خاطرات یک طبیب (16 ) : دکتر احمد مدنی : آپادانا شماره فروردین - خرداد 1390

چهل سال پیش، در چنین روزی....

 

خاطراتی از دوران تحصیل طب، و طبابت

 

احمد مدنی

 

روزی که پزشک قانونی شدم

 

یک روز صبح که در درمانگاه فهرج مشغول دیدن بیماران بودم، یک کامیون بزرگ ارتشی به درمانگاه آمد و استوار یکم ژاندارم، نظری که ابوابجمعی پاسگاه ژاندارمری فهرج بود، نامه ای از دادستانی بم را رسماً به رویت من رساند. من می بایست به عنوان پزشک قانونی، سریعاً جسدی را معاینه و علت مرگ را مشخص کنم.

با استوار نظری سوار کامیون شدیم. این کامیونها را که گاز نامیده می شد، شاه از روسها خریده بود. صندلی بسیار ناراحتی داشت و سرکار نظری هربار برای عوض کردن دنده ناچار بود که در واقع دستش را پشت سرش ببرد! به هر تقدیر پس از دوساعت رانندگی در جاده هایی که وجود نداشت، به بزمان در سرحد بلوچستان رسیدیم و وارد روستایی شدیم. از جلوی قهوه خانة ده که عبور می کردیم جوانی را دیدم که دستهایش را با دستبند به تخت قهوه خانه بسته بودند.

بالاخره به صحنة جنایت رسیدم و کار بررسی و معاینة مقتول را که دختر بسیار جوانی بود آغاز کردم. زنها و پیرزنهای ده دور و برم ایستاده بودند و به دقت در کار معاینه نظارت می کردند. پس از اتمام کار، پرسشهای بسیاری از زنها کردم زیرا در جسد کوچکترین اثری از ضرب و جرح و کمترین علامتی از نشانه های منجر به مرگ نیافته بودم. استوار نظری هم که حوصله اش سر رفته بود دائماً زیر گوشم می خواند که: " بنویس حملة قلبی بوده، بنویس سقوط از بلندی بوده، بنویس سکته بوده" و غیره. اما روشن بود که نمی توانستم به خاطر جناب استوار، مطلبی نادرست بنویسم.

در گوشه ای نشستم و برگة دادستانی را به دقت پر کردم و با ذکر نتایج معاینه، لزوم کالبد شکافی را محرز شمردم و در پایان، توجه پزشک کالبد شکاف را به این نکته جلب کردم که تنها و تنها یافتة من، یک نشانة بسیار مبهم و نامشخص شبیه سوختگی و به اندازة ته سیگار، در زیر گلوی دختر بوده است.

البته استوار نظری از اینکه زحمت بردن جنازه به کرمان بر دوشش افتاده بود، خیلی دمغ و پکر شد اما من به روی خود نیاوردم و در تمام مسیر برگشت، غرزدنهایش را تحمل کردم.

دو ماه بعد، از مرکز سپاه بهداشت و از دادستانی کرمان، دو نامة تقدیر از بابت تشخیص دقیق علت مرگ مقتوله به دستم رسید. حدسم درست از آب درآمده بود و شوهر نابکار پس از فشردن گلو، جای انگشتش را با سیگار سوزانده بود.

 

₪₪₪₪₪₪₪₪

 

دیدار دکتر حسین نعمت اللهی و سفر کرمان

 

در اواخر بهار سال ١٣۵٢ از جناب دکتر حسین نعمت اللهی برای سفری دیگر به فهرج دعوت کردم. حسین دعوت را هرگز رد نمی کرد اما معتقد بود که اولاً دعوتنامه باید مکتوب و رسمی باشد و ثانیاً هیچ دعوتنامه ای را نیز مگر به صورت منظوم و ترجیحاً به شکل قصیده، نمی پذیرفت. به ناچار این بار نیز یک مثنوی برایش نوشتم و فرستادم. از قضا در سفری که به باب نیزو داشتم، مقداری از اصطلاحات معدنچیان و کار در معدن را نیز شنیده و یاد گرفته بودم که در دعوتنامة جدید، جا به جا به عنوان چاشنی از آنها استفاده کردم.

