روزها ، سالها ، یادها و خبرها : از محمد مدنی : آپادانا خرداد - شهریور 1388

روزها ، سالها ، یادها و خبرها

10 اردیبهشت  1388

  جلسه دفاع از پایان نامه

  در جلسه دفاع از پایان نامه تحصیلی خانم طیبه مدرس زاده ( نعمت اللهی ) برای کسب درجه کارشناسی ارشد ( فوق لیسانس ) در رشته زبان و ادب فارسی شرکت جستم . عنوان پایان نامه ایشان " بررسی عناصر فرهنگی و اجتماعی در تاریخ جهانگشای جوینی " است.این تاریخ  توسط عطا ملک  جوینی در عهد استیلای مغولان بر ایران و در همین مورد تالیف یافته است.

در چکیده ابتدای پایان نامه  اینطور می خوانیم : " در این رساله سعی شده با استفاده از اشارات پراکنده عطا ملک ، جو حاکم بر جامعه آن روزگار و روابط اجتماعی مردم با حکومت ها ، اعتقادات و باورها و نهایتا آداب و رسوم رایج و تاثیرات فرهنگ و تمدن ایرانی بر مغولان و با لعکس مورد بررسی و تحلیل قرار گیرد ."

عناوین و مشاغل درباری و دولتی ، نحوه جلوس سلطان و خان ، نحوه لشکرکشی ، انواع شکنجه ها و تنبیهات ، اعتقادات و باور ها و آداب و رسوم ، سر فصل هایی هستند که با استفاده و توضیح  لغات و اصطلاحات متداول در آنزمان هر یک به دقت موشکافی و بیان شده اند.

این رساله و تحقیق بسیار جالب و ارزشمند است و با تلخیص و ویرایش میتواند به صورت کتاب مورد استفاده علاقه مندان تاریخ و علوم اجتماعی قرار گیرد .

پایان نامه طیبه خانم پس از شور داوران با درجه عالی پذیرفته شد . این موفقیت را حضور ایشان و خانواده محترمشان که در این راه یاورشان بوده اند و به همه خویشاوندان که از میانشان چنین بانوان با پشتکاری برمیخیزد تبریک میگویم .همسرارجمندشان حسین عزیز و فرزندشان امیر علی و عروسشان عفیفه خانم هم در این مراسم البته حضور داشتند.

تحصیل دختران و بانوان در این ملک و به خصوص در فامیل ما داستان دراز دامنی دارد، که اگر تا همین سی چهل سال پیش با مخالفت و جلوگیری پدران و همسران و دیگران، و با سرنهادن معصومانه و خاموش دختران و بانوان، به پایان میرسید. امروزه با شوق و اشتیاق و پشتکار و پیگیری آرامی که بانوان از خود نشان داده اند، همسران و دیگر اعضای خانواده را به  میل یا اکراه به همراهی و یاوری خویش در این راه واداشته اند. 

طیبه خانم مدرس زاده در ایمیلی که در آن سبب تاخیر در انتشار آپادانا را جویا شده اند با توجه به رساله پایان نامه شان اینطور به  طنزنوشته اند:

" تا حالا فکر میکردم که قضیه مغولان و ویرانگریهایشان لااقل از زمان صفویه منتفی شده است ولی گویا در حال حاضر با استفاده از سلاحهای امروزی شدیدتراز قرن 6 و7 عمل میکنند وتا قرار شد شمه ای ازداستانشان در آپادانا درج شود از هیبت نام مغول  آپادانا قالب تهی کرد. خدایش بیامرزد "

خوشبختانه آپادانا احیا شد.

دوشنبه 21 اردیبهشت 1388

یاد بود در گذشت دایجون دکتر

طبق رسم همیشگی دوشنبه ها ، سفره عام ناهار در منزل خانم داییجان دکتر ابراهیم نعمت اللهی برای اقوام و دوستان گسترده است ولی امروز مناسبت خاصی نیز در بین است ، یاد بود در گذشت شادروان دکتر ابراهیم نعمت اللهی در 19 اردیبهشت 1360 . جمع فامیلی ما امروز به صورت خاص و با یاد آوری  و دعوت شیما خانم بر سر میز حاضر شده ایم.

