عزیزم ! : سروده علی میر عمادی : آ پادانا آذر- اسفند 1391

 

 عزیزم ! نمی پرسی چرا ؟

 

عزیزم! گاه خردی بر تو پایان است
نشان آن به پندارت نمایان است
سکوتت بر ندای ماهی تنگ بلورم، ناخوشایند است
به روی چهره ات لبخند زیبا یت به دست باد و توفان است
دگر در دست با دی ، من نمی یا بم دو زلف تو
نمی دانم چرا این گونه ویران است
دو چشمان ظریف و نازکت بر آسمان بسته
نمی بینی تو این سیل کواکب را ، که این گونه فروزان است
تو را دیگر به سوی اختران پاک ، نجوایی نمی بینم
چرا ترک گل گلدان ، به زعم تو ، چه آسان است
دگر بر چهره ام نقش لبان تو ، نمی یابم
نمی پرسی چرا بر چهره ام این درد و حرمان است
نمی گویی که دوستم داری و دل در گرو داری
نمی پرسی چرا اشکم به رخ ما نند باران است
تو داری پشت می داری به روی این زمان خوش
تو پا را می گذاری در پس این خط
که نامش خوش گلستان است
به ساعت ها نشسته خیره بر این آب وامانده
و می خشکی در آن آبی که ساکت چون بیابان است
چرا رو را بگردانی به روی این نسیم خوش
که از این سو به آن سو ، سخت حیران است
به لبهایت چرا دژواژه ها جاری چو آب رود
حوالت می دهی بر آن،
سمومی را که ارزان است
فرو کرده سرت در جیب و آرامی چو یک برکه
نمی گویی سلامی بر بلندا اخترانی
که از لطف و کرم ، محفل چراغان است
دگر دستت نمی تابد به دور گردن بابا
نمی گویی چرا بابا چنین اشکش به دامان است
تو گلدان پدر را برده ای در کنج یک زندان
و تو غافل از اینکه، جان  ا و مانند انسان است
به تو گویم پدر را سخت باید بفشری آغوش
و تو گویی که امروزم نه امکان است
ز من خود می گریزی و به دیده اشگ من جاری
نمی پاشی به رویم عطر خوشبوی بهاران را
که ارزانی ز آن باغ گلستان است
اگرچه نوگلی باران زده ، جنس بهارانی
و مو هایت به دست باد عریان است،
هنوزم ای گل خوشبو، دلم با عشق تو دلشا د
چراغ مهربانی ها ، چه پا برجا، فروزان است. 

علی  میرعما دی

/ 0 نظر / 20 بازدید