وجود و فقدان : از علی میر عمادی : آپادانا اسفند ماه 1390

وجود و فقدان

یک بحث فلسفی

مجادلۀ دو خویشاوند سببی

از خدا پنهان نیست از شما هم مخفی کردن نشاید. مدتی است که خود را با "فیس بوک" سرگرم کرده ایم. هرچند اعتیاد آور است اما همین قدر که عده ای غریبه نوشته های ما را می خوانند و گاهی به به و چه چه  ویا به اصطلاح خودشان "لایک" می کنند کمکی خوشمان می آید. می گوئید رفته ایم داخل مرغها و بچه شده ایم ؟ درسته ولی چه می شود کرد از بسکه در این "آپادانا" نوشتیم و کسی از خویشان نه حرفی زد و نه کلامی در رد یا قبول مطالب آورد، دل به غریبه ها دادیم تا از این راه خودرا سرگرم کنیم و از فکر حضرت عزرائیل غافل شویم. گاهی سربندی های خودرا عرضه می داریم و به خورد خوانندگان می دهیم و گاهی هم از بزرگان نقل قولی را بازگو می کنیم تا هم خودمان چیزی بیاموزیم و هم دیگران از کلامشان بیاموزند. گاهی دانشجویان سابق یادی از ما می کنند. آنها که دوستمان داشتند خوشحال می شوند که با ما در ارتباط اند و آنهایی هم که از ما نمره نگرفته بودند از اینکه هنوز مارا زنده می یابند اندوهگین می شوند. بالاخره رسم روزگار همین است که عده ای به روی ماه ما صلوات می فرستند و جمعی دیگر چشم دیدنمان را ندارند.

الغرض یکی از نوشته ها یی را که از جایی یافته بودم و خودم از آ ن خوشم آمده بود به عرض دیگران رساندم. چند نفری "لایک"و "ال- او-ال" زدند و برخی هم که محبت داشتند یک دوجمله ای در شیرینی مطالب داستان لطف فرمودند. یکی از بستگان سببی مطلبی را در تکمله آورد و بدین ترتیب باب گفتگو بین من و او باز شد. می دانم که این گفتگو نه به درد دنیا می خورد و نه به درد آخرت، با این حال بی مناسبت ندیدم که در تارنمای وزین آپادانا بازگو کنم. خویشاوندانی که حوصلۀ خواندن آنرا ندارند می توانند " لغزانک " (موس) را به سرعت به پائین بکشند و از خیر خواندن این گفت و شنود بگذرند. عدهای هم که همچون "نرگس بانو" گهگاه ما را مورد عنایت خود قرار می دهند شاید به خواندن آن رغبت نشان دهند.

مطلب نخست ( یک داستان ) :

 روزی یک استاد دانشگاه تصمیم گرفت تا دانشجویا نش را به مبارزه بطلبد .
استاد: آیا خداوند هر چیزی را که وجود دارد ، آفریده است ؟

دانشجویی شجاعانه پاسخ داد : بله.

... استاد پرسید : هر چیزی را ؟

پاسخ دانشجو این بود : بله هر چیزی را .

استاد گفت : در این حالت ، خداوند شر را آفریده است . درست است ؟
زیرا شروجود دارد .

برای این سوال ، دانشجو پاسخی نداشت و ساکت ماند .
استاد از این فرصت حظ برده بود که توانسته بود یکبار دیگر ثابت کندکه ایمان و اعتقاد فقط یک افسانه است .

ناگهان ، یک دانشجوی دیگر دستش را بلند کرد و گفت : استاد ، ممکن است که از شما یک سوال بپرسم؟

استاد پاسخ داد : البته .

دانشجو پرسید : آیا سرما وجود دارد ؟

استاد پاسخ داد : البته ، آیا شما هرگز احساس سرما نکرده اید ؟

دانشجو پاسخ داد : البته آقا ، اما سرما وجود ندارد .
طبق مطالعات علم فیزیک ، سرما عدم تمام و کمال گرما ست . و شئی را تنها در صورتی می توان مطالعه کرد که انرژی داشته باشد و انرژی را انتقال دهد و این گرمای یک شئی است که انرژی آن را انتقال می دهد. بدون گرما ، اشیاء بی حرکت هستند ، قابلیت واکنش ندارند . پس سرما وجود ندارد. ما لفظ سرما را ساخته ایم تا فقدان گرما را توضیح دهیم .

