مرثیه زاینده رود : شادروان طاهره مدرسپور : آپادانا شماره فروردین - خرداد .139

خویشان ساکن اصفهان گفتند که باز بستر زاینده رود خشک است  و در سال های اخیر این اتفاقی است که بکرات روی داده است . رفتم به سراغ نوشته ای از زنده یاد خانم طاهره مدرس پور در مجموعه "رنگین کمان " دراین مورد :

 

مر ثیه ای برای زاینده رود

از نگاه یک بهت تاریخی

سی و سه پل و همه پل هایی که روزگاری زاینده رود را در آغوش مهربانی خود جا داده بودند ! اینک همچون تاجی برای یک عروس بی سر ، خاموش  و بی مصرف بهت زده و مات ، تهی و پوچ از نگاه یک بهت تاریخی بر بستر خشک آن که خار زار شده است خیره مانده اند.

هزاران سال بود که آبهای پربرکت زاینده رود از سر چشمه های سپید کلاه کوه های پر برف کوهرنگ بر بستر پر طراوت آن جاری بودند و چشمان این رود سال های سال نظاره گر زمان و مکان و تاریخ و جغرافیایی بود که بر این مردم گذر می کرد. آن زمان که آتش زردشت بر فراز کوه سر فراز آتشگاه شعله افروخت تا محیط حکمت و توحید و تمدن را فروزان سازد، زاینده رود جاری بود. آن زمان که پادگان نظامی جی، دروازه های خود را بر سپاهیان سلطه می گشود، زاینده رود جاری بود .

هنگامیکه سلاطین عرب و ترک و مغول سم ستوران فاتح خود را بر خاک زرخیز اصفهان گذراندند تا توبره غنائم خود را با گنجینه های شهر ما پر کنند زاینده رود جاری بود .

آن وقت که سلاطین صفوی، با مهر آبی کاشی کاری های سحر آمیز هنر مند اصفهانی، خود را بر پیشانی بلند شهر ما جاودان می ساختند، زاینده رود جاری بود. در آن روز شوم که آخرین سلاله سلاطین دودمان شاه صفی، تارک سر محمود افغان را با تاج شاهی ایران آذین میکرد، زاینده رود جاری بود. در آن زمان که پادشاهان قاجار زنان بی گناه حرمسرا هایشان را بر سرسره تیغ می نشاندند و از میهمانانشان با قهوه قجری پذیرایی میکردند و مشروطه و مشروعه ایران را یکجا به توپ می بستند زاینده رود جاری بود .

در گذر گاه سواران نادر، در اکرام خانه کریم خان زند، در آوردگاه آغا محمد خان قاجار، بر مناره های سر انسان های بیگناه، بر تل چشمان از کاسه بر آمده فرزندان این مرز و بوم، بر آتش آتشکده خاموش و سرد زرتشت، به مشعل های فروزان یغما گرانی که کتاب ها و کتابخانه های میراث ما را به هرم آتش می سپردند. بر سر سفره تاریخی سلاطین سامانی ، از دریچه نگاه فرنگیانی که به این خوان گسترده نعمت با اعجاب و شگفت زده می نگریستند . بر تک تک کاشی های فیروزه ای مساجد و بلندی گلدسته های فاخر آن، به گنبد مزار های طلایی و کشتزار های پر برکتمان، به آدمیان صبور و سختکوش و هنرمندی که در دل این شهر سر بلندانه می زیستند . به همه اینها چشمان همیشه پر آب زاینده رود می نگریست و جاری بود .

موجهای خروشان زنده رود، پژواک همهمه مرغان و سایه سار درختان بود و امواج متلاطم آن در مسیری طولانی ره می سپرد تا خود را در اعماق سینه گاو خونی مدفون سازد و این مرداب که مهبط آبی، آبهای زاینده رود بود از برکت این هم آغوشی، در ژرفای زمین به هزاران سفره آب زیر زمینی برکت میداد تا با فورانی از سر چشمه ها و دهانه قنات ها نان سفره کشاورز سخت کوش را فراهم سازند.

زاینده رود جاری بود تا شاعران قصیده سرا و غزل گو اشعار فاخر خود را به پیشگاه مقدسش پیشکش کنند .

زاینده رود جاری بود تا هنر مندان و صنعتگران با الهام از وجود سر شارش گنجینه های هنر این شهر را غنا بخشند .

زاینده رود جاری بود تا هزاران هزار پرنده خسته بال از انجماد سر زمین های قطبی به هوای آبی آسمان و سفره گسترده آن خود را به آب های زلالش برسانند و در حاشیه نیزار های آن نسل سرما زده خود را با گرمای حیات ادامه دهند .

زاینده رود جاری بود تا درختان تناور و بیشه زار های پر طراوت خود را در آیینه نگاه او ستایش کنند .

زاینده رود جاری بود تا گوش جان خود را با آواز های سرمدی رهگذرانی که آوای غریبانه شان را به هیاهوی گذرایش می سپردند پر کند .