هنوز به قول معروف مرکب این دعوتنامه خشک نشده بود که سر و کلة جناب حسین با همان ژیان کذایی، اما تعمیر و روبراه شده در فهرج پیدا شد. این بار به اتفاق یکی از دوستانش، مهندس روحانی به دیدار من آمده بودند.

دو روزی را در فهرج با حسین و مهندس روحانی طی کردیم و با ژیان حسین به کرمان رفتیم. در کرمان مهندس روحانی از ما جداشد و به تهران رفت و من برای بعدازظهر آنروز و به مقصد اصفهان بلیت اتوبوس خریدم. حسین نیز با ژیان خود قصد رفتن به یزد و دیداری از محمدعلی نعمت اللهی (ممل بانک عمران) را داشت که در آن زمان رییس بانک و ساکن یزد بود. بنابراین از یکی دوساعتی که فرصت داشتیم استفاده کردیم و از جمله به بازار رفتیم.

در بازار کرمان مشغول گشت و گذار بودیم که حسین دم سکوی حجره ای ایستاد. حاج آقای کوچک اندامی با شلوار خانه و زیر پیراهنی که با بادبزن خود را باد می زد و مگسهایش را می راند، در نهایت بی حالی پشت بساطش نشسته و در واقع، پهن شده بود. حسین از او تقاضای سیگار وینستون کرد. حاجی با ته چوب بادبزنش، بساط خرت و پرتهای جلوی خود را کمی پس و پیش کرد و گفت:

-  نداریم! 

 

حسین با اشارة انگشت، حاج آقا را متوجه انبوهی از باکس ها و کارتونهای وینستون کرد که درست بالای سر حاجی چیده شده بود. حاجی از زیر چشم نیم نگاهی به جعبه ها کرد و چون ابداً حال یک سانتیمتر تکان خوردن از جایش را نداشت، پشت چشمی نازک کرد و گفت:

-       اونا جعبه خالیه!!  

₪₪₪₪₪₪₪₪

 

ماجرای ربوده شدنم در یزد 

 

بعد ار ظهر آن روز و پس از گشت و گذار در کرمان، حسین با ژیان عازم یزد شد و منهم کمی دیرتر سوار اتوبوس شدم و به طرف اصفهان حرکت کردم. شب هنگام، و من نیمه خواب بودم که به پاسگاه پلیس راه در دروازة ورودی یزد رسیدیم و راننده برای ساعت زدن، دفترچه اش را برداشت و به طرف پاسگاه رفت. اما در این هنگام و در مقابل دیدگان حیرت زدة مسافرین اتوبوس ما اتفاقی افتاد که یقیناً فراموش نخواهند کرد. ناگهان در تاریکی، دو نفر از اتوبوس بالا آمده و یکراست به طرف من آمدند و با تحکم گفتند:

-       پاشو بیا پایین!

چشمها همه با وحشت به طرف ما برگشت. این دستگیریها و آدم ربایی ها در آن زمان فقط می توانست کار ساواک باشد. به محض آنکه تکانی به خود دادم، یکی از آنها گفت:

-       ساک خودت را هم بردار! 

من مطیعانه فرمان بردم و هرسه از اتوبوس پیاده شدیم و در مقابل دهها چشم که از پشت شیشة پنجره های اتوبوس به ما خیره شده بودند سوار ژیان حسین شدیم و با حسین و آقا محمد علی نعمت اللهی به خانه شان رفتیم!!

حسین که می دانست من عازم اصفهان هستم، با آقا محمدعلی به پلیس راه آمده و دوتایی با تبانی قبلی مرا ربوده بودند!    

