حدیث های کوتاه : نوشته علی میر عما دی : آ پادانا شماره آبان - دی 1389

 

حدیث های کوتاه

حدیث اسباب کشی و نظافت مسکن جدید

وقت آن رسید که کاشانه به دیگر خانه کنیم و باز دربدری آغاز. در پی آن شدیم که کلبه ای بیابیم نه چندان نو که عمر کوتاه است و آفتاب تموز. در کهنه منزلی رحل اقامت افکند یم و از صاحب خانه انتظار مرحمتی که بر ما رحم آورد و خود، نا پاکی ها  از آن منزل برگیرد و زحمت ما کم کند. اما اجابت نشد و به ناچار در این واپسین سنوات حیات کیسه و صابون برداشته و قصد جان چرکی ها کردیم. سابیدیم و مالیدیم و لکه ها را به پیکار طلبیدیم، نه یک روز و دو روز که همچنان کار نا تمام است . انواع شوینده ها را به بوتۀ آزمایش گذاشتیم تا بالاخره رضایت نسبی حاصل شد.

با خود گفتم: کاش در زدودن چرکی های دل و زدودن کینه ها و عداوت ها نیز این چنین ثابت قدم بودیم. کاش لب از تهمت و افترا بر می بستیم و زبان از غیبت ها منزه می داشتیم. کاش از آدم بودن گامی به جلو می گذاشتیم و راه انسانیت می پیمودیم تا به هنگام ممات و ورود به حیاتی نو این همه شوخ ناپاک شدنی بهمراه نداشتیم.

 

حدیث آرایشگر و خدا

در جایی نکته ای خواندم که بیان آن خالی از لطف نیست بلکه حکمتی در آن است. مردی به دکۀ آرایشگر وارد شد و بر صندلی قرار گرفت. آرایشگر به اصلاح و مرتب کردن سر و صورت وی پرداخت. آنگونه که مرسوم است آرایشگر باب سخن آغاز کرد و این نکته به میان آورد که "به باور من ، خدایی وجود ندارد.". مشتری بر آشفت و گفت: یاوه می گویی و این سخن از چه بابت است که همه می دانند که خدا وجود دارد." آرایشگر کلام او برید و گفت: اگر خدایی وجود داشت این همه ظلم بر عالم نبودی و کودکان از درد نمردی و داغ بر دل والدین نگذاشتی. اگر خدایی وجود داشت این همه بیماری و درد بر جانها رخ نمی نمود و آسایش همگان حاصل بود. هیچ ظالمی بر مظلوم ظلم روا نمی داشت.". مشتری سر فرو برد و مصلحت آن دید که بحث را ادامه ندهد. کار آرایشگر به اتمام رسید و مشتری از مغازه بیرون شد.

بر سر راه خود به تنی چند از آدمیان برخورد کرد که موهای ژولیده داشتند و ریش را چنان بلند ساخته که به گیسوان لیلی شبیه تر بود. نا مرتب بودن از سر و صورت آنها می بارید.مرد با عجله به دکان آرایشگر روانه شد و لدالورود گفت: "من بر این باورم که آرایشگر وجود ندارد." آرایشگر بر آشفت و گفت: " لنترانی مگو که من همچون هزاران آرایشگر حی و حاضر ایستاده ام. چگونه مرا انکار کنی؟" مرد گفت: " پس از چه رو این همه آدم ژولیده موی در خیابان است؟" آرایشگر لبخندی بر لب آورد و به طعنه گفت: " علت آن است که آن ژولیده مردمان به ما مراجعه نمی کنند تا سر و صورتشان را صفا دهیم." مشتری لبخندی بزد و گفت: " فکر می کنم جواب خود را گرفتی چه اگر انسانها تنها به خدای خود توسل جویند راه رهایی و سعادت ارمغان خواهند گرفت و آرامش بر وجودشان خواهد نشست." این بگفت و از آنجا دور شد.

حدیث فرزندان و انتخابات و اندر حکمت آزاد سازی ماری جوانا

این که می گویند فرزندان قاتل پدر و مادر خود هستند هم درست است و هم نا درست. نادرست است چرا که بیچاره ها کاری به کار ما ندارند و درست است چون ندیدن آنها و نبودن با آنها چه بلاها که بر سر انسان نمی آورد. بی جهت نبود که مرحوم پدر به شوخی و از سر مزاح توأم با واقعیت گاه بانگ بر ما می زدند که "ای، به گورپدر هرچه بچه است."

این را گفتم که دست روزگار نا خواسته مارا به این دیار کشاند. نه دل داریم که بگذاریم و برویم و نه سر داریم که بمانیم.

