خاطرات یک طبیب ( قسمت آخر ) : دکتر احمد مدنی : آپادانا تیر - شهریور 1390

 

چهل سال پیش، در چنین روزی....

 خاطراتی از دوران تحصیل طب، و طبابت

 احمد مدنی

 قضیه دوسال طبابت بدون پروانه

اولین اقدام من پس از پایان دورة سربازی و بازگشت به تهران، گرفتن پروانة پزشکی از وزارت علوم بود زیرا می دانستم که برای افتتاح مطب و یا استخدام در هر موسسه ای، نخستین مدرکی که خواسته می شود، پروانة پزشکی است.

روزی برای این منظور به وزارت علوم در خیابان ویلا رفتم و با ارائة مدارک پزشکی و گواهی انجام خدمت سربازی، خواستار صدور پروانة پزشکی شدم. کارمند محترمی که با آرامش تمام مدارک مرا با دقت زیر و رو می کرد، با لبخندی احترام آمیز گفت:

-      ببخشید، لطفاً پروانة پزشکی را هم مرحمت کنید.  

اما وقتی به عرضشان رساندم که پروانه ندارم! ناگهان تغییرات نامطبوعی در گفتار و رفتارشان مشاهده شد. چهره اش دژم، و ابروهایش در هم فرو رفت و با برآشفتگی گفت:

-      اقدام شما خودسرانه و غیر قانونی بوده است. شما با چه مجوزی نزدیک به دوسال در این مملکت طبابت کرده اید؟ با چه اجازه ای؟ و با کدام پروانه؟   

کاملاً روشن بود که کار بیخ پیدا کرده است. مات و مبهوت و با رنگی پریده در پیشگاه آن مقام مسئول ایستاده بودم که دسته کاغذی پیش کشید و قلمش را برداشت و گفت:

-      من ناچارم پروندة شما را برای دادگاهی شدن تکمیل کنم و پیش آقای زاهدی، مدیرکل اداره بفرستم. 

          تکمیل پروندة این پزشک بی پروانه چند دقیقه ای بیشتر طول نکشید و من، سرافکنده و شرمنده مانند بره ای مطیع به دنبال آن کارمند بلندپایه عازم دفتر دکتر زاهدی شدیم تا وی در مورد زمان دادگاه این بندة گناهکار تصمیم بگیرد. دکتر زاهدی نگاه سریعی به پروندة امر کرد و سپس گفت: 

-      چیطو؟ یعنی شوما اصش پروانه ندارین؟   

لهجه، لهجة غلیظ اصفهانی بود و حاکم روز رستاخیز من اصفهانی از آب در آمده بود. بنابراین با یک چرخش ناگهانی و به لهجة غلیظ اصفهانی گفتم: 

-      اصش به جدم من خبر نداشتم که می باس پروانه داشت. آ کی به من گفته بود؟ آ من می باس از کوجا خبردار می شدم؟   

چهرة گرفتة دکتر زاهدی به لبخندی از هم باز شد. وی از گوشة چشم نگاهی به کارمند خود کرد و چیزی در پرونده نوشت و آن را به دست او داد. عرق همشهریگری کار خود را کرده و فرمان صدور پروانه صادر شده بود.  

₪₪₪₪₪₪₪₪ 

در جستجوی کار

اینک اواخر آبانماه ١٣۵٢ بود و پس از به تور انداختن پروانة زیبا و خوش نقش پزشکی، هر روز در ستون نیازمندیهای روزنامه ها به دنبال جایی می گشتم که به پزشک نیازمند باشند. یک بار به یک کارخانة بزرگ در کرج، و یکبار هم به پرورشگاهی در سرخه حصار رفتم. به سازمان شیر و خورشید سرخ نیز سری زدم که می خواستند مرا دوسال با کشتی موسوم به فرور، به گشت و گذار و معالجة بیماران در بندرگاههای جنوب بفرستند، اما شرایط هیچکدام چنگی به دل نمی زد. سر انجام آگهی آقای دکتری از شرکت نفت که برای منطقة نفتی خود در الیگودرز دنبال پزشک می گشت توجه مرا جلب کرد. با دفترش تماس گرفتم و فقط در مدت چند روز، کار استخدام من برای الیگودرز به مراحل نهایی رسید و روزی سرانجام، منشی دکتر از من خواست که برای امضای قرارداد به ساختمان مرکزی شرکت نفت در خیابان تخت جمشید مراجعه کنم.

شب را در منزل پسرعمه ام منوچهر مدنی پور مهمان بودم که در رادیو تلویزیون تهران کار می کرد. نقشۀ ایران را جلویمان پهن کردیم و مدتی طول کشید تا الیگودرز را پیدا کردیم. اما فردای آن روز، منوچهر تمامی اطلاعاتی را که از پرونده های عادی و محرمانه و فوق سری بایگانی تلویزیون بیرون کشیده بود، در روی یک صفحۀ تایپ شده برایم آورد. این اطلاعات شامل سه سطر بود و حکایت از آن داشت که الیگودرز یک خیابان به طول سیصد متر دارد که در دو طرف آن 82 باب خانه، دو نانوایی، یک قصابی، دو بقالی، یک حمام (صبح ها مردانه و عصرها زنانه) و یک غسالخانه قرار گرفته است. دیگر از همه نظر خیالم راحت شده بود و از شوق کار در الیگودرز پر در آورده بودم.  

فردای آن روز که به ساختمان مرکزی شرکت نفت رفتم، از قضا و به طور کاملاً اتفاقی، در راهروی دفاتر بهداری شرکت، رئیس دیگری را ملاقات کردم که برای منطقة نفتی خود در آغاجاری در به در به دنبال پزشک می گشت. وی مرا از رفتن به الیگودرز منصرف و برای رفتن به جنوب، با حقوق و مزایای بسیار بیشتر تشویق کرد. وقتی این خبر را تلفنی به اطلاع منشی دفتر نفتی منطقة الیگودرز رساندم، گوشی را به دست رئیس خود داد و فقط کم مانده بود که دود و آتش از دستگاه تلفن من برخیزد. به هر تقدیر با تشکر از الطافش گوشی را گذاشتم و یک لیوان آب یخ روی دستگاه تلفن ریختم و سرانجام به عنوان پزشک بهداری شرکت نفت، به آغاجاری رفتم.  

₪₪₪₪₪₪₪₪ 

شرکت نفت - آبادان - منزل اسدالله میرعمادی

اولین هفتة ورودم را در مناطق نفتی جنوب، در خانة دوست نازنینم اسدالله میرعمادی در منطقة بریم آبادان گذراندم و مشغول انجام کارهای اداری شدم.

یک روز صبح که با اسد سوار ماشین شدیم تا مرا به ادارة بهداری مرکزی شرکت در آبادان ببرد و به ادارۀ خود برود، سطل کوچک و در بسته ای را نشانم داد که دور از چشم مینا خانم به ماشین آورده بود. اسد می گفت که شب پیش و هنگامی که قصد خوابیدن داشته، متوجه ناهموار بودن بالش خود شده و ملاحظه کرده که یک مار، زیر بالش او چنبره زده است. وی سپس با پنهانکاری سطلی از آشپزخانه آورده و مار را به درون آن لغزانده است و اینک می بایست با بردن آن به ادارة منازل، از آنان تقاضا کند که منزل مسکونی او را تغییر دهند.

  بعدازظهر که به خانه برگشتیم و مشغول صرف ناهار بودیم، تلفن زنگ زد. اسد گوشی را برداشت و صدای رییس ادارة منازل را همه می شنیدیم که می گفت:

-      مهندس جان، مژده! مژده! کارشناس خبرة ما، مار منزل شما را معاینه و اعلام کرده که سمی نیست. بنابراین می توانید همانجا بمانید. 

و اسد در حالی که عصبانی شده بود گفت:

-      یعنی می فرمایید هرشب که بالشم را برداشتم و دیدم زیر آن یک مار است، سرم را رویش بگذارم و به خودم بگویم سمی نیست و بخوابم؟!   

₪₪₪₪₪₪₪₪

شرکت نفت - درمانگاه آغا جاری

از آذرماه ١٣۵٢ به خدمت شرکت ملی نفت ایران در منطقة امیدیة آغاجاری درآمدم. روزها در درمانگاه امیدیه مریض می دیدم و هفته ای دو روز نیز بعدازظهرها به درمانگاه میانکوه که مخصوص کارمندان شرکت ملی گاز ایران بود می رفتم. مطابق برنامۀ تنظیمی هفته ای یکشب نیز در بیمارستان کشیک داشتم و تمام روز بعد را به قول شرکتی ها، آف بودم!

در سال 1353 و پس از سال که در بهداری شرکت ملی نفت در آغاجاری خدمت می کردم، نوبت مرخصی سالانه فرا رسیده بود. برای استفاده از مرخصی کافی بود که برگه ای را پرکنم و به ادارة پرسنل بفرستم. شرکت، مرا از آغاجاری به آبادان می برد و تمام هزینة بلیط رفت و برگشت از تهران به آبادان و بالعکس را می پرداخت.

روز معهود، یک ماشین بزرگ کولردار موسوم به Main line مرا به فرودگاه آبادان برد تا در آنجا نمایندة شرکت، بلیط پروازم را در اختیارم بگذارد. اما در بین اسامی و بلیطها، خبری از اسم من نبود و با همة بگو مگوها و بالا و پایین رفتنها، عاقبت هواپیمای ایران ایر به تهران پرواز کرد و نمایندة شرکت نفت نیز فرودگاه را ترک گفت. 

ساعت ده شب بود و از شدت ناراحتی نمی دانستم چه کنم. چشمم به دفتر شرکت ملی گاز ایران افتاد که هنوز باز بود. از تنها کارمندی که در دفتر بود نام رییس کل مناطق نفتی جنوب را پرسیدم و او نام لطیف رمضان نیا را برد. با انگشتهایی که از شدت عصبانیت می لرزید شمارة تلفن خانه اش را گرفتم و دقایقی چند با او صحبت کرده و وضع خودم را برایش تشریح کردم. وی به سخنانم گوش داد و وقتی که از من خواست تا گوشی را به کارمند شرکت بدهم، وی هنگام صحبت با رمضان نیا برپا ایستاد.

کارمند دفتر شرکت گاز مرا با احترام تمام به رستوران فرودگاه برد و با دستور پذیرایی، مرا تنها گذاشت. یک ساعت بعد، یک هواپیمای شرکت هوایی بریتیش ایرویز که در مسیر لندن- تهران، فقط می بایست یکی از روسای انگلیسی و بلندپایۀ شرکت را در آبادان پیاده کند، به دستور رییس پالایشگاه و به دنبال تماس با کاپیتان، ناچار شده بود که یک مسافر ایرانی VIP را در قسمت فرست کلاس بپذیرد و او را به تهران برساند!

بعد ها که این ماجرا را برای دوستان شرکت نفتیم تعریف کردم با حیرت به من گفتند که قضیة تو درست مثل کسی می ماند که برای آوردن نفت به منزل خود، ، به رییس کل شرکت ملی نفت ایران تلفن کرده و رییس کل، دستور آوردن یک پیت نفت را صادر کرده باشد! 

₪₪₪₪₪₪₪₪ 

درمانگاه آغا جاری - کارمند متوقع شرکت نفتی

نزدیک به یک سال و نیم در بهداری شرکت ملی نفت در آغاجاری کار می کردم و اگرچه از خدمت ناچیزم به جمع کثیری از کارمندان و کارگران شریف شرکت نفت خوشحال و سرافراز بودم، اما گاه و بیگاه نیز با توقعات عجیب یا رفتار غریب بعضی از بیماران رو به رو می شدم. از جملة این توقعات و فقط به طور مثال، درخواست دختر خانمی بود که فقط روز پیش به عنوان ماشین نویس در بایگانی شرکت استخدام شده بود و آمده بود تا من، پدر و مادر، یا به قول او پاپا و مامی او را برای یک چک آپ در بیمارستان بستری کنم. یا خانمی از کارمندان عالیرتبه که توقع داشت به خاطر یک جوش سر سفید در صورتش، او را به انگلستان اعزام کنم تا فلان متخصص برجستۀ پوست، او را ببیند و غیره. اما روزی واقعه ای پیش آمد که کاسة صبرم را لبریز کرد.

یک روز آقایی با شکایت از چشم درد به مطب آمد. او را می شناختم که از کارمندان دون پایۀ ساواک آغاجاری بود و آن روز برای ترشح چرکی مختصری در چشم، به درمانگاه مراجعه کرده بود. پس از معاینه نسخه ای نوشتم و به دستش دادم و توضیحات کاملی نیز برای چگونگی استفاده از دارو برایش دادم.

ده دقیقة بعد، در مطب من با صدای مهیبی باز شد و همان کارمند با عصبانیت شدید و فریاد کشان خطاب به من گفت:  

-       من چشمم درد می کند، تو فقط یک قطره نوشته ای، باید مرا به آبادان بفرستی، باید مرا به انگلیس اعزام کنی، چشمم ترشح دارد و تو فقط یک قطره نوشته ای.!    

و سپس اتفاق غیر منتظره ای افتاد. وی نسخه را در دستش مچاله، و شیشة قطره را توی صورت من پرتاب کرد و از مطب بیرون رفت. جای درنگ نبود. روپوشم را از تن بیرون آوردم و مستقیماً نزد دکتر سمیعی رفتم که مدتی بود به جای دکتر لازار، رییس بهداری منطقۀ آغاجاری شده بود و خواستار اخراج یا اشد مجازات برای آن کارمند شدم.

دکتر سمیعی مرا با یکی دوفنجان قهوه آرام کرد و سپس پرسید: اسم تشکیلاتی که در آن کار می کنی چیست؟ گفتم: " شرکت ملی نفت ایران" دکتر سمیعی گفت پس متوجه هستی که اسم این تشکیلات، شرکت ملی پزشکان ایران نیست!

بالاخره پس از یک ساعت گفت و گو و درد دل با دکتر سمیعی، با نا امیدی و روحیه ای خراب به سرِ کار خود برگشتم. اما این واقعه مرا در تصمیم خود برای ترک شرکت و هدفی که برای ادامۀ تحصیل داشتم، مصمم تر کرد. 

₪₪₪₪₪₪₪₪

                                          احمد مدنی

 

به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقی است .

 

نظرات خوانندگان :

جمعه، ۱ مهر ۱۳٩٠  - ۳:۴۳ ‎ب.ظ

 

 

سلام عمو احمد. شاید تعداد زیادی از نسل ما فکر کنند که اگه دیگه این جور وقایع (خاطره ی آخری که نوشته اید) هم در اون دوران اتفاق نمی افتاد که دیگه همه چیز ایده آل بود. الان دیگه امکانات اون موقع در اختیار جوان تر ها نیست و احتمالا آدم هایی مثل لطیف رمضان نیا هم خیلی کمتر از قبل در سطوح بالا پیدا می شند.
بسیار بسیار ممنونم به خاطر نوشته هاتون. حالا که حکایت همچنان باقیست و دفتر هم به همت عمو محمد پابرجاست، چرا تصمیم گرفته اید که دیگه ننویسید؟    

 

نویسنده: نرگس

 

/ 1 نظر / 9 بازدید
نرگس

سلام عمو احمد. شاید تعداد زیادی از نسل ما فکر کنند که اگه دیگه این جور وقایع (خاطره ی آخری که نوشته اید) هم در اون دوران اتفاق نمی افتاد که دیگه همه چیز ایده آل بود. الان دیگه امکانات اون موقع در اختیار جوان تر ها نیست و احتمالا آدم هایی مثل لطیف رمضان نیا هم خیلی کمتر از قبل در سطوح بالا پیدا می شند. بسیار بسیار ممنونم به خاطر نوشته هاتون. حالا که حکایت همچنان باقیست و دفتر هم به همت عمو محمد پابرجاست، چرا تصمیم گرفته اید که دیگه ننویسید؟