زاینده رود در زندگی ، در خون ، در تبار و هستی ما ، جاری بود و آدمیان با ضربان قلب او ساعت حیات خود را میزان میکردند و فصل ها را ورق میزدند . زمزمه های تابستانیش که همنوا با صدای غوک ها و قور باغه ها بود موسیقی متن زندگی ما را می نواخت و خشم و هیاهوی زمستانی و بهاریش آئینه دار عبرت زمانه ما بود .

زاینده رود زنده و گرم و تپنده ریتم حیات ما را با ضربان قلب خود هماهنگ می کرد و ما همه به آن زنده بودیم و حالا پس از گذشت قرن ها ، ما از نگاه یک بهت تاریخی نظاره گر مرگ و ایستایی زاینده رود شده ایم . دیگر هیچ آئینه ای وجود ندارد تا این گنبد مینائی را در خود تکرار کند ... و یا کوه سرفراز آتشگاه و بالای بلند کوه صفه خود را در آن ستایش کند. دیگر مرغان و غوک ها و قور باغه ها از گلوگاه پر عطش و تف زده خود سرود سرزندگی سر نخواهد داد . دیگر نیزار های حاشیه زاینده رود پناهگاه مرغان مهاجر نیست و گهواره زایش طبیعت از تخم های مرغان دریایی تهی شده است  و این تجسم کامل یک نسل کشی است که هر روز در یک گوشه از این جهان پهناور نظاره گر آن هستیم .

لالائی ما در آب دیگر خواب های پریشان ما را تعبیر نمی کند و پل های زیبا و پر هیمنه ما چون دندان های پوک و پراکنده در دهانی تاریک و تهی خود را گم کرده اند. دفتر نقاشی سال های کودکیمان که با آبرنگ درختان حاشیه زاینده رود و خورشید برآمده از مشرق آن مصور شده بود به تاراج رفته است و دفتر خاطراتمان از تمام یادها و یاد بود های آبی آب تهی گردیده است .

کدامین ستم ؟ کدامین ظلم ؟ خاک حاصلخیز ما را به نینوایی دیگر مبدل کرد کدام یزیدیانی ؟ آب را بر کدام مظلوم زمانه ما بستند ؟ تا به انتقام آن شهر سر فرازمان به عطش استسقایی تاریخ مبتلا شود .

کشتزار های ما خشکیده اند ، باغ های ما از گل و میوه تهی گشته است ، کشاورزانمان برسر سفره قحطی نان، گرسنگی به دندان می کشند و کودکانمان خواب آب می بینند و در مرده رود خاطرات پدرانشان شنا می کنند.

ای وای بر ما ... وای بر ما که نتوانستیم میز بانی هزار ساله اجدادمان را بر آبهای پر برکت  زنده رود ادامه دهیم . نکبت روح کثیف ما مظهر سر چشمه پاکی آب را آلوده کرد . آبی که هزاران سال در بستر معصومیت این شهر جاری بود . شادمانمان میکرد . پاک و مطهر مان می نمود . غذایمان را میداد و آغوشش پناه خستگان و گرما زدگان بود و آینه دار جلوه های هنر شهرمان بود و همه زندگیمان را در او خلاصه میکردم . حال باید تا همیشه تاریخ داغ ننگ مرگ زنده رود را بر پیشانی این نسل ننگین حک کنیم تا دنیا بداند در زمانه ما بود که زنده رود مرده رود گشت . 

                                             طاهره مدرس پور ( کیوان )

نظرات خوانندگان :

پنجشنبه، ٢ تیر ۱۳٩٠  - ۸:۳٢ ‎ب.ظ

کاش نمی دیدمت، خواجوی زیبای من
ظلم زمان تا به کی، لعبت والای من
دیدمت از راه دور ، اشک روان شد ز چشم
ای نفس گرم تو، هست تمنای من
بر تو جفا رفته باز، راز جفا چیست ، گو
من خجل از کرده ام؛ ای بُت رعنای من
کاش که من مُردمی، طاقت این بار نیست
خشگ نبینم تورا، ای همه رویای من
کاش در این لانه ام، خلوت بیگانه ام
نقش تو بر آب بود، ای چمن آرای من
خاک به سر این مرا، خشگ شده زنده رود
مرگ بود حق "میر"، وای بر این وای من

نویسنده: علی

/ 1 نظر / 10 بازدید
علی

کاش نمی دیدمت، خواجوی زیبای من ظلم زمان تا به کی، لعبت والای من دیدمت از راه دور ، اشک روان شد ز چشم ای نفس گرم تو، هست تمنای من بر تو جفا رفته باز، راز جفا چیست ، گو من خجل از کرده ام؛ ای بُت رعنای من کاش که من مُردمی، طاقت این بار نیست خشگ نبینم تورا، ای همه رویای من کاش در این لانه ام، خلوت بیگانه ام نقش تو بر آب بود، ای چمن آرای من خاک به سر این مرا، خشگ شده زنده رود مرگ بود حق "میر"، وای بر این وای من