دانشجو ادامه داد : و تاریکی ؟

استاد پاسخ داد : تاریکی وجود دارد .

دانشجو گفت : شما باز هم در اشتباه هستید ، آقا .تاریکی فقدان کامل نوراست . شما می توانید نور و روشنایی را مطالعه کنید، اما تاریکی را نمی توانید مطالعه کنید. منشور نیکولز تنوع رنگهای مختلف را
نشان می دهد که در آن طبق طول امواج نور، نور می تواند تجزیه شود .تاریکی لفظی است که ما ایجاد کرده ایم تا فقدان کامل نور را توضیح دهیم .

و سرانجام دانشجو پرسید : و شر ، آقا ، آیا شر وجود دارد ؟ خداوند شر را نیافریده است . شر فقدان خدا در قلب افراد است ، شر فقدان عشق ، انسا نیت  و ایمان است . عشق و ایمان مانند گرما و نور هستند . آنها وجود دارند. فقدان آنها منجر به شر می شود .

و حالا نوبت استاد بود که ساکت بماند .

نام این دانشجو آلبرت انیشتین بود (پایان داستان)

علیرضا پارسای : سئوال اینجاست آیا " فقدان" وجود ندارد؟ موضوع " فقدان" چه می شود؟

علی میرعمادی : آنچه ما به اشتباه " فقدان " می نامیم در حقیقت " نبود" آن چیزی است که قبلأ بوده است. گاهی به اشتباه از لفظ " لا وجود" هم استفاده می کنند که درست آن " لا موجود" است . ما "عدم" و       " وجود" و "عد د" را هرگز تجربه نکرده ایم. آنچه ما می شناسیم " معدوم"، "موجود" و " معدود" است که در دایرۀ زمان قا بل تفسیر و تعریف است و هر سه از آغاز و پایان برخوردارند. آنچه نتواند این آغاز و پایان را پذیرا باشد به ذهن انسان خطور می کند اما بی تعریف است چون به تجربه در نمی آید. برخی   " شیطان" را هم نبود خداوند در ذهن انسان می دانند.

علیرضا پارسای: آقای دکتر اجازه بدهید از دو جهت مسأله را باز کنم. جهت اول: اگر فقدان وجود خارجی ندارد یعنی آن طور که شما می فرمایید پس فقدان نور بی معنی است. به عبارت دیگر تاریکی ماهیت خودش را دارد و نمی تواند فقدان نور باشد. شر هم همین طور ماهیت خودش را دارد و نمی تواند فقدان نیکی باشد. به عبارت دیگر خداوند واقعاً به وجود آورنده شر است و به وجود آورنده تاریکی است و به وجود آورنده هر چه بدی است. اگر هم فقدان وجود دارد یعنی تاریکی واقعاً فقدان نور است (که البته گویا شما به این مسأله اعتقاد ندارید) در آن صورت خداوند به وجود آورنده فقدان است. یعنی خداوند می تواند ما را نیست کند، نیکی را نیست کند، نور را نیست کند و ...

به عبارت دیگر بحثی که آقای انشتین باز کرده است اصولاً یک پارا دوکس است. در واقع وی هوشمندانه استاد خود را گول زده در حالی که در هر صورت با پذیرش خداوند وجه زشت و پلیدی هم برای وی می توان متصور شد. کما اینکه در آموزش های یهود خداوند را به عنوان یک بسته کامل می پذیرند و نه فقط وجه نیکی و خوبی آن و همین طور در قرآن هر چه صفت زشت هم هست به خداوند نسبت داده می شود و ...

