چهل سال پیش ... قسمت 4 : نوشته دکتر احمد مدنی : آپادانا نوروز 1388

 

صبا به تهنیت پیر می فروش آمد

که موسم طرب و عیش وناز و نوش آمد

هوا مسیح نفس گشت و باد نافه گشای

درخت سبز شد و مرغ در خروش آمد

 

 

چهل سال پیش، در چنین روزی....

 

 

خاطراتی از دوران تحصیل طب، و طبابت

 

قسمت چهارم : دروس... و سفر  ناصر و فرهاد

 

احمد مدنی

 

 

در محضر استاد دکتر محسن هشترودی

 

 

دورة سه سالة علوم پایه را در دانشکدة پزشکی، در مقر دانشگاه

 در اراضی هزار جریب گذراندیم. دانشجویان دیگر از دانشکدة

علوم نیز در هزارجریب کلاس داشتند.  

یکی از کلاسهای آنان مربوط به درس ریاضی بود و هفته ای یکبار پروفسور محسن هشترودی از تهران می آمد و به عنوان استاد پروازی، به آنان درس می داد. اما حضور در کلاسهای درس پروفسور هشترودی به دانشجویان دانشکده علوم محدود نمی شد و جمع کثیری از دانشجویان دیگر نیز مشتاقانه در کلاس درس این استاد شرکت می کردند و همیشه دور و بر او شلوغ بود. گرچه همه مواظب بودند که از یک متری استاد، کسی کبریت روشن نکند چون احتمال شعله ور شدن وی می رفت و این مطلب را هرکس که با استاد هم صحبت می شد به رای العین در می یافت.

 

یک بار که من هم به کلاس او رفتم، استاد ابتدا از مبحث دیفرانسیل در ریاضی شروع کرد. اما هنوز یک دقیقه نگذشته بود که گفت شاید اولین قومی که به دیفرانسیل در ریاضی توجه کردند، قوم آزتک ها در مکزیک بود و سپس در مورد باستانشناسی و احوال و زندگی قوم مایا و آزتک مطالب بسیار شنیدنی و جالبی بیان کرد. بعد از آمریکای جنوبی به سرعت به خاور نزدیک آمد و توضیحات مفصلی نیز دربارۀ تخته سنگهای عظیم چند صد تنی معبد ژوپیتر در بعلبک لبنان داد و نتیجه گرفت که جابجایی این سنگها در مقیاس و معیار وسائل ابتدایی بشرِ دوهزار سال پیش نبوده و احتمالاً کار ساکنان کرات دیگر است که زمانی به زمین آمده بوده اند. و سرانجام با خواندن یکی از غزلهای سرودة خود به درس آنروز پایان داد. پروفسور هشترودی سایه تخلص می کرد و غزلهای عاشقانه و شورانگیزی داشت.

 

₪₪₪₪₪₪₪₪

 

 

ارتباط فارماکولوژی و شعر فروغ !

 

تدریس فارماکولوژی را استاد عباس ادیب به عهده داشت که معاون دانشگاه نیز بود. با دکتر ادیب کسی جرات شوخی نداشت و شاید به همین دلیل بود که نمرات عموم دانشجویان، همیشه در این درس، درخشان بود. به یاد می آورم که در هنگام سایر امتحانات، به تفاوت از دو تا چندین نفر از اساتید و دستیارانشان به طور منظم و با دقت و هوشیاری در سالن امتحان و بین دانشجویان قدم می زدند و مواظب هر حرکت و حتی روبرگرداندن دانشجویان بودند اما در جلسة امتحان فارماکولوژی، استاد ادیب یکه و تنها در بالای سالن می نشست و فقط یک جمله می گفت که کاملاً و دقیقاً کفایت می کرد :

-       بچه ها! اخلاق مرا که می شناسید. سرتان به کار خودتان باشد!

 

اما جدا از خلق و خوی نسبتاً تندش، یک استاد به تمام معنا بود. یک روز در آزمایشگاه فارماکولوژی قرار بود که اثر مورفین و سپس پادزهر آن، نالوکسون را بر روی خرگوشها آزمایش کنیم. من و همکلاسم غلامعلی عکاشه نیز مانند سایر بچه ها، یک گروه دونفری تشکیل دادیم و به ما یک خرگوش دادند. پس از توزین خرگوش، مقدار مورفین لازم را محاسبه و در ورید لالة گوشش تزریق کردیم و به محض آنکه نشانه های سرکوب تنفسی ظاهر شد، به او نالوکسون زدیم تا تنفس خرگوش ما دوباره شروع شود و به حیات برگردد. اما با وجودی که محاسبه مان ظاهراً درست بود و اشکالی در کار دیده نمی شد خرگوش نازنین و سفید ما دیگر نفس نکشید و هرچه دوباره نالوکسون زدیم و با دانسته های آنروزمان او را احیا کردیم، موثر واقع نشد.

چشم هردوی ما پر از اشک شد و غلامعلی که از اجلة ادبا و دوستداران شعر نو بود، بر روی کاغذی کوچک، قطعه ای از فروغ فرخزاد نوشت و روی کالبد خرگوش مرحوم گذاشت :

 

او صلیب سرنوشتش را برفراز تپه های قتلگاه خویشتن بوسید!

