که به مجرد خوانده شدن، ارقام را به آهستگی تکرار میکنند تا حفظ بشوند. البته واضح است که عروس بار اول بله نخواهد گفت و این امیدی است برای آنان که حافظه ای ضعیف تر دارند. ارقام دوباره خوانده میشود چون جوابی نمی آید محض خاطر کودن ترین و کند ذهن ترین مدعوین برای با ر سوم هم ارقام را میخوانند، در یک لحظه بدون آنکه از حلقوم عروس بینوا چیزی شنیده شده فریاد هلهله و دست زدن به هوا میرود و هرچه حضرت آیت الله فریاد میزند که من لفظ تصدیق عروس خانم را نشنیده ام. کسی محل نمیگذارد و چه بسا که عروس خانم اصلا تصدیقی هم نکرده باشد !

در یک لحظه باران نقل و سکه از اطراف باریدن میگیرد  و چلپ چلپ ماچ و بوسه است که صورت عروس بزک کرده را ملوث میکند تا مادر و خواهر عروس و مادر شوهر و سایر کس و کار مشغول ماچ و بوسه به عروس هستند ارقام مهریه بین مدعوین سبک سنگین میشود و میزان احترامات به عروس خانم به عنوان یک زن شوهردار در آینده در همین مجلس پایه ریزی میشود. خلاصه وقتی کمی از هیجان مجلس کاسته شد فامیل عروس و داماد شروع میکنند به دادن هدیه به عروس خانم دیری نمیگذرد که عروس مثل درخت چنار دخیل بسته از سر تا پا با دهها گردن بند دستبند انگشتری و سنجاق سینه آذین میشود آنچه موجب حیرت است این است که خانواده عروس کلا از جواهرات برای هدیه استفاده کردند که فقط به درد عروس میخورد و خانواده داماد در عوض به دادن سکه پهلوی اقدام میکنند که به درد داماد بخورد. در این حیص و بیص میگویند که شاداماد آمدند . در یک لحظه تمام زنان صورتهایشان را میگیرند و داماد بینوا که در این جا خیس عرق شده است و صورتش تنور نانوائی را به خاطر میآورد وارد میشود و با هول و هراس و حالتی دست و پا چلفتی پهلوی عروس مینشیند و در یک لحظه مورد ارزیابی قرار میگیرد که آیا عروس سر است یا داماد . کار از نجوای زیر چادر بالاتر میرود و احتمالا مشاجراتی بین دو فامیل به وجود میآید. در این لحظه برای ختم غائله یک چادر سر عروس و داماد میکشند و آنها را مجبور میکنند که همدیگر را ببوسند و شاید باور نکنید که ممکن است این اولین باری باشد که عروس و داماد یکدیگر را به وضوح می بیند  و چه بسا که پایه تمام مناسبات زناشوئی آنها تحت تاثیر این بوسه علنی که همه در انتظار شنیدن صدای آن هستند برای همیشه تیره و تار شود . خلاصه وقتی صدای موعود شنیده شد چادر را بر میدارند و تازه پس از اتمام مراسم عقد است که حلقه های نامزدی رد و بدل میشود چون تا قبل از آن موقع عروس و داماد به هم حلال نیستند که بتوانند انگشت یکدیگر را برای دست کردن حلقه لمس کنند ! آنگاه در یک مراسم کاملا غیر بهداشتی داماد یک انگشت عسل و روغن به دهان عروس خانم میگذارد و عروس خانم هم به همین ترتیب عمل میکند . اگر لباس و سر و وضعشان با لکه روغن و عسل آلوده نشود واقعا شانس آورده اند. سپس داماد از مجلس خارج میشود و هنوز مراسم پذیرائی در عقد به عمل نیامده که خانمهای پشت مسجد شاهی که صد در صد در طول این برنامه به گوشه قبای یک کدام برخورده است و اهانتی به ساحت مقدسشان روا شده است از جا بلند میشوند و قبل از آنکه چیزی خورده باشند گوئی وظیفه ای جز از هم پاشیدن جلسه ندارند ساعتی مدعوین را سر پا نگاه میدارند تا خداحافظی کرده و خارج شوند.

 معمولا پس از رفتن آنهاست که یک آبپاش به مجلس آورده میشود و زن مدیحه خوان نفسی به راحتی میکشد و رنگ معروف بادا بادا مبارک بادا انشا الله مبارک بادا همراه با درق درق ته آبپاش بلند میشود و نزدیکان عروس و داماد تازه در صدد شناختن  و احوالپرسی با هم بر می آیند. انشا الله عروس و داماد به پای هم پیر شوند ، آمین .

 

                                                      طا هره مدرس پور( کیوان )

نظرات خوانندگان :

چهارشنبه، ۸ دی ۱۳۸٩  - ۱۱:۴٢ ب.ظ

کودک بودم و در همین خانه بهمراه مادرم به عروسی رفته بودیم. رسم بود که خاله عروس سه روز در منزل عروس بماند و به خانه خود نرود. شوهر یکی از این بانوان پا در کفش داشت و اصرار داشت که همسرش به خانه برگردد و اسیر این خرافات نباشد. خبر به مادر و مادر بزرگ داماد بردند و با مخالفت جدی روبرو شدند. از شوهر اصرار و از خانواده داماد (عروس آقا و بی بی جان) انکار. در این مبارزه آشکار و نهان شوهر پیروز شد و خاله را از خانه عروس به در آورد. ولوله ای برپا شد و رفع نحوست در این یافتند که به تجویز خانم دایره زن ومشاطه سنتی شبانه مرغ سیاهی بیابند و همان شب دم در ورودیه اتاق عروس ذبح شرعی نمایند. عده ای به راه افتادند و از این کوچه به آن کوچه رفتیند تا مرغ سیاهی را نیمه شب از خواب به در آورند و به قربانگاه ببرند. چنین کردند و نحوست بر گرفتند اما مدتها میان آن شوهر و خانواده داماد کدورت بر جا بود و وی را به سنت شکنی محکوم کردندی.
رسم دیگر این بود که شب عروسی برادر داماد را با کت و شلوار در آب همان حوض انداختند و همگی بر این عمل خود بخندیدند.
حال که به آن روزها فکر می کنم بر روان آن شوهر درود می فرستم که چه جراتی داشت .

نویسنده: علی میرعمادی

 

 

/ 2 نظر / 25 بازدید
علی میرعمادی

کودک بودم و در همین خانه بهمراه مادرم به عروسی رفته بودیم. رسم بود که خاله عروس سه روز در منزل عروس بماند و به خانه خود نرود. شوهر یکی از این بانوان پا در کفش داشت و اصرار داشت که همسرش به خانه برگردد و اسیر این خرافات نباشد. خبر به مادر و مادر بزرگ داماد بردند و با مخالفت جدی روبرو شدند. از شوهر اصرار و از خانواده داماد (عروس آقا و بی بی جان) انکار. در این مبارزه آشکار و نهان شوهر پیروز شد و خاله را از خانه عروس به در آورد. ولوله ای برپا شد و رفع نحوست در این یافتند که به تجویز خانم دایره زن ومشاطه سنتی شبانه مرغ سیاهی بیابند و همان شب دم در ورودیه اتاق عروس ذبح شرعی نمایند. عده ای به راه افتادند و از این کوچه به آن کوچه رفتیند تا مرغ سیاهی را نیمه شب از خواب به در آورند و به قربانگاه ببرند. چنین کردند و نحوست بر گرفتند اما مدتها میان آن شوهر و خانواده داماد کدورت بر جا بود و وی را به سنت شکنی محکوم کردندی. رسم دیگر این بود که شب عروسی برادر داماد را با کت و شلوار در آب همان حوض انداختند و همگی بر این عمل خود بخندیدند. حال که به آن روزها فکر می کنم بر روان آن شوهر درود می فرستم که چه جراتی داشت که توانست د

علی میرعمادی

با نهایت تاسف خبر درگذشت آقای مهندس محمود المدرس را دریافت کردم. این مصیبت را به خانواده های المدرس و میرعمادی تسلیت گفته و از درگاه ایزد یکتا صبر بسیار برای خانواده محترم و علو درجات برای آن مرحوم آرزو دارم. علی میرعمادی