و اما بگذارید از یک جهت دیگر مسأله را مطرح کنم. بهتر نیست از خودمان بپرسیم اصولاً چرا شر فقدان نیکی است. شاید نیکی فقدان شر باشد. شاید نور فقدان تاریکی باشد و ... به عبارت دیگر نباید در یک دنیای نسبی از یک زاویه نگاه کرد. اگر به نظر ما یک چیزی خوب است در آن صورت نباید بقیه چیزها که بد است (البته از نظر ما) فقدان آن خوبی باشد. درست است که در فیزیک برای محاسبه آسان، سرما را فقدان گرما می نامند ولی این به معنای آن نیست که سرما وجود ندارد. شما حسش می کنید، نمی کنید؟

از هر کدام از این دو جهت به قضیه نگاه کنیم به این نتیجه می رسیم که یا آقای انشتین همان طور که معلم دبستانشان گفته بود خنگ بوده اند یا آنکه هوشمندانه در تلاش بوده اند که استاد خود را در یک گوشه گیر بیاندازند.

علی میرعمادی : جناب پارسا. سلام. استدلال شما را "لایک" زدم اما در فرصت مناسب تحلیل خواهم کرد- البته با اجازه. فعلأ رئیس صدا می زند. می دانید منظورم چیست! نبود (فقدان) رَحم.

علیرضا پارسای: از لطف و توجه شما سپاسگزارم. منتظر نظرات عا لمانه شما می مانم.

