خانه اهل صفا : از علی میر عمادی : آپادانا بهمن - اسفند 1389

خانۀ اهل صفا

 

                              لطفا عکس مورد نظر نگارنده را بین عکس ها  ببینید

 

این عکس به روزگارانی اشاره دارد که زندگی به کام بود و آفتاب امید به آینده درخشان. چهارنفر را می یابید: دو ایستاده و یکی نشسته و آن دیگری ایستادۀ نیم پیدا. ابتدا از ایشان آغاز می کنم. ایشان کوچکترین عمۀ من بودند . در صداقت و پاکی سرآمد و در محبت و لطف بی نظیر. چهره ای خندان اما دلی پر درد داشت. به روی خود نمی آورد اما ته دلش نگران آن بود که مبادا آن روز فرا رسد و سرانجام آن روز فرا رسید و طبیعت بی مقدار و سبع گلی را از او گرفت که لنگه اش را در خوبی تا همین امروز هم نیافته ام. سمت راسا عکس ایستاده است. دست در دو جیب دارد و به قول خودش دوست داشت به قول امروزی ها فتو ژنیک باشد. جوانی بود به غایت خوشرو و خوش مشرب. آوازۀ شوخی هایش به همه رسیده بود و در جمع همۀ اقوام به ذوق سرشار او همه بالنده. من و او عاشق رانندگی بودیم و گاهی یواشکی به دور از بابا جان هایمان با آقای محمدی تاکسی دار به تمرین می پرداختیم. محل تمرین ما همین جاده ای است که پل چوم را به گورت متصل می کند.آن روزها خاکی بود و پر از چاله چوله. درد و دل های زیادی با هم داشتیم. از خوشمزگی های او یکی اینکه وقتی به نماز می ایستاد تکانی به خود می داد و می خندید. روزی به او گفتم: باقر جان، این چه کاری است که می کنی. این رسم نماز خواندن نیست. به شوخی می گفت مرا الهامی آورده اند که خداوند فرموده از دست این همه آدم عبوس که مثل مجسمه جلوی من می ایستند و دائمأ هم طلبکار هستند خسته شده ام. دلم می خواهد مخلوقاتم را شاد ببینم و نه ماتم گرفته. اگرچه از نظر سنی از او بزرگتر بودم اما آن روز ها عقلم نمی رسید که او صدها سال نوری به خداوند نزدیکتر از من بود. به واقع او با خدا پیوند دوستی بر قرار کرده بود. مثل اینکه داستان موسی و شبان را در عمق وجودش احساس کرده بود. پروردگارش را بسیار رحیم یافته بود. از همین رو خود را به او نزدیک می دید و حرف دلش را به راحتی می گفت. اصلأ رودربایستی را با خدایش کنار گذاشته بود.کف دست و پشت دستش را با خدایش به یک صورت نشان می داد. با خدایش عاشقی می کرد. دو رویی در کارش نبود و مانند ما انسانهای دورو پشتک و وارو نمی زد. نمازش عین نماز بود نه از بابت نیاز بلکه از سر ارادت به خالق هستی.

نزدیکیش به یزدان پاک چنان شد که خداوند را طاقت دوریش نماند و در عنفوان جوانی امانت خویش پس گرفت و اورا به نزد خویش فراخواند. او به لقاءالله پیوست و به حریم کبریایی گام نهاد اما در پس دلهای دوستانش چنان داغی بماند که سالهاست همچنان پابرجاست. در شمارۀ اخیر آپادانا، دوباره چشمم به عکس او افتاد. داغی بر دلم نشست و اشگی بر دیده روان. باقر عزیز گلی بود که زود از دست ما و زمانه رها شد. بیماری مهلکی که بر او مستولی شده بود عذابش می داد. باید در آرامش می بود ولی طبع پر تحرک و پر جنب و جوشش اورا به تقلا وامی داشت. سالهاست که با خود می اندیشم چگونه باقر می توانست با آن همه رنجی که در درون داشت خودرا این قدرسر حال و بشاش نشان دهد. به این نتیجه می رسم که او ناخودآگاه شیفتۀ رفتن بود، مشتاق پرواز به سوی معشوقش که بی صبرانه در انتظار او بود.

و سر انجام ، در عین ناباوری، خبر آمد که او به محبوب خود پیوست. آرامگاه او را در تکیۀ سیدالعراقین پشت آن مقبره  و بر سکویی قرار دادند. هرگاه فرصتی دست داده است بر مزارش نشسته ام. فاتحه ای خوانده ام اما مدتها خوش زبانی های اورا به یاد آورده ام و با او سخن گفته ام.

پدر و مادرشرا دیگر قرار و آرامی نماند چندانکه در این خانه ای که در عکس می بینید یارای ماندن نداشتند و از این کوی به آن کوی واز این شهر به آن شهر رفتند تا سرانجام در مکانی دور از زیارتگاه باقرعزیز و آن دردانۀ نازنین خودرا در بهشت برین به او رساندند.

از پروردگار توانا و قادر یکتا سلامتی وعمر طولانی تنها خواهرش و شوی گرامی ایشان را خواستارم.

روح بلندشان در ملکوت اعلی و درجنت جاویدان غریق رحمت الهی باد.

25 اسفند 1390

                                                        علی میرعمادی

/ 0 نظر / 16 بازدید