خاطرات دوران طبابت (15) : دکتر احمد مدنی : آپادانا شماره بهمن - اسفند 1389

   

   چهل سال پیش، در چنین روزی....

 

 

خاطراتی از دوران تحصیل طب، و طبابت        

                        قسمت پانزدهم

 

                    احمد مد نی

 

ناصر وجوی در فهرج

ورود ناصر و جوی به فهرج برایم با خوشحالی بسیار همراه بود. در اولین روز ورودشان آنها را به رستوران ماکسیم فهرج، یعنی کافة کاظم آقای شهسواری بردم که دو سه اتاق کاهگلی مخروبه اما بسیار خنک را در دهانة ورودی فهرج و سر راه بم به زاهدان، تبدیل به هتل هایت فهرج کرده بود. کاظم آقا که در حدود پنجاه سال داشت، همیشة حولة سفیدی را دور گردن می چرخاند و از مهمانانش که اغلب از مسافرین بین راهی بودند با چای و قلیان و شوید پلو  و گوشت پذیرایی می کرد. البته در اتاق جلویی و درست روبروی پاسگاه ژاندارمری فهرج، بساط منقل کوچکی نیز برای هر کس که میل داشت برپا بود.

کاظم آقا تا چشمش به من افتاد، تواضع و خوش و بش کرد و حوله اش را دو سه بار دور گردنش چرخاند و سپس به صدای بلند خطاب به شاگردش فریاد زد: " اکبر بدو! سه تا چای تمیز بیار! " و جوی که خنده اش گرفته بود می گفت که مگر چای بقیه باید کثیف و آلوده باشد.

لب تختی نشستیم و چیزی نگذشت که اکبر با یک سینی و سه فنجان لب پریده که لبالب از چای بود وارد شد. اکبر اگرچه شاگرد قهوه چی بود و پیش کاظم آقا در فهرج کار می کرد اما جوان بسیار زبلی بود و می گفتند که در کرمان صاحب یکی دو مسافرخانه است. به هر تقدیر ما برای آنکه سفیدی قند ها را ببینیم ناچار بودیم که جمع محترمی از مگسها را از روی قندان برانیم و بنا براین ترجیح دادیم که چایی ها را دور از چشم اکبر و کاظم آقا در زیر تخت بریزیم و برای خوردن یک فنجان چای تمیز! به درمانگاه برگردیم.

 

₪₪₪₪₪₪₪₪

 

طوفان شن

چند روزی بود که حاجی ژند و محلی ها که به اوضاع جوی و جغرافیایی منطقه آشنا بودند، از احتمال قریب الوقوع طوفان شن خبر می دادند و این پیش بینی ها درست مصادف با ایامی بود که ناصر و جوی در فهرج بسر می بردند.

سرانجام از طوفان شن خبری نشد و آنها به سلامت از پیش من عزیمت کردند. اما ناصر و جوی بلافاصله بستة بزرگی از مائده های تهرانی برایم فرستادند که شامل نسکافه، کافی میت و توتون پیپ، و از همه مهم تر، نوارهای ابر چسبدار بود. وقت را از دست ندادم و تمام در و پنجره ها و درز شیشه ها را با این نوار ها به جای آب بندی، در واقع ماسه بندی می کردم که بالاخره طوفان شن مشهور یا به قول محلی ها لوار، از راه رسید و سه روز ادامه یافت. لوار اگرچه با باد و طوفان وحشتناکی همراه نبود که مثلاً درختها را از جا بکند، اما از شدت تراکم ماسه های کویری در فضا، چشم چشم را نمی دید و به جای هوا شنریزه تنفس می کردیم. در آن مدت در اتاقم حبس شده بودم. سر و رو و لباسهایم را همیشه لایه ای از شن ریزه ها پوشانده بود و با وجود انجام عملیات شن بندی، روزی چند بار زیر دوش حمام می رفتم و صدبار دهانم را با آب می شستم تا ماسه های نرم کویری زیر دندانهایم صدا نکند.