از گفته های مادرم خانم بتول نعمت اللهی در باره دایجون دکتر که با موضوع بیان شده قبلی بی ارتباط نیست، این بود که ایشان پس از پایان و تکمیل تحصیلات پزشکی خویش در فرانسه و مراجعت به ایران و احراز سمت استادی دانشکده پزشکی تازه تاسیس تهران، مایل بودند که خواهر کوچکشان یعنی مادرم را که آنوقت در حدود 17 سال داشتند, برای انجام نحصیلات منظم و مدرسه ای به تهران بیاورند. ولی  نخست با مخالفت مادرشان و پس از فوت ایشان با مخالفت عمه جانشان ( مرحوم مادر آقای میر زین العابدین نعمت اللهی ) مواجه شدند. پس از پشت سر گذاردن همه این موانع و موفقیت در آوردن خواهرشان به تهران ، چندی نگذشته بود  که ازدواج مادرم ، همه برنامه ها و هدف ها را یکباره دیگر گون کرد.

مشاهده تصویر

 

سوم خرداد ماه 1361

آزاد سازی خرمشهر

آن موقع من نخستین  سال کاری خود را در شرکت برنامه ریزی و طرح (با مدیریت آقای مهندس ابوالحسن میرعمادی) میگذراندم . محل کار ما در ساختمانی در چهار راه قصر، ابتدای خیابان عباس آباد واقع بود . معمولمان بود که برای ناهار با گروهی از همکاران به یکی از رستوران ها یا ساندویچی های نزدیک  محل کارمان برویم . آنروز حدود ساعت یک وقتی از همبرگر سهیل در خیابان تکش شرقی (هویزه ) به محل کارمان برمی گشتیم در خیابن زمزمه هایی مبهم از عابرین در مورد خرمشهر شنیده میشد .

عملیات موسوم به " بیت المقدس " از چند هفته پیش برای رهایی این شهر از چنگال اسارت  یکسال و هشت ماهه قوای صدامی در جریان بود. 

در شرکت پشت میز هایمان قرار گرفته بودیم، که اخبار ساعت 2 بعد از ظهر رادیو ایران خبر فتح خرمشهر و اسارت فوج فوج صدامیان  را به صورت رسمی پخش کرد. بخاطر دارم به همراهی امیر طاهر کیوان که او هم در آن موقع در شرکت ایرالیتا و در همان ساختمان مشغول کار بود، دوری در خیابان های اطراف محل کار زدیم. موج شادی عمومی قابل وصف نبود. همگی به هم تبریک میگفتند. شیرینی فروشی ها پر از مشتری شده بود و در خیابان تعارف انواع نقل و نبات و شیرینی به رهگذران رواج داشت. منهم که جو گیر شده بودم با یک قوطی شیرینی کشمشی در دست که از قنادی نانک سر چهارراه سهروردی – عباس آباد خریده بودم نزد همکاران باز گشتم . این شادی و سرور تا ساعت ها بعد ادامه داشت. 

از بالکن طبقه دوم ساختمان شرکت صحنه چهار راه قصر و مردم و اتومبیل هایی با  سرنشینانی شاد را میشد دید. در این میان البته منظره  دل آزار گروهی موتور سوار ریشو با پیراهن روی شلوار و البته بدون کلاهخود و باتوم را هم میدیدیم که با فریادهای "مرگ بر بی حجاب" خود گرد کدورت بر شادمانگی مردم میپاشیدند.

منظره جالبی از آن روز به  خاطرم مانده است ، هنگام  بازگشت به خانه و در خیابان ولیعصر کمی بالاتر از میدان ، تریلی دیده میشد، که  روی کفه  خالی از بار آن شاید بیش از دویست نفر از مردم کوچه و خیابان سوار شده  و شادی کنان  و بوق زنان در حال عبور بودند .  

شادی مردم از این پیروزی شاید ناشی از  بازیافت غرور ملی و اعتماد به نفس جمعیشان بود. شاید آنرا طلیعه پایان آبرومندانه و مقتدرانه  یک جنگ خانمان سوز می پنداشتند.  

البته در مورد جنگ تصمیم را کسانی میگرفتند که بر این پندار بودند که این پیروزی مقدمه ای بر پیروزی های پی در پی بر قوای صدام و قیام عمومی مردم عراق به محض مشاهده اولین گلوله های منور رزمندگان اسلام بر فراز شهر بصره خواهد بود. 

این جنگ ویرانگر به قیمت جان و مال و سرمایه های روانی و انسانی دو ملت بیش از 6 سال دیگر بدون حصول نتیجه مطلوب که همان پیروزی تمام اسلام بر علیه تمام کفر باشد، ادامه یا فت.

 

3 خرداد 1364

تولد میر عماد

میرعماد فرزندم در بیمارستان ایران مهر به دنیا آمد.

همان شب پس از تولد میرعماد وقتی مادر و نوزاد در بیمارستان بودند . دور جدیدی از جنگ شهرها با حمله هوایی عراق و پرتاب موشکی که نزدیک حسینیه ارشاد نه چندان دور از بیمارستان، خانه ای را ویران کرد و صدای مهیب انفجارش همه شهر را لرزاند ، آغاز شد. این دور نزدیک به شاید یک ماه  طول کشید و میر عماد نوزاد همراه ما آوارگی و خانه بدوشی کوه و بیابانها و البته باغات شهریار و کردان کرج را تجربه کرد تا به  لطف شیما  خانم و آقای دکتر میر عمادی یک هفته خوشی را در ویلایشان در لاکوده از انفجارات صدامی دور بودیم . همه ویلاهای لاکوده و اصولا شمال از خانواده های تهرانی که لرزان و ترسان از بیم موشک ها یا بمب های دشمن  به آنجا پناه آورده بودند، پر بود. شب سوم اقامتمان در ویلا بود ، که ساعت 12.5 شب با صدای انفجار های مداوم که همه خانه را میلرزاند وشاید بیش از یکساعت ادامه داشت ، وحشت زده از خواب بیدار شدیم .همه اهالی شهرک وحشت زده از رختخواب بیرون جستند  ودر پی منشاء صدا به پرس و جو پرداختند . نخست تصور کردیم که دامنه حملات صدام به لاکوده هم تسری یافته است ، گفته شد مانور نیروی دریایی در نوشهر است .     

پسر عمه  گرامی و عزیزم ، آقای دکتر علیرضا مدنی پور ( آرشیتکت و شهر ساز )  که هیچگاه از طبع شعرشان تا آنروزنشانه ای ندیده بودم ، با عنایت به شرایط روز با قطعه شعری حکیمانه مرا مفتخر کردند و به خوشامد نوزاد آمدند .

این شنیدستی که آن میرعماد    جمعه روزی بود کز مادر بزاد

 در میان جنگ و طبل جشن و جنگ   او قدم بنهاد اما بیدرنگ

گریه را سرداد از حالی که دید  خواست تا بگریزد اما ره ندید

پس پدر از راه رافت وز وداد  در میان بگرفت و این پندش بداد

جان بابا حال ما بین چون شدست  در میان بمب و توپ و خون شدست

لیک در دوران تو نوع بشر  جملگی بر خیر بادا سر بسر

هان بمان پس ای عماد ا لدین براه  تا بیابی شادی و شوق از اله

تقدیم به سید نوزاد – جناب میر عماد

علیرضا مدنی پور      9 خرداد 64

 

