سه خاطره ، آپادانا مورخ 9/9/87 ، نیمه اول آذر توشته : علی میر عمادی

                   

 

 

                                  سه خاطره کوتاه فامیلی

 

به وبلاگ آپادنا سر زدم. از اول تا آخر آنرا خواندم. رفتم تویرویاهای همیشگی‌ و خا طرات. سه خاطره یادم آمد.

1    یک روز گرمتابستان بود.در خانهٔ آقای مدرس(عمو جان منآقای محمد تقی میرعمادی) به مناسبت حضورسرهنگ مدنی که از تهران آمده بودند ضیافتی به ناهار بر پا بود. آخر، آن روزها `سرهنگ بودن` یک افتخار بود و هر کسی به درجهٔ سرهنگی نمیرسید. باید کلی‌درس میخواندند و مدارج تحصیلی و نظامی  ‌را طی‌ میکردند تا شاید روزی سرهنگ بشوند. ضیافت در حیاتخلوت آقای مدرس بر گزار شده بود، همین جا که الان آقا مهدی میرعمادی و  شهناز خا نم زندگی‌ میکنند. میهما نها ناهار‌را در پنج دری خوردند و برای استراحت بعد از ناهار رفتند توی زیرزمین (زیرزمین هنوز هم هست ) تا کمی‌ خنک شوند. من ده سال بیشتر نداشتم و در خدمت میهما نها بودم. همراهآنها به زیر زمین رفتم. سرهنگ مرا مورد خطاب  قرار دادند و گفتند :

 

                    -    علی‌ جان، برو یک "شمد " برای من بیاور!

 

        هاج و واج  ماندم که " شمد " چیست. رفتم پیش عمو حسین (آقا حسین مدنی)گفتم :

 

-         جناب  سرهنگ از من " شمد "` میخواهند  " شمد" چیست؟

 

  عمو حسین لحظه‌ای فکر کرد وگفت :

 

-         شاید، منظور سرهنگ `نمد` بوده است.

 

 مدتی‌ دنبال `نمد` گشتم اما نمدی نیا فتم. از خجالت به خانه ی خودمان که ته همان کوچه بود رفتم و دیگر  به جمع مهمان ها  بر نگشتم وهرگز ندانستم  که آیا آن روز بالاخره به سرهنگ مدنی " شمد " دادند یا نه.

این اولینو آخرین روزی بود که سرهنگ را میدیدم. روانش شاد.

                                     ***********************************

2      شب عیدغدیر بود. رفته ‌بودیم منزل آقای آقا طالب، سر چشمه. در برگشتن، شما                   ( محمد مدنی )    و لعیا خانم  ومادرتان همسر مرحوم سرهنگ مدنی را با اتومبیلم به منزلتان میرساندم . آخر شب بود.

 در راه، آن مرحوم ( کهخداوند روحشان  ‌را غریق رحمت کند ) مدام " یا علی‌، یا علی"  می‌-گفت. پس از اینکه به در منزلتان رسیدیم ، قبل از پیاده شدن، یک اسکنا س نو  پنجاه تومانی به من دادند، مایه کیسه، یا عیدی . آن سال، من حدود " ده میلیون" تومان  پسانداز کردم. از کجا آمد و چطور جمع شد، هنوز نمیدانم.  فقط میدانم که پول میامد. قطعااز برکت وجود آن مادر با ایمان بود.

                     *********************************** 

3    مرحومآقا میرزا عبدالکریم میرعمادی، منزل آقای مدرس مهمان بودند. در " ارسی" نشسته بودیم وبنده هم در خدمت . آقا میرزا عبدالکریم به من گفتند :

-         "علی‌ جان، قندان را بیاور"

 

   اینبندهٔ خنگ، " قلیان " را  به جای " قندان "  گرفتم و مدتی‌ بعد با یک قلیان با آتش امام جمعه ای برگشتم { اصطلاحی به معنای سر قلیانی با آتش مرتب و پر و پیمان }. لابد انتظار آنرا هم داشتم که انعا م بگیرم. آخر آن روز‌ها بزرگان به بچه‌هاانعام میدادند . البته من چندان خنگ هم نبوده ام ، شاید دندان‌ها‌ی مصنوعی  آقا میرزاعبدالکریم موجب اشتباه شنیده شدن کلمه شده بود.

تقصیر‌را به گردن بزرگتر‌ها نیندازیم. راستش ‌را بخواهی، من هنوز هم ، بعضی‌وقت‌ها کلمات را عوضی‌ میشنوم.

                                                                  *************************

/ 0 نظر / 15 بازدید