شب سکوت و کویر : خاطره ای از مهندس محمد سجادیان : آپادانا تیر - شهریور 1390

سکوت شب و کویر 

در دیداری که چندی پیش با پسر عموی گرامی جناب آقای مهندس محمد سجادیان داشتم ، ایشان نیز گفتنی هایی در مورد سفرشان به فهرج کرمان برای دیداربرادرم آقای دکتر احمد مدنی در آبان ماه 1352داشتند ( مراجعه کنید به آپادانا شماره فروردین – خرداد 1390 – مقاله خاطراتی از دوران طب و طبابت – قسمت 16 ) روایت ایشان از زبان خودشان که شامل شرح یک تجربه عمیق و ناب فردی ، معنوی و روحانی نیز میشود که نخستین بار برای خوانندگان آپادانا بیان میگردد چنین است : 

در با مداد یکروز آبان ماه  1352 ( با مقایسه با خاطرات دکتر احمد مدنی اینروز 14  آبان ماه 1352 مطابق 9 شوال  1393 بوده است . )  ازتهران برای دیدار احمد با اتوبوس نخست به طرف کرمان و از آنجا با اتوبوسی دیگر که مقصدش  زاهدان بود به سمت فهرج حرکت کردم . در آن موقع امکان ارتباط تلفنی با     در مانگاه فهرج  وجود نداشت لذا با این فرض که ایشان به ظن غالب باید در محل خدمت خود حاضر باشند قدم در این مسیر نزدیک به 1000 کیلومتر ی گذاشتم . ساعت حدود 8 شب بود که به قهوه خانه ای در راه بم  به زاهدان رسیدیم . اتوبوس برای استراحت و خوردن شام توقف کرد . من مشتاق بودم که هرچه زودتر به مقصد سفرم برسم . لذا از راننده فاصله تا فهرج را پرسیدم .که او گفت فهرج تقریبا دو کیلومتر جلو تر است . توقف برای من جایز نبود لذا ساک سفری را که داشتم به دست گرفتم و به راه افتادم  این فاصله را  پیاده می توانستم  در یکربع ساعت طی کنم . در حالیکه اتوبوسی که من تا آنجا همراهش آمده بودم شاید یکساعت دیگر هم به راه نمی افتاد .

در شب کویری و در کنار و امتداد جاده به سمت فهرج به راه افتادم . آسمان بالای سرم غرق در ستاره بود . احساس میکردم که می توانم دستم را به جانب آسمان بلند کنم و ستاره ها را در مشت بگیرم . 500 متری بیش از محل توقف اتوبوس دورنشده بودم که  دیگر نه  صدایی  و نه نوری از آن قهوه خانه دیده و شنیده نمیشد. یک وقت احساس کردم که صدای قدم هایم آرامش و سکوت شب کویری را می خراشد. دقایقی چند بر جای ایستادم . حالا احساس میکردم حتی صدای نفس هایم هم  سکوت شب را می خراشد. ایستادم و تا جایی که میتوانستم هرچه آرامتر نفس می کشیدم . احساس عجیبی داشتم گویی در این لحظات من در مقابل کل کاینات  تنها هستم . بیش از دقایقی چند در این وضعیت  نمانده بودم ، که صدای ماشینی و نور آن که از پشت سرم و از فاصله ای دور به من نزدیک میشد مرا به خود آورد . وقتی ماشین رسید دیدم همان اتوبوس خودم است . ایستاد و سوار شدم راننده با تعجب پرسید ما یک ساعت و نیم توقف کرده بودیم تو چرا هنوز اینجایی ؟ واقعا فاصله تا فهرج همانطور که راننده گفته بود خیلی کم بود و چند دقیقه بعد مرا جلوی قهوه خانه فهرج پیاده کرد .

در سال های بعد و در سفر های بعدی که احیانا در دل کویر داشته ام بدون حصول نتیجه سعی کرده ام شرایطی به وجود آورم بلکه این احساس را دوباره تجربه کنم .

به هر روی خود را به درمانگاه احمد رساندم . آنوقت متوجه شدم که این آخرین شب اقامت وی در فهرج است . با هم به مجلس خدا حافظی که به مناسبت پایان دوران خدمتش ، در محل بخشداری بر پا بود  رفتیم . بخشدار، رییس بانک صادرات ، مدیر دبستان، رییس پاسگاه ژاندارمری و جمعی از کد خدایان فهرج همه جمع بودند. ولی جلسه شبیه یک  جلسه عزاداری بود . بخشدار که جوان تنومندی نیز بود احمد را درآغوش گرفته و های های میگریست . به هر حال آن شب هم طی شد و فردا حاجی ژند ما را با لند رور سپاه بهداشت به کرمان رسانید . که در آنجا هم  شاهد خدا حافظی سوزناک  و پر از آب چشم حاجی ژند با احمد بودم . 

وقتی هم که احمد در آغا جاری و در استخدام شرکت نفت بود برای من هم ماموریتی در اهواز برای انجام یک کار تاسیساتی پیش آمد . از فرصت پیش آمده استفاده کردم و اتومبیل یکی از همکاران ساکن در محل را یک بعد از ظهر امانت گرفتم و خود را به امیدیه و محل خدمت احمد رساندم . آنشب وقتی رسیدم خوشبختانه همزمان شد با بر گزاری جشنی در مهمانسرای شرکت به مناسبت بزرگداشت روز پرستار { با جستجو در  تقویم سال 1355 که در دسترس بود احتمالا روز 5 اسفند 1353 بوده است .} که همراه احمد به این جشن رفتیم و این جلسه دیگر بسیار شادی بخش بود  و فردا صبح هم به جانب اهواز برگشتم .

                                                           محمد سجادیان

/ 0 نظر / 15 بازدید