حدود یکماه بعد در صبح جمعه ای در  اوایل تیرماه  1364 ، جمعی از خویشاوندان گرامی با لطف  ومحبت برای شرکت در مراسم نامگذاری به منزل ما قدم رنجه کردند . نامگذاری  با خواندن اذان و اقامه بوسیله مرحوم آقای میرزا ابوطا لب نعمت اللهی در گوشهای نوزاد صورت پذیرفت. البته چون میرعماد زاده سوم ماه رمضان بود مادرم علاقه مند بودند که او را به کنیه حضرت امام حسن که روز ولادتشان پانزدهم رمضان   است "مجتبی"  بنامند . ولی بزودی نام میرعماد را با علاقه و حتی با تعصب برای نوه کوچکشان پذیرفتند. ( تولد من در روز سیزده ماه رمضان رخ داده بود ولی دایجون مدنی که در دوره فامیلی ماه رمضان اصفهان  توسط  آقای سید ابراهیم  و الهامات غیبی ایشان از تولد من آگاه شده  بودند و فردای همانروز خود را به تهران رسانیده بودند ، برای من نام محمد را به ارمغان آورده بودند.)

عمو ضیاء مدرس پور در روز نام گذاری قطعه شعری را که به این مناسبت سروده بودند ، مرحمت کردند. دستخط ایشان را بر برگ کاغذی که خودشان با دقت خط کشی و شعرشان را مرتب روی آن نوشته اند ، حفظ کرده ام  و تصویر آنرا با متن شعر لطفا در آپادانا مصور ببینید. عمو ضیاء که سابقه دوستی صمیمانه شان با مرحوم پدرم  به سالها قبل برمیگردد ، همواره مرا مورد عنایت و محبت خویش قرار میدادند.

هم چنین دایی نازنینم آقای محسن نعمت اللهی ، روی کارت ویزیت زیبایشان که خودشان در کنار نامشان ، کلمه  " و بانو " را با ظرافت اضافه کرده اند، تاریخ و ساعت تولد نوزاد را ثبت نموده و آنرا تبریک گفته اند. تصویر این کارت را هم تیمنا ٌ آورده ام .

 

مشاهده تصاویر

 

22 خرداد 1388 ، جمعه

روز انتخابات  ریاست جمهوری

ساعت 10 صبح در مدرسه ای  زیر پل کریم خان و ابتدای خیابان میرزای شیرازی ( نادر شاه ) که شیرین دوران دبستانش را در آن گذراند و امروز حوزه رای گیری است، در انتهای صفی از مردم  که دور حیاط  پیچ خورده است ، می ایستیم . درون صف همه هستند پیر ، جوان ، زن ،  مرد،  مسلمان و ارمنی  همه با چهره هایی شاد و با آرامش و محبت نسبت به یکدیگر و با گذشت در مورد ناتوانانی که احیانا توان ایستادن در صف را ندارند رفتار میکنند. تقریبا ساعت 12.5 بعد از ظهر موفق میشویم که  رای خود را به صندوق بیاندازیم. یکماه قبل اصلاٌ نمی توانستم  تصور کنم  که در چنین  صفی خواهم ایستاد.

تنها در انتخابات ریاست جمهوری دوازده سال پیش شاهد بخشی از این شور و شوق و علاقه همگانی  به رای دادن بودم . که نتیجه اش انتخاب آقای خاتمی به ریاست جمهوری

/ 2 نظر / 37 بازدید
علی میرعمادی

تولد نورچشمی را به مسعود و افروز و عمه زاده های گرامی و عزیز شادباش می گویم.سهم نقل ما محفوظ باد.علی میرعمادی

نرگس و حمید

تمام لطف مهمانی عقد به خاطر حضور مهمان هایی بود که با بودنشان به جشن ما برکت بخشیدند. بسیار ممنونیم از آمدن تک تک مهمان ها به خصوص کسانی که رنج سفر از تهران به اصفهان را نیز متقبل شدند. و البته ،سپاسگذار همیشگی پدر ها و مادر هایمان.