 

₪₪₪₪₪₪₪₪

 

روبرویی با ساواک

 

فردای آن روز را در یزد، با حسین و ممل بانک عمران و صابره و تنی چند از برادران صابره جون طی کردیم و دیروقت شب بود که با اتوبوس عازم اصفهان شدم.

دم دمای صبح، و هوا هنوز تاریک و روشن بود که به اصفهان وارد شدیم. به میدان بزرگ پل خواجو که رسیدیم، من از راننده خواهش کردم که مرا در مقابل بانک خون پیاده کند و به محض پیاده شدن، چشمم به یک تاکسی خالی افتاد که سر خیابان چهارباغ خواجو ایستاده بود. کاپشنی ماشی رنگ و نظامی بر تن، و ساکی بزرگ در دست داشتم و به سرعت به طرف تاکسی می دویدم که ناگهان یک پیکان، لب پیاده روی بانک خون به شدت ترمز کرد و چهار نفر آدم قوی هیکل که با دستهایشان لبة کتشان را می فشردند، از پیکان به طرف من بیرون جهیدند و فریاد زدند:

-       بایست! تکان نخور! دستهایت را از جیبت بیار بیرون!  

 

بی شک اینها، دیگر حسین جون و آقا محمدعلی نبودند! در عشری از ثانیه به من رسیدند و به طرفه العینی تمام جیبها و سوراخ سنبه های لباسم را گشتند. تمام محتویات ساکم کف پیاده رو ریخته و زیر و رو شد. یکی از جوانهای گردن کلفت که حالا کمی آرام شده بود از هویت من پرسید و وقتی کارت سپاه بهداشت را به دستش دادم، گفت:

-       جناب سروان! باید ببخشید. ما وظیفه مان را انجام می دادیم. خواهش می کنم با من دست بدهید تا بدانم که از ما دلخور نیستید.

 

 سه مرد نکرة دیگر به سرعت محتویات ساکم را از کف پیاده رو، داخل ساک ریختند و همه سوار پیکان خود شدند و رفتند.

رانندة تاکسی، مبهوت و منتظرانه و با دلسوزی به من نگاه می کرد، اما من احتیاج به آرامش داشتم و بنابراین پیاده و به آهستگی مسیر چهارباغ خواجو و مکینه خواجو و چهارسو نقاشی و خیابان نشاط را در خنکای صبح طی کردم و به خانه رسیدم و ساعتی بعد بود که فهمیدم کاسیگین، صدر هیات رییسة اتحاد جماهیر شوروی برای بازدید یا افتتاح ذوب آهن در اصفهان است و جماعت کثیری از ساواکی ها و امنیتی ها در شهر موج می زنند.

چیزی که در تاریک و روشن آن صبح پرماجرا در ذهنم حک شد، قد بلند، قیافة ظاهرفریب و موهای مجعد آن ساواکی گردن کلفتی بود که ظاهراً رییس آنها بود. سالها بعد و پس از انقلاب سال 1357، در روزنامه ها چشمم به همان قیافة آشنا خورد و دانستم که کاوندة من در آن روز، همان بهمن نادری پور (تهرانی)، بازجوی متخصص و شکنجه گر مشهور ساواک بوده است.

 

₪₪₪₪₪₪₪₪

 

مهمانسرای جهانگردی و ارگ بم لوکیشن شهر قصه

 

از خویشاوندانی که در یوسف آباد و فهرج و در آن گوشة کویری مملکت سراغی از من گرفتند می توانم از دایی محسن نعمت اللهی، پسردایی هایم اکبر و اسمعیل نعمت اللهی، محمد علی نعمت اللهی المشهور به مملِ بانک عمران، و از محمد سجادیان، المعروف به مملِ خاله یاد کنم. برنامة همگی آنان شامل اقامت کوتاه مدت در فهرج، یک ناهار در میهمانسرای جهانگردی بم و سپس بازدید از ارگ بم بود.

