پاسخی دیگر به سوال مطرح : نوشته علی میر عمادی : آپادانا مهر - بهمن ماه 1390

پا سخی دیگر به  "  پرسش طرح شده "

سلام به همه

امروز خودرا موفق می پندارم. نه به خاطر آنکه مثلاً شق القمر کرده ام یا در بخت آزمایی بزرگ صاحب یک بادآوردۀ هنگفت شده ام بلکه از آن روی که بالاخره توانستم پس از دو سال و اندی مطلب نویسی در آپادانا، یکی از خویشان عزیزم را به نوشتن وادارم تا همگان از قلم شیوای او بهره ببرند. از سایر خویشان که امیدی نیست که هرکدام سر خود دارند و به کاری مشغول هستند. هادی خان عزیز خود تارنامه ای داشت که به ناگاه از حال و هوای وبلاگ نویسی خارج شد و به وعده های خود عمل نکرد و امروز را به فردا موکول کرد. به هرحال دست به قلم بردن دوبارۀ وی را طلیعه ای می بینم که امید است تابش آن مستدام باشد و اقوام تشنه را به سیرآبی برساند.

اما در ارتباط با آن دو بانوی ایرانی که یکی نه با سر و صدای چندانی از میان ما رفت و دیگری که همچنان زنده است و خبر آفرین و نقل محافل جوانان و پیران نیز. البته کار هردو می تواند به شکلی تعبیر شود و از منظرهای گوناگون مورد مداقه و بحث و فحص قرار گیرد. اما آنچه به نظر این کمترین شایستۀ بیان است این است که هر حرکتی باید به شکلی طراحی و به مرحلۀ اجرا درآید که هدف خاصِ همراه با یک نتیجۀ محتمل اما مثبت را در افق خود داشته باشد. البته، در بسیاری از موارد انسانها کاری را از آن جهت انجام می دهند که خوشایند خودشان است و رضای خودرا مقدم می دانند. برای مثال هدف نخستین کاتب این مقدمه (بنده) در نوشتن جُستارهایی نه چندان به درد بخور ارضای حس درونی به بیرون ریختن کلام در قالب حروف و سطور و جبران مافات بسته بودن زبان و فریاد های درون است. حال اگر تنی چند از بستگان هم بخوانند و سلام مارا پاسخ گویند به قول آن ظریف همشهری "چه بیتر". اما هدف غایی   تارا ندن جناب "جانگیر" (عزرائیل) و جلوگیری از هجمۀ ویروس آلزایمر است. مهم هم نیست که برای دیگران جز سردرد ارمغان بیشتری نداشته باشد.

پس هدف هر حرکتی باید از ابتدا رسیدن به یک نتیجۀ مطلوب باشد، چه حصول آن میسور باشد چه نباشد. مهم تلاش است. قطعاً بانوی نخست نیز در اولویت خود ارضای حس بلند پروازی و افتخار آوردن برای خود و وطنش را در سر می پرورانده است. درست است که ناخواسته جان داده است و این امر بر هر عملی متصور است اما حاصل مثبت آن ریختن ترس بانوانی است که قرنها خودرا به قول ما اصفهانی ها "پسه وردار مردان" می دانسته اند و ناخواسته خودرا دست دوم به حساب می آورده اند. رفتن و برافراشتن پرچمی (دوست داشتنی یا جز آن ) که سرخی آن نشان خشم، سبزی آن نشانۀ صفا و سرزندگی و سفیدی آن نشان صلح  یک ملت است در جایی که منِ نوعی به اصطلاح "مرد" از تصور آن نیز عاجز هستیم خود قابل تقدیر و بیدار کنندۀ اذهان آدمهایی است که در طی سالیان متمادی خودرا پس افتادۀ جامعه می پنداشته اند. درست است که اکثریت جامعۀ ما کاری به این کارها ندارند و باد غرور و غیرت آنها با یک چلو کباب افول می کند اما میزان اثر گذاری آن بر اقشار جامعه به مراتب وسیع تر است.

اکثر آنهایی که خودرا تافتۀ جدا با فته می دانند از این مهم غا فل هستند که وقتی از اقشار جامعه سخن می گوئیم کلیت یک جامعه مد نظر است و نه یک قشر خاص که به لحاظ کوره سوادی که دارند خودرا اشرفِ اشرف مخلوقات می دانند. جامعۀ ما یک جامعۀ هزار قطبی نیست که یک عمل بتواند تحولی عظیم در وحدت بوجود آورد و از تفرقه دورشان سازد. پایبندی به برخی از باورها که برای یک عدۀ قلیل بی اعتبار است همچنان از اولویت های اولیه است. هنوز هم رنگ سبز به عنوان یک حربه بکار می رود نه به این علت که نشان سر سبزی و بهار است بلکه از آن روی که نوعی اتصال به اولویت های برتر را نوید می دهد. حال در این جامعه نمی توان از حربه ای استفاده کرد که آن حربه از حالت ارزشی خارج شده و به ضد ارزش بدل می شود. مضافاً بر اینکه گزلیکی به دست دیگران می دهد تا با تهییج افکار در خاموش کردن آتش افروخته  بکوشند . به نظر این کمترین، حرکت بانوی دوم از این دست است. رضایت اقلیت حاصل شده اما اکثریت را ملتهب ساخته است. البته این بدین معنی نیست که منِ نوعی حق دارم وی را تخطئه کنم چون هر انسانی به حکم آنکه انسان است از این حق برخوردار است که آن کند که دوست دارد نه آنکه دوست یا نا دوست گوید.

بار دیگر بازگشت هادی عزیز را به جرگۀ قلم به دستان به خود تبریک می گویم. امید است دوستان فاضل ما التماس ها و استغاثۀ خویشان خودرا بپذیرند و با همت خود نه تنها محمد عزیز را یاری دهند بلکه ما مخلصان درگاه را به فیض برسانند. افسوس که سکوت ما بسیاری از خاطرات شیرین نیاکان و پاکان ما را به صندوقخانۀ فراموشی گسیل داشته اند. از خدا خواهیم توفیق عمل.

                                                          علی ، بهمن 1390

/ 0 نظر / 14 بازدید