 

با تاسف به خرگوشمان خیره شده بودیم. دفتر و کتابمان را زیر و رو می کردیم و با هم مجادله داشتیم که مگر در محاسبة مقدار لازم از داروها چه اشتباهی ممکن است مرتکب شده باشیم، که دستی از پشت سرمان آمد و کاغذ را برداشت. استاد دکتر ادیب بود که شعر را خواند و لبخندی زد و بعد از پرس و جو از نحوة کارمان با همان لهجة اصفهانی و حبیب آبادی خود گفت:

-       اگه می خواین که مریضادون در دورانی طبابتی شوما، هیچ صلیبی رو ماچ نکنند!..."

 

و سپس با حوصلة تمام، مراحل کار را استادانه برایمان شرح داد و اشتباهاتمان را نکته به نکته برای ما دو نفر بازگو کرد.

 

₪₪₪₪₪₪₪₪

 

 

ایرانگردی ناصرمدنی و فرهاد مهران : 

تئاترارحام صدر، یوزباشی، کافه آبشار

 

 

اواخر تیرماه ١٣۴۵ بود که برادرم ناصر و فرهاد مهران در پایان سفر ایرانگردی خود از شیراز به اصفهان آمدند و دو روزی را در آپارتمان من طی کردند. ناصر و فرهاد که در این سفر از تهران به همدان و کرمانشاه و سپس به لرستان و بروجرد و از آنجا به شیراز رفته بودند، از سفر خود خاطره ها تعریف می کردند و از جمله آنکه شبی که راننده ای به نام ساکی، آنها را به بروجرد می برده است، ناچار شده اند تمام شب را بیدار بمانند تا آقای ساکی از شدت خماری به خواب نرود. آنها در شیراز به منزل تیمسار مین باشیان فرماندة لشگر جنوب وارد می شوند. پسر مین باشیان دوست صمیمی فرهاد بود و ناصر می گفت که آن تیمسار بلندپایه که به جدیت و خشونت مشهور بود، در خانة خود در حال ترقص و بشکن زدن اینطرف و آنطرف می رفت و آهنگ معروفی از بیتل ها را می خواند که :

 

-          She was only seventeen, seventeen o seventeen! 

 

به هر تقدیر، ناصر و فرهاد به محض ورود به اصفهان و پیش از بازدید از نقاط دیدنی، درخواستشان این بود که ارحام صدر را ببینند. بنابراین ظهر جمعه را جای شما خالی به چلوکبابی هاشمی در زیر زمین ساختمانی در خیابان شیخ بهایی رفتیم و جای دوستان را با چلوکبابی واقعی با مخلفات، به قیمت هر دست پنجاه ریال، خالی کردیم و جمعه شب بیست و چهارم تیرماه ١٣۴۵، با ناصر و فرهاد و عمو حسین و محمد به دیدن نمایشنامة دلقکها از ارحام صدر رفتیم.

با بازی استاد رضا ارحام صدر و تئاتر او از وقتی به دبیرستان می رفتم آشنا بودم و هربار که برای عید نوروز یا تابستان به اصفهان می آمدیم یکی از حتمی ترین برنامه هایمان دیدن نمایشنامة تازة ارحام صدر بود. به این ترتیب و در طی سالیان دراز نمایشنامه های متعددی از وی دیده بودم.

 

₪₪₪₪₪₪₪₪

 

ارحام صدر در تئاتر کمدی اصفهان و ایران عنصر یگانه ایست. نمایشنامه هایش قائم به ذات اوست و در پرده هایی از نمایشنامه که حضور ندارد، تماشاچیان با هم حرف می زنند و وقت می گذرانند تا دوباره نوبت او شود. نفس نمایشنامه و موضوع آن وحرکات و سخنان سایر بازیگران در نمایشنامه های او محل چندانی از اعراب ندارد و این فقط خود اوست که مردم خواستار شنیدن حرفها و شوخی ها و تک مضرابهای بجا و اغلب، گزندة او هستند. نکتة مهم در نمایشنامه های ارحام صدر موقع سنجی اوست.

یک بار اتفاق افتاد که دوبار موفق به دیدن یک نمایشنامه از او شدم و هر شب، ارحام صدر با توجه به شخصیت برجسته ای که آنشب در تئاتر او حضور پیدا کرده بود، نوع شوخی ها و اشارات خود را تغییر می داد. شب اول متوجه شدیم که همة لطیفه گویی ها و متلک پرانی هایش دربارة برق و قطع برق و ضعیف بودن روشنایی کوچه ها و خانه هاست و در شب دوم، تمام شوخی ها و کنایاتش دربارة تلفن و وضعیت نابسامان ارتباطات و مکالمات تلفنی بود. در این موارد، تماشاچیان که با روحیة ارحام صدر آشنا بودند در ردیف های جلو به جست و جو می پرداختند تا آن مقام دولتی را که در تئاتر حضور دارد شناسایی کنند. در آن دوشبی که عرض کردم، شب اول وزیر نیرو، و شب دوم مدیرکل مخابرات استان در سالن حضور داشتند.

نکتة دیگر، حاضرجوابی و تسلط کامل ارحام صدر به صحنه و وقایع نمایشنامه بود. شبی که به تماشای نمایشنامة مست رفته بودم، در یکی از صحنه ها ارحام صدر به عنوان جاهل و یکه بزن محله به شاگرد خود ناصر خرسه، تعلیم نسق گیری می داد. در این صحنه ارحام صدر چاقوی خود را محکم به زمین کوبید و تیغة چاقو در کفپوش چوبی کف صحنه فرو رفت و استوار ایستاد و وی تعلیماتش را به ناصر خرسه پی گرفت. اما شبی که بار دیگر به تماشای همین نمایشنامه رفته بودم، هنگامی که به همان صحنه رسیدیم اتفاق جالبی افتاد. ارحام صدر در حالیکه رجز می خواند، چاