حدیث هایی از ینگه دنیا : از علی میر عمادی : آپادانا مهر - بهمن 1390

حدیث مغلطه در جشن شکر گزاری

مغلطه در مغلطه

فلانی زنگ زد و مارا به جشن شکر گزاری دعوت کرد. ابتدا با خود فکر کردم که این رسم در اینجا مرسوم است و نه در کشور من. بعد باخود اندیشیدم که شکر گزاری به درگاه ایزد یکتا خاص یک قوم و یک قبیله و یک ملت نیست و چه اشکالی دارد که ما هم در این مراسم شرکت کنیم. پس روز موعود شال و کلاه کردیم و راه افتادیم. پس از طی طریق یک ساعته به دولتسرای آن عزیز رسیدیم. بساطی گسترده یافتیم مزین به نور افشانی های زیبا که به یک مجلس عروسی شباهت داشت. گلهای زینتی فراوان بر گرد حیاط گسترده و بوی خوش کباب و مرغ بریان از هر سوی روانه. جمعی اینجایی و آنجایی گرد آمده و ترنم موسیقی دلنواز استاد شجریان در فضا غوغا می کرد. رابطۀ آن جشن را با این موسیقی ندانستم اما هرچه بود در آن محیط مصفا شنیدن صدای دلنواز استاد آن هم در غربت بسیار به دل می نشست.

چند تکه جوجه کباب و بخشی از بوقلمون و مقداری سبزی شسته شده کافی بود تا ما را به وجد آورد. دیگران لبی به ش... می زدند و سلامت باش می گفتند. یکی از اهالی اینجایی به سراغم آمد و خواست میهمان نوازی به کمال به جای آورد که مرا چندان راغب نیافت. بر تعجب او افزوده شد که چرا در این شب میمون دست ما به کاری نمی رود و لب تشنه مانده ایم. مانده بودم که چه بگویم. الهام غیبی بر دل من انداخت که دکتر و مریضی را بهانه کنم و بگویم که دکتر سالهاست که مارا از این فیض عظما بر حذر داشته است. لبخندی زد و رفت و از ظاهرش چنان معلوم بود که می گوید".....خودتی".

مدتی طول کشید و زیادت غذایی که خورده بودیم لمیدن طلبید و بر روی مبلی که در اتاق مجاور بود ولو شدیم. صاحبخانه که از اهالی آنجایی و به سالها توطن اینجایی پیدا کرده بود به نزد من آمد و گفت اگر مایل باشید تلویزیون را روشن کنم. استقبال و تشکر کردم. کانال تلویزیون بر روی یکی از کانال های ایرانی لس آنجلسی استقرار یافت. چهرۀ شخصیتی ظاهر شد که نام ایشان را شنیده بودم و از فضایل و دانش ایشان بسیار شنیده بودم اما امکان دیدار نداشتم. خوشحال شدم که یک امشبی را به کسب فیض خواهم پرداخت و از خوان گستردۀ فضل خوشه ای بر خواهم چید. بیان ایشان بر شوق من افزود که گفتند برنامه را با غزلی از حافظ شیرازی آغاز می کنند. من نیز که همواره شیفتۀ حضرت حافظ بوده ام از شنیدن آن بسیار شادمان شدم (دکتر احمد تداعی شد و اورا نیز در کنار خود یافتم، جسمأ دور و روحی نزدیک). ایشان با لحنی بسیار شیوا غزل را با این بیت آغاز کردند:

حجاب   چهرۀ جان   می شود    غبار تنم

خوشا دمی که از آن چهره پرده بر فکنم

ابتدا تجلیلی از شیوایی این بیت و استادی جناب حافظ. پس آنگاه ادامۀ شعر با بیت دوم:

چنین قفس نه سزای چو من خوش الحانی است

روم   به گلشن   رضوان که  مرغ این  چمنم

در اینجا، نقل مضمون می کنم از آن سخنور که گفتند: مغا لطه مغا لطه. کدام گلشن رضوان ؟. کدام عالم قدس؟ کدام چمن؟ مغلطه است حتی اگر حافظ گفته باشد. کار شاعر بیان زیبایی هستی و درد و رنجهای  انسانهاست و نه پرداختن به آنچه ذهنی است. اینجا بود که یکه خوردم اما از اشتیاق من به گوش دادن نکاست. ایشان ادامه دادند:

عیان  نشد که  چرا آمدم  کجا  بودم

دریغ و درد که غافل زکار خویشتنم

و در پی آن بیان این نظر (نقل به مضمون) که یعنی چه که از کجا آمده ایم . به کجا می رویم. به جایی نمی رویم. مثل مورچگانی هستیم که می آئیم و بعد نابود می شویم. اینجا بود که فهم تشبیه کردن انسان به مورچه برایم بسیار دشوار آمد (البته ممکن است اشکال از من بوده باشد). یعنی این همه فکر و هوش و عقل به هیچ کار نمی آید. فقط جرقه ای هستیم که لحظه ای تجلی می یابیم و بعد به عدم می رویم؟! پس این همه آداب و اخلاق انسانی و رحم و مروت و دوستی ها و عشق ها همه از غرایز حیوانی ما نشأت می گیرند؟

وبه دنبال آن،

چگونه طوف کنم در فضای عالم قدس

(کدام عالم قدس؟ اینها همه مغلطه است.)

که در سراچۀ ترکیب تخته بند تنم

(مغلطه ای دیگر)

اگر ز خون دلم بوی مشک می آید

عجب مدار که همدرد آهوی ختنم

 (با تأکید ایشان بر "ختنم")

و آنگاه بیت زیر را شاه بیت دانستند و گفتند که اینجا شاعر در نقش واقعی خود ظاهر شده است:

طراز پیرهن زرکشم مبین چون شمع

که سوز هاست نهانی درون پیرهنم

و افزودند که اینجا شاعر ادیبانه سخن گفته است. توضیح مستوفایی از "طراز پیرهن زرکشم" ارایه دادند که من قبلأ نشنیده بودم. بیت آخر به تعجیل خوانده شد و رشتۀ کلام به جاهایی کشیده شد که بیان آنرا در اینجا لازم نمی بینم.

بیا و هستی حافظ ز پیش    او    بردار

که با وجود تو کس نشنود ز من که منم

بقیۀ مطالب را می شنیدم و نمی شنیدم و در این افکار غوطه ور بودم که آیا خود بیان این موضوع که نه جهانی از پیش بوده است و نه جهانی از پس آن خواهد آمد یک "مغلطه" نیست؟ مگر می توان چیزی را که هنوز نتوانسته ایم به راحتی تجربه کنیم انکار کنیم؟ و از کدام مواضع علمی در رد آن بهره می گیریم؟ آیا ندانستن و عدم اطلاع از یک مقوله این اجازه را به ما می دهد که آنرا نفی کامل کنیم. اگر بیان حافظ و باور او بر دنیای آینده و عالم قدسی یک مغلطه است بیان صریح در مورد آیندۀ نا آمده نیز مغلطه ای بیش نیست.

در خود فرو رفته بودم که صاحبخانه به نزد من آمد و گفت چرا بیکار نشسته اید. گفتم: از آن کبابهای ناب چیزی باقی مانده است. گفت : البته که هست.

{ اطلاعات عمومی : روز شکر گزاری یک جشن و تعطیلی سالیانه ملی در ایالات متحده آمریکاست  که مناسبت آن شادی کردن به خاطر  محصولات کشاورزی و سایر موهبت های الهی طی سال سپری شده است . این جشن  از آنجا پا گرفت  که در سال 1621 " ویلیام برادفورد " فرماندار مهاجر نشین پلیموث ، سرخپوستانی را که در همسایگی زندگی میکردند، دعوت کرد تا برای یک جشنواره  سه روزه ضیافت و تفریح برای سپاسگزاری از فراوانی نعمات خداوندی فصل به مهاجر نشینان انگلیسی بپیوندند. زمان آن در حال حاضر چهارمین پنج شنبه ماه نوامبر است که به این حساب امسال مصادف می شود با 24 نوامبر = 3 آذر}

حدیث وفای سگان و آدم ها

 