 

₪₪₪₪₪₪₪₪

 

برف و گرگ در کویر

 

در اسفندماه 1351، چند روز بود که هوا غفلتاً بسیار سرد شده بود و عین الله سرایدار درمانگاه، حتی بخاری نفتی اتاقم را نیز روبراه و روشن کرده بود. اما صبح یک روز که بیدار شدیم، تمام محوطة درمانگاه از برف پوشیده شده و به گفتة حاجی ژند، بعد از بیست و پنج سال، دوباره در فهرج برف آمده بود. به هر تقدیر صبحانه را خوردیم و راهی سیاری شدیم اما حتی ژند نیز که رانندة با تجربه و سرد و گرم چشیده ای بود، لندرورش در هر متر، سر می خورد و و نمی توانست مسیر درستی را در میان برفها پیدا کند. عاقبت در یک کیلومتری فهرج و با دیدن منظرة مخوفی ایستادیم. چند گرگ در فاصلة چند متری ما به لاشة یک گاو حمله برده و مشغول دریدن او بودند. من دوربینم را به دست گرفتم و با احتیاط قدمی جلو گذاشتم تا از این منظره عکسی بگیرم. جالب اینجا بود که کمک سپاهی های من که لابد گمان می کردند گرگها به درجة ستوانیکمی من احترام خواهند گذاشت، مرا تشویق به جلوتر رفتن می کردند و می گفتند: جناب سروان! شما می توانید جلو تر هم بروید! اما با اولین دندانی که نزدیکترین گرگ به من نشان داد، سوار لندرور شدیم و آن روز را به اجبار از رفتن به سیاری چشم پوشی کردیم.

 

₪₪₪₪₪₪₪₪

 

جمع خویشان در فهرج

 

نوروز سال  ١٣۵٢ را با دوست و خویشاوند خود مهندس امیر نعمت اللهی، همسرش رناته و فرزندانشان یاسمین و رامین گذراندم.

این دومین باری بود که امیر به فهرج می آمد. در نخستین بار، من و محمد سجادیان (ممل خاله) و محمدعلی نعمت اللهی (ممل بانک عمران) و پسردایی اکبر، با پیکان جوانان امیر شبانه از اصفهان به طرف فهرج حرکت کرده بودیم. اکبر و امیر و ممل خاله، به نوبت رانندگی کردند و ما ظهر فردا به فهرج رسیدیم. به خاطرم هست که آنشب، در جادة رفسنجان به کرمان و هنگام سپیدة سحر از خواب بیدارشدم. من در صندلی جلو نشسته بودم و ممل خاله می راند. در عالم خواب و بیداری حس کردم که چیزی برخلاف معمول در جریان است. خواب آلوده و گیج به ممل خاله نگاه کردم که در حال رانندگی، آرام مرا نگاه می کرد. نمی فهمیدم که چه اتفاقی افتاده است تا ناگهان چشمم به عقربة کیلومتر شمار ماشین افتاد و با ملاحظة عددی که جلوی عقربه قرار گرفته بود از جاجستم. ممل در آن سکوت صبحگاهی و خلوت مطلق جاده، با سرعت 185 کیلومتر در ساعت می راند!! در آن سفر پس از یکی دو روزی که با دوستان در فهرج طی کردیم، به بندرعباس و اصفهان رفتیم و عاقبت من به فهرج برگشتم.

و اینک امیر با نهایت محبت برای بار دوم و با زن و بچه هایش برای عید به فهرج آمده بود. در مدت روز همة حواسمان جمع بچه ها بود، اما شب که می شد قضیه فرق می کرد و ناچار بودیم سدی از چمدانها و  بالشها و هرچه که دم دست بود به دور رختخواب بچه ها تدارک ببینیم تا مگر دچار انواع حشرات گزنده کویری و خزندگان موذی نشوند.