************

علی میرعمادی  :از افلاطون که بگذریم که مفاهیم مترتب بر واژه ها را زائیدۀ "مثل" می داند، به ارسطو بر می خوریم. مفاهیم از طریق مقایسه گونه های همانند با توسل به شیوه های تجربی شکل می گیرند.    حا ل خود تجربه از چه میزان دقت و صحت برخوردار است خود جای تأمل دارد چون به لحاظ تنوع در رفتارها و دریافت های حسی، تجربه های متفاوت عندالاقتضاء به خلق مفاهیم عدیده می انجامند. درجمعِ این مفاهیم دسته ای را می یابیم که بین ابناء بشر قرابت بیشتری دارند و درک آنها به صورت نسبی برای همگان میسر است. مثلأ مفهوم "درخت بودن" تقریبأ جا افتاده است هرچند در مناطق کویری که کمتر درختی پا می گیرد برخی از گیاهان را درخت می نامند در حالیکه همان گیاهان در مناطق حاصلخیز تر بوته و یا درختچه به حساب می آیند. به هر حال ما انسانها مخصوصأ کسانی که در یک مرز و بوم زندگی می کنند بر درخت بودن آنها نه با طیب خاطر بلکه به لحاظ ضرورت به توافق رسیده اند و یا به اصطلاح با هم کنار آمده اند. از این قبیل مفاهیم عینی و بصری که بگذریم به مفاهیمی دست می یابیم که ما به ازاء آنها در جهان خلقت ملموس نیست اما محسوس است چون همه کم و بیش به نوعی از آن دست یافته اند هرچند بین یکی و دیگری ممکن است به وسعت کهکشانها فاصله باشد. برای مثال، همۀ ما از واژه های "عدالت"، " درستکاری"،" راستی"، " پاکی" ، "عزت"، " شرف "،" شعور" ، " دموکراسی"،" آزادی" ، " بربریت"، " وجدان"، "اخلاق" و هزاران هزار واژۀ دیگر استفاده می کنیم اما در عمل تعریف خاصی بر آنها نداریم و اگر ازما بخواهند که تعاریف خودرا به نوشته در آوریم و آنگاه بر سر آنها مقایسه ای صورت پذیرد خواهیم دید که تا چه حد از یگدیگر فاصله دارند. به هرحال هر فرد بر این تصور است که می تواند به نحوی این مفاهیم را ادراک کند. در مقام سخن روزمره و فکر کردن کاربرد دارند اما به محض اینکه پای استدلال به میان می آید مجا د لۀ علم بالا می گیرد و این وضع آن چنان دامنه دار می شود که دیده ایم و می بینیم که قرنهاست بر سر آنها بحث وجدل مستدام بوده است. حق و حقانیت چیست ویا آزادی و اختیار کدام است هنوز محل تشکیک است و بر سر آنها توافقی بعمل نیامده است و شاید هم هرگز توافقی حاصل نشود. شاکلۀ انسان به نحوی است که همراه با زمان (که این مقوله هم خود یک تصور نا ملموس است) لا ینقطع در حال تغییر است و هر آن چیزی که به صورت مداوم در حال تغییر باشد نمی تواند از دیدگاهها و تصاویر ثابتی برخوردارباشد. نظری به گذشته به ما می نمایاند که ساده ترین ادراکات ما چگونه چون برق و باد تغییر می کنند . برای مثال، عاشق شدن در عنفوان جوانی و تعبیر مجدد آن در گذر زمان که هر کدام حالت خاص خودرا دارند. اگر هم به لغلغۀ زبان بر پایداری آن اصرار داریم شاید بخش درونی آن منظور نظر باشد و نه پوستۀ آن.
دستۀ دیگر از مفاهیم که در ذهن ما جا خوش کرده اند حاصل تخیلات ناملموس و نا محسوس ماست. عادت کرده ایم که آنها را بپذیریم. برای مثال، پذیرفته ایم که "عدم" وجود دارد و وقتی از ما سئوال می شود که چه تعریفی برای آن دارید خواهیم گفت "نبود مطلق" و وقتی می پرسند که خود "مطلق" چیست یا طفره می رویم و یا به نوعی سرهم بندی می کنیم و از پرداختن به آن غمض عین می نمائیم. مثال دیگری شاهد بر این مدعی است. همۀ ما از "خط" تعریفی را شنیده ایم: خط مجموع نقطه های به هم پیوسته است. ولی خود "نقطه " چیست؟ در تعریف آن بیانی را ارایه می دهیم که نمی تواند غیر "خط" باشد. در کهکشان لا یتناهی چه کسی تا به حال خط مستقیم را لمس کرده است و یا دیده است؟ تعریفی که به ما ارایه داده اند همان "پاره خط مستقیم" است و نه "خط مستقیم". "زمان" ،" مکان" و...و...و... چطور؟