غرض اینک مدتی است پایبند اینجا شده ایم نه از باب آن چیزهایی که همه فکر می کنند بلکه از آن جهت که این دل در گرو است و پای فرار بسته. اما حالا که هستیم، بد نیست از عجایب آن نیز بدانیم. یکی اینکه مدتی است در این ایالت، بحث انتخابات فرمانداری و گذراندن بعضی قوانین مطرح است (بود) و همه راجع به این و آن سخن می گفتند. از عجایب این که کاندیدا ها بد جوری پنبۀ یکدیگر را می زنند و در واقع پتۀ همدیگر را روی آب می ریزند. از خلافکاری ها و ندانم بکاری های گذشتۀ همدیگر خبر می دهند و خلاصه بازار عجیبی است. دانشجویی به دفتر کار من آمد. پس از رفع مشکل درسی سخن از انتخابات به میان آمد. گفت: شما در انتخابات به چه کسی رأی می دهید. گفتم شکر خدا من نمی توانم رآی بدهم چون من شهروند این دیار نیستم. در میان صحبت به نکته ای جالب اشاره کرد که شنیدن آن خالی از لطف و تعجب نیست. می گفت یکی از مواردی که به رأی مردم این ایالت گذاشته شده قبول یا رد این طرح است که خرید و فروش و مصرف سیگار  "ماری جوانا" آزاد باشد. وقتی تعجب مرا دید گفت: من خودم صد درصد با این امر موافقم. گفتم: نکند خدای نا کرده شما هم اهل بخیه اید. گفت : نه هر گز هرگز. گفتم : پس از چه روی با آن موافقت دارید. دلایلی آورد که بر تعجب من افزود. گفت:

الف-  مصرف دارویی دارد و کسانی که به بیماری های صعب العلاج مثل سرطان دچار هستند ناگزیر به آن پناه می برند و باید مجوز آنرا از پزشک دریافت کنند.

ب- چه بخواهیم چه نخواهیم، افرادی به دنبال آن هستند و از این رو بازار قاچاق آن را پر رونق می کنند.

پ-  به لحاظ ممنوع بودن آن، قاچاقچی ها هم مخفیانه عمل می کنند وهم به دولت مالیاتی نمی دهند.

ت-  وضعیت مالی ایالت چندان خوب نیست و گرفتن مالیات های سنگین از وارد کنندگان و تولید کنندگان می تواند در رفع گرفتاری های مالی موثر افتد.

ج- خطر آن به مراتب از خطر مصرف مشروبات الکلی کمتر است. یک فرد مست پشت فرمان اتومبیل قرار می گیرد و جان بسیاری را به مخاطره می اندازد. پس هم قاتل خود است و هم قاتل مردم بیگناه. اما فردی که "ماری جوانا" زده است نشئه است و حال رانندگی ندارد. گوشه ای افتاده و به تعبیر ما شرقی ها در عالم هپروت است. ممکن است به جان خود رحم نکند ولی برای مردم خطری ایجاد نمی کند.

انگشت به دهان مانده بودم چرا که ذهن من با این جور استدلال ها خو نگرفته است. آیا این مصداق دفع فاسد به افسد است؟ نمی دانم. شما چه فکر می کنید ؟ آن را هم نمی دانم. شاید هم استدلالی است که من نفهمیدم.

بعد از طرح سئوال درسی دیگری گذاشت و رفت. با خود گفتم: جل الخالق.

(راستی مقدمۀ من چه ربطی به این موضوعات داشت؟ حالا که نوشته ام دیگر حاضر نیستم آنرا حذف کنم. در عوض در آن ارتباط زمزمه ای داشته ام که خوب یا بد تقدیم می دارم.)

دو پایم سخت در بند است

به دستانم غل و زنجیر

نه چشمی تا ببینم دور

نه عقلی تا کنم تدبیر

همه شب تا به صبح، آه است و افغان است و بیزاری

نه یاری، غمگساری، گلعذاری، سوز بیماری

نه در اینجا دلی دارم، نه در آنجا سری دارم

نه کس تا راز ها گویم به تنهایی ، به بیداری

به خاک میهنم هر لحظه غوغایی است

نه خورشیدی در آن پیدا ، نه در شب، نور مهتابی

دل من سخت بیمار است و هیچم نیست درمانی

درون سینه ام فریاد ها خفته به تنهایی

به یاد روزگاران خوش دیروز، انگشت معمایی

همان امواج آرام خزر، آبی و دریایی

همان شبها لمیدن بر کنار ساحل زیبا

و همراه نسیم باد، خواندن سوز و نجوایی

به سنگی، غم پراندن سوی بیداری

و در اندیشه، پروردن سرود شاد آزادی

برون گشتن ز غوغای درون و آنچه ما فیها

کنار یار دلبندی غنودن ، دفع تنهایی.

دو پایم ، این دو دستم، بسته این تقدیر

چه می شد گر خدایا می گشودی بند رسوایی؟

 

                                              اکتبر    2010    

                                             علی میر عمادی

/ 0 نظر / 12 بازدید