داشتیم آت و آشغال های همیشگی و به درد نخور را از خانۀ پیشین به مکان جدید انتقال می دادیم و در کش و قوس رفت و آمدهای مکرر و بی حاصل بودیم که مردی پا به سن گذاشته از تبار اینجایی ها به من نزدیک شد و خودرا با نام کوچک معرفی کرد و گفت که همسایۀ دیوار به دیوار است و از اینکه مارا در همسایگی خود می یابد خوشحال است.. تشکر کردم و رسم ادب بجا آوردم و خودرا معرفی کردم: نام من هم "علی" است. گفت: اوه. پس مسلمان هستید. بند دلم پاره شد. گفتم: ما را شایستگی آن نیست که خودرا مسلمان بدانیم اما بر این ادعا هستم که حد اقل مسلمان زاده ام. خواست بداند که از کدام دیار آمده ام و زادۀ کدامین بلاد هستم. گفتم. گفت: از زادگاه "خ". گفتم بلی. ابرویی بالا انداخت و دیگر در این باب سخنی بمیان نیاورد. بعد ادامه داد و گفت ما دو سگ داریم که در حیاطند و گاهی پارس می کنند اما به محض اینکه با بوی شما آشنا شوند دیگر مزاحمتی نخواهند داشت. چهار دیواری خانه اش بود و ربطی به من و ما نداشت اگرچه از بابت غر و لند های عیال مربوطه بفهمی نفهمی نگرانی حاصل گردید. گفت اگر نیازی داشتید به ما بگوئید و به قول ما اصفهانی ها "رودرواسی" نکنید. تشکر کردم و اورفت. البته هرگز به دلم راه ندادم که تعارف "شاه عبدالعظیمی" بوده است چون این خصیصه ویژۀ ما ست و تحت هیچ عنوان هم از دست نخواهیم داد. تداعی شد رسم اصفهانی ها که به میهمانها می گویند: "چای که خوردید ، نخوردید؟" و یا "خوب می خواستید شام بیائید پیش ما . چرا کم لطفی کردید؟" که البته میهمان بیچاره هم چاره ای ندارد جز اینکه بگوید: "نه دیگه نخواستیم مزاحم بشیم".

دیروز داشتم می رفتم دیدم همان آقا دو سگ را (سگ که چه عرض کنم دو اسب تازی را) با خود می برد و در خیابان گردش می داد. من هم یواش یواش سیاهی به سیاهی آنها می رفتم و ازخدا پنهان نیست از شما چه پنهان از ترس خودم را عقب می کشیدم. سر پیج ، توی چمن ها یکی از آن دو میخکوب شد و دیگری نیز به تبع آن ایستاد. بعد آن کاری را کرد که ذکر آن لازم نیست. همسایۀ ما کیسه ای از جیب خود بیرون آورد و آن چیزها را جمع کرد و بعد دوباره به راه خود ادامه داد. حالم داشت به هم می خورد ولی چاره ای نیست چرا که ما میهمان هستیم اما نه از جنس دوست داشتنی آن. چند قدمی جلو تر همسایه سرش را برگرداند و مرا در چند قدمی دید. ترمز کرد. کمی ترسیدم ولی سلامی کردم و منتظر بودم که عکس العمل دو اسب زورمند را ببینم. ابتدا همسایه رو به سگها کرد و به زبان اینجایی گفت: همسایۀ ما علی." گویا می خواست مرا به یک شخصیت برجسته معرفی کند. از این افتخاری که نصیبم شده بود چندان خوشم نیامد ولی چاره ای نداشتم و لبخندی بر لبان جاری ساختم به این مفهوم که "ما هم از زیارت شما شادمان هستیم." با هم به طرف خانه رفتیم واو سگها را به داخل خانه فرستاد و به صحبت خود با من ادامه داد. کمی آرام گرفتم که خطر رفع شده است. این گفتگو بین من و او برقرار گردید:

من: شما هر روز این دو را به گردش می برید؟ فقط شما از اینها نگهداری می کنید؟

او: در واقع این دو از من مواظبت و نگه داری می کنند. اینها مونس من هستند.

من: مگر عیال و فرزندان با شما نیستند؟

او: (آهی بلند کشید ) من تنها زندگی می کنم و روز و شب من با همین دو دوست است.

من: خانم و بچه ها کجا هستند (این فضولی ها مخصوص ما اصفهانی هاست و در اینجا سئوال کردن به شیوۀ فوق مطلوب نیست)

او: دو پسر دارم، یکی 42 ساله و دیگری 35 ساله. همسرم ده دوازده سال است که از زندگی با من خسته شد و مرا ترک کرد. پسرها را سالهاست که ندیده ام و خود تنها در بازنشستگی به سر می برم.