در ارتباط با "فقدان" که دوست عزیز جناب پارسا مطرح کرده اند به یک تمایز باید اشاره کرد. به نظر این کمترین، بین "از دست دادن" یا "از دست رفتن" و "عدم" باید تمایز قائل شد. دو گونۀ نخست ملموس هستند وبه تجربه تن در می دهند (در حد نسبیت ها که ذکر آن رفت) ولی "عدم" هرگز به لمس و حس نرسیده است. منتهی ذهن بارور انسان توانسته است تعریفی بر آن عرضه کند که بیشتر شبیه به "بافتن مغلطه" است. چون من پولی را داشته ام و اکنون آنرا ندارم پس آن را از دست داده ام ولی فقدانی در کار نبوده است. به عبارت دیگر یک امر "موجود" به مناسبت وقوع پدیدۀ دیگری میل به "نا موجود" داشته است (که غالبأ به صورت لفظی از آن به عنوان "لا وجود" یاد می کنند).
حال مثال دیگری را شاهد می آوریم. فرض کنید مقرر گردد کرۀ زمین (آیا واقعأ زمین ما یک کره است؟؟) ما در یک روز تابستانی برای یک سال (سال یعنی چه؟ 12 ماه. ماه یعنی چه؟ 30 روز. روز یعنی چه؟.......ثانیه یعنی چه) از حرکت وضعی و انتقالی خود باز ایستد و قرص و محکم در مسیر همیشگی خود سر جای خود میخکوب شود. بدیهی است آن بخش که رو به آفتاب بوده است به تدریج "بر گرمای آن افزوده می شود". در عوض بخش دیگری که تا چند لحظه پیش گرمی نسبی داشته و در معرض نور خورشید قرار داشته است به تدریج "گرمای خودرا از دست می دهد" و اگر این توقف ناگهانی در بینهایت زمان ادامه یابد همچنان "از گرمای آن کاسته می شود و به اصطلاح میل به "سردی" پیدا می کند. چون زمان بی انتهاست "سردی مطلق یا صفر مطلق" ی وجود نخواهد داشت و این تغییر از "بودن به نبودن" همواره در سیر نزولی خود در حرکت است و پایانی بر آن متصور نیست.
درست است که ما به صورت لفظی می گوئیم که " در باغ خانۀ ما چندین درخت وجود دارد" اما منظور ما "موجود است" است و نه" وجود ". اگر رسم بر عادت باشد بلی درست است اما در کنه قضیه مارا به جایی نمی برد. کدامیک از ما تاکنون از "بینهایت" تصویری عینی داشته ایم الا یک "تخیل" محدود؟
به مثال دیگری اشاره کنیم. وقتی از تغییر سخن می گوئیم منظورمان حرکتی است از نقطۀ معلوم "الف" به نقطۀ "ب" که مد نظر داریم تا به آن برسیم. حال ماگاهی از این موضوع صحبت می کنیم که "انسان باید رو به کمال داشته باشد". اما ما هرگز از خود نپرسیده ایم که این "کمال" چیست و چگونه می توان تعریفی از آن به دست داد. خواهند گفت که باید به الگوهای موجود نگاه کنیم و خودرا به سوی آنها بکشانیم. اما این الگوها در هر جامعه ای به نوعی معرفی می شوند. حال کدامیک را باید اختیار کنیم تا رو به سوی آن گذاریم؟
سئوال دیگری که می توان مطرح کرد این است که آیا به راستی انسان از کمال داشته به سوی کمال نا داشته حرکت می کند یا آن گونه که تا کنون بر آن باور بوده اند حرکت از "نا کمال" به سوی "کمال" است؟ کودکی که پاک به این جهان پا می گذارد از کمال برخوردار است و به تدریج رو به "از دست دادگی کمال"پیش می رود و یا عکس این قضیه مصداق دارد؟ آنچه شاهد آن هستیم این است که همۀ رذالت ها و پستی ها، دروغ ها، جنایت ها و کجروی ها از مشخصه های دوران پسین انسان است. پس کمال کدام است؟
مخلص کلام اینکه ، به نظر این کمترین، در جهان هستی (!!!!) همه چیز از وضعیت "موجود" (چه ذهنی و چه عینی) آغاز می شود و هر نوع "نا...." حاصلِ "از دست دادگی" است. اگر این تعبیر قرین صحت باشد پس می توان گفت که ناموجودی روشنایی = تاریکی، نا موجودی گرما= سرما، نا موجودی خدا در ذهن ما = رذالت، شیطان صفتی، ناموجودی "وجود" مساوی است با تعبیری مجعول از "عدم" و بالاخره "از دست رفتگی بیش از انتطار" برابر است با "فقدان"، واژه ای که نه ملموس است و نه محسوس فقط زائیدۀ یک تفکر و شاید تخیل محض است.
و صد البته این امکان وجود دارد که مطالب فوق عاری از اعتبار باشد چون از زبان یک متخصص صادر نشده است.