مهمانسرای جهانگردی بم، محوطه ای پر درخت و زیبا، سالنی تمیز و آراسته و چند اتاق پروپاکیزه داشت و آقای جهانی پیشخدمت میانه سال مهمانسرا که با من آشنا شده بود، در پذیرایی از من و مهمانانم همیشه سنگ تمام می گذاشت. معمولاً وقتی برای ناهار یا شام به آنجا می رفتم، آقای جهانی کاری به برنامة ناهار روز نداشت و می پرسید که چه میل دارم! و هرچه می گفتم در حد مقدورات تهیه می کرد. یکی دوبار که بر سر سفره، جای ماست و خیارشور را خالی دیده و تذکر داده بودم، بلافاصله آقای جهانی را دیدم که پشت دوچرخه اش پرید و به بازار می رفت و چند دقیقة بعد، درخواست من اجابت شده بود.

مدتی پیش از آن و در سالن غذاخوری مهمانسرا، زد و خوردی بین یک افسر شهربانی و جوانی از نام آوران بم به نام صنعتی زاده بر سر یک موضوع ظاهراً ناموسی پیش آمده و از اسلحة افسر مزبور گلوله ای هم شلیک شده و به لبة یک میز اصابت کرده بود. بنابراین اگر با مهمان تازه ای به آنجا می رفتم، آقای جهانی فراموش نمی کرد که ماجرا را برای بار چندم بازگو کند و دست آخر به عنوان آخرین پردة آن رویداد مهیج ، لبه رومیزی را از میز کذایی پس بزند و جای گلوله را نشان بدهد. 

برنامة ثابت دیگر، بازدید از ارگ بم بود که از بس مهمانانم را برای تماشای این بزرگترین بنای خشت و گلی جهان برده و صدها اسلاید از گوشه و کنارهایش برداشته بودم، در شناسایی تمامی سوراخ و سنبه هایش استاد بودم.

ارگ بم در آن روزگار حتی یک نگهبان، یا ماموری از طرف میراث فرهنگی نداشت و در آن همیشه باز بود، اما در پاره ای از قسمتها، بخصوص بخش مرکزی و حکومت نشین آن نشانه هایی از باز سازی و نوسازی مفصل به چشم می خورد که می گفتند از کارهای فرح است.

یکبار که عده ای از مهمانانم را برای بازدید از ارگ بم برده بودم، آنجا را بر خلاف معمول شلوغ و پرسر و صدا و پر رفت و آمد دیدم. در محوطة بازسازی شدة طویله و اصطبل مرکزی، اینقدر گاری پر از اطعمة جور واجور و البسه و پارچه های رنگارنگ و میوه و دیگر امتعه بود که حد نداشت. کاشف به عمل آمد که منوچهر انور کارگردان سینما و تلویزیون، بر اساس داستان مشهور شهر قصة بیژن مفید فیلمی می سازد و ما درست، وقتی به دیوارهای کنگره دار ارگ رسیدیم که خاله سوسکه در جلو و جماعت دیگری پشت سرش حرکت می کردند و اشعار معروف شهر قصه را می خواندند. منوچهر انور که مرا دوربین به دست دید، پس از اطمینان از اینکه خبرنگار نیستم، فقط

/ 2 نظر / 20 بازدید
علی میرعمادی

ماجرای زن جوانی که به دست شوهر نامردش به وضع وحشتناکی کشته شده بود بسیار درد آور بود. متدسفانه این اتفاقات هنوز هم به دست آدمهای بی سواد و امی انجام می شود. دکتر از مثنوی های خود یاد کرده بود. می دانیم که اهل شعر و شاعری است. خوشحال می شویم مارا به فیض برسانند.

نرگس

سلام عمو احمد. خیلی جالب بود همه ی خاطراتتون. کلی خندیدم مثل همیشه و کلی هم چیز یاد گرفتم. بسیار ممنونم.