یک روز تصمیم گرفتیم که مسافرتی دو روزه به زاهدان بکنیم. صبح بار و بندیلمان را بستیم و جادة باریک فهرج- زاهدان را در پیش گرفتیم. این جاده خاکی و پر دست انداز، به اصطلاح شوسه، و فقط اندکی از بیابان اطرافش بالاتر بود. هنوز چند کیلومتری از میل نادر رد نشده بودیم که طوفان شن شروع شد و دانه های ریز ماسه مثل رگبار به سمت چپ ماشین کوبیده می شد. امیر به درستی تشخیص داد که تا نیم ساعت دیگر، طرف چپ ماشین از شدت برخورد شنها که مانند سمبادة بادی عمل می کند، تبدیل به ورقه ای از آهن سفید خواهد شد. تصمیم گرفتیم برگردیم و به همین جهت امیر از شیب کنار جاده پایین رفت تا دور بزند که ناگهان گریه و فریاد دخترش یاسمین بلند شد که به زبان آلمانی از پدرش مصراً می خواست که به  اتوبان ! برگردد.

 

₪₪₪₪₪₪₪₪

 

داروهای سویسی خان

 

روزی با امیر و رناته و بچه ها به منزل آقای سجادی، مباشر املاک سالار بهزادی مهمان بودیم. در سراسر منطقة بم و نرماشی فقط دو اسم به گوش می خورد؛ عامری و سالار بهزادی. محلی ها در مورد عامری می گفتند که اگر با یک لندرور تندرو از کرمان به طرف بلوچستان حرکت کنی، هنگام شب هنوز به آخر املاک او نخواهی رسید و سالار بهزادی نیز دست کمی از او نداشت. اینک خانِ بهزادی پس از یکی دو هفته سیر و سفر در اروپا و سویس، به منطقه آمده بود تا به املاک خود سری بزند و مباشرش ضیافتی به افتخار او داده بود.

پس از ورود به منزل سجادی، من و حاجی ژند و امیر و رامین را به اتاق مردانه، و رناته و یاسمین را به اتاق زنها راهنمایی کردند. خان که به چند متکا و بالش تکیه داده بود، در پشت بساط منقلش به حالت نیمه درازکش لمیده بود و دورتا دور اتاق جماعتی از رعیتهای بلندمرتبه، دو زانو و مؤدب نشسته بودند و به فرمایشات خان گوش می کردند.

سجادی آن روز ناهار مفصلی تدارک دیده بود که از جمله شامل انواع پلوها و همچنین برة درسته پخته ای نیز بود. در سر سفره، سبزی خوردن را در بشقابهای کوچکی گذاشته و در ته بشقاب، آبلیمو ریخته بودند. و این رسم جالبی بود که در سفره های اعیانی و حتی فقیرانة بم و اطراف آن رعایت می شد. 

پس از ناهار که خان دوباره قدری خود سازی کرد، شاهد منظره ای بودیم که نشانة علاقة وافر حضرت خان به سلامت رعایای خود بود. خان در کیف بزرگ و سیاه خود را گشود و بسته های کوچکی را بیرون آورد. ما همه دورتادور اتاق به تماشا نشسته بودیم که خان مثلاً می گفت: " این مال دلدرد یدالله"،  " اینهم مال پادرد اسدالله" ، " اینهم مال سردرد نصرالله" ، و به دنبال این خطاب، بسته های مربوطه را به سوی آنان می پراند. مهیج ترین قسمت صحنه هنگامی بود که خان بسته ای از کیف بیرون آورد و آن را با لبخندی عشوه گرانه زیر و رو کرد و با گفتن: " و اینهم مال کار شب! " آن را به طرف مباشرش سجادی پرتاب کرد و او که آب از لب و لوچه اش سرازیر بود، بسته را در هوا قاپید. 

امیر که پیش من نشسته بود، نوشتة بروشور آلمانی بعضی از این بسته ها را خواند و آهسته به من گفت که نمی داند این نمونه های رایگان داروهای سویسی از کجا به دست خان رسیده، اما هیچکدام ابداً دارای خواصی نیستند که وی مدعی آن است. 

 

₪₪₪₪₪₪₪₪

                                                                                         احمد مدنی

 

ادامه دارد .....

 

 

 

/ 0 نظر / 20 بازدید