من: متاسفم این را می شنوم.

او: نه. زندگی همین است. از زمانی که ما از کلیسا بریده ایم و روابط خانوادگی بهم خورده اغلب مردم در همین شرایط هستند.

(اورا به داخل منزل بردم و دور از چشم عیال یک فنجان چای دبش به او دادم و از هر دری سخن به میان آمد. مطالب جالب و تفاوت های فکری و عملی که آبشخور نوشته های آتی خواهد بود)

من: متأسفم که نمی توانم در نگه داری از این دوسگ به شما کمک کنم.

او: می دانم. شما ها سگ را نجس می دانید ولی برای ما مونس است. محبت آنها دو صد چندان آدمهاست. توقع چندانی ندارند. با وفا هستند. با تکه گوشتی و نوازشی برایت جان می دهند. هرگز تورا ترک نمی کنند. گرمی بخش خانه اند. وقتی به خانه می آیی دم تکان می دهند نه از نوع طلبکارانۀ انسانها بهمراه بد و بیراه گفتن و لغوۀ زبان، بلکه از سر صدق و صفا. گرسنه باشی با تو گرسنه می مانند. سیر باشی در سیری تو شریکند و از خوشی دم تکان می دهند. هرگز از دیدنت سیر نمی شوند. هرگز با دیدن صورت چروک خورده ات رو ترش نمی کنند. ده تا از آنها را داشته باشی نسبت به هم حسادت نمی کنند. با دیدن رنجهای تو رنجور می شوند و در کوری و پیری عصای دست تو هستند.

از زمانی که انسانها بند انسانیت پاره کردند و حدقه چشم دریدند و دهن به ناسزا گشودند و بعد همدیگر را به تهمت و افترا آزردند و در نهایت رخت از دیار تو بر بستند این به اصطلاح حیوانهای زبان بستۀ "انسان صفت" جای آدمیان را گرفته اند. (بعد خدا حافظی کرد و رفت تا غذایی برای سه نفریشان تدارک ببیند)

چه داشتم بگویم. دیدم انگاری در مملکت خود من هم دارد همین حالت کم کمک پیدا می شود. انسانی در روز روشن با چاقو به جان دیگری می افتد و او را تکه پاره می کند و صدا از کسی در نمی آید. همه تماشا می کنند و انگاری گوسفندی را قصابی می کنند. با خودم فکر کردم اگر آن مقتول سگی بهمراه داشت آیا آن سگ هم می ایستاد و زل زل به فاجعه نگاه می کرد.

                                                        علی میر عمادی

نظرات خوانندگان :

 

جمعه، ۴ آذر ۱۳٩٠  - ۴:۴۱ ‎ب.ظ 

 

جناب آقای میرعمادی. بسیار ممنونم که ما را هم در تجربیات خودتون شریک می کنید. همونطور که شما هم نوشتید بعضی از سگ هایی که آدم توی خیابون می بینه به اسب یا گرگ شبیه ترند تا سگ!

 نویسنده: نرگس

یکشنبه، ٢٠ آذر ۱۳٩٠  - ٩:٠۳ ‎ب.ظ

نرگس بانو
با سلام و عرض ادب لطف شمارا پاس می دارم. از اینکه وقت گرانبهای خودرا به خواندن نوشته های این کمترین اختصاص می دهید بینهایت سپاسگزارم. اگر ای میل شما را داشتم مراتب تشکر خودرا کرارا تقدیم می داشتم. ارادت این کمترین ازلی و همواره مستدام است.علی

 

/ 2 نظر / 12 بازدید
نرگس

جناب آقای میرعمادی. بسیار ممنونم که ما را هم در تجربیات خودتون شریک می کنید. همونطور که شما هم نوشتید بعضی از سگ هایی که آدم توی خیابون می بینه به اسب یا گرگ شبیه ترند تا سگ!

نرگس بانو با سلام و عرض ادب لطف شمارا پاس می دارم. از اینکه وقت گرانبهای خودرا به خواندن نوشته های این کمترین اختصاص می دهید بینهایت سپاسگزارم. اگر ای میل شما را داشتم مراتب تشکر خودرا کرارا تقدیم می داشتم. ارادت این کمترین ازلی و همواره مستدام است.علی