علیرضا پارسای: پیش از هر چیز بابت همت شما در نوشتن این متن تبریک عرض می کنم. همچنین از تواضع شما در سطر آخر تشکر دارم. البته این باعث تأسف است که فلاسفه در تلاشند یک مفهوم ساده فیزیکی را این طور بپیچانند که بگویند مرغ یک پا دارد.

قضیه به نظر من خیلی ساده تر از این حرفهاست. در فیزیک برای آنکه بتوانند کار اندازه گیری را درست انجام بدهند یک طرف را در نظر می گیرند. مثلاً در محاسبه گرما و سرما گفته اند ما فرض را بر این می گذاریم که سرما عدم وجود گرما یا فقدان گرماست یا هر چیز دیگر که ا سمش را بگذاریم. اما به سادگی می توانستند بگویند که گرما عدم سرما ست و آن وقت گرما عدم می شد و سرما وجود. یعنی در دنیای نسبی برای آنکه بتوانیم درک بهتری از دنیای اطراف خود داشته باشیم یک طرف ماجرا را می گیریم که بتوانیم اندازه گیری کنیم و بتوانیم درک بهتری از دنیای اطراف خود داشته باشیم.

اگر افلاطون هم برای خودش دنیای تمثیلی درست می کند برای تسهیل در درک بهتر ناهمگونی های اطرافش است و این تأییدی بر وجود دنیای تمثیلی نیست. به عبارت دیگر این یک فرض است مثل هزار و یک فرض دیگر که دانشمندان و فلاسفه کرده اند تا درک بهتری از محیط و دنیایشان داشته باشند. هیچ کجا هم درستی آنها ثابت نشده است. در دنیای هندسه اقلیدسی دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند در حالی که در دنیای هندسه نااقلیدسی دو خط موازی می توانند از هم دور بشوند یا به هم نزدیک بشوند (بستگی به نوع فرضیات اولیه). جالب اینجاست که در هندسه نااقلیدسی هم می توان دنیا را توجیه کرد ولی به شکل دیگری.

به هر حال تأکید می کنم و مطمئن هستم که یا آن داستان ارتباطی به اینشتین ندارد، یا اگر دارد ایشان قصد آزار استاد خود را داشته است. چون اصولا این بحث که شر عدم نیکی است صرف نظر از اینکه آیا تعریف درستی می توان برای شر و نیکی داد یا خیر، بحث درستی نیست و منطقاً یک پارادوکس است. 

علی میرعمادی : اما یادمان باشد که همۀ به اصطلاح قوانین فیزیکی بدواً از فلسفه آغاز شدند و دیری نیست که فیزیک از آن جدا شده است. اما جناب پارسا علم هم تاکنون نتوانسته است قوانینی را در اختیار ما بگذارد که ابدی باشد. "ثابت کردن" یعنی " به انتها رساندن و نقطۀ لا یتغیر را نشان دادن". اگر علم فیزیک توانسته است این پیچیدگی ها را به طرفه العینی بر ملا سازد پس چگونه است که تئوری ها مدام در حال تغییر هستند. باز بر می گردیم به همان بحث پیشین که هنوز هیچکس نمی داند که تخم مرغ قبل ار مرغ موجود بوده یا پس از آن. شاید این معمای هستی هرگز جوابی نیابد. به هر تقدیر، فکر می کنم بحث ما می تواند ادامه یابد فقط اگر تفضلی بشود و ما شمارا در یک گوشه از بهشت چاتان زیارت کنیم . (جسارتاً در علم واژۀ "اطمینان" وجود ندارد. به قول پوپر از مخصصه های علم ابطال پذیری است). راستی آن کلوچه های سفارشی چه شد؟ 

علیرضا پارسای: من هم با شما موافقم آقای دکتر. بهتر است بحث را در همین جا ختم کنیم تا بعد. کلوچه هم همه اش زیر سر اداره گمرکات آمریکاست که ورود هر چیزی را به داخل کشور ممنوع کرده است وگرنه با کمال میل در خدمتتان هستم. اگر راهی برایش بجوییم به روی چشم.

نظرات خوانندگان :

 

شنبه، ۱٩ فروردین ۱۳٩۱  - ٩:٢۴ ‎ب.ظ

 

 من در مورد سوالی دیگر که در میانه بحث در مورد " کمال " مطرح کرده اید حرف دارم آنجا که در حرکت به سمت کمال نوزاد شک میکنید . آیا نوزادی که از یک بچه گربه هم ناتوانتر ا ست و این توانایی بالقوه را دارد که ابن سینا یا بایزید بسطامی شود از کمال به سمت نقصان حرکت میکند ؟ نظیر این است که شک کنیم که انسان غار نشین کاملتر است یا انسان امروزی .

 

نویسنده: محمد مدنی [madanim31@yahoo.com]

 

/ 1 نظر / 8 بازدید
محمد مدنی

من در مورد سوالی دیگر که در میانه بحث در مورد " کمال " مطرح کرده اید حرف دارم آنجا که در حرکت به سمت کمال نوزاد شک میکنید . آیا نوزادی که از یک بچه گربه هم ناتوانتر ا ست و این توانایی بالقوه را دارد که ابن سینا یا بایزید بسطامی شود از کمال به سمت نقصان حرکت میکند ؟ نظیر این است که شک کنیم که انسان غار نشین کاملتر است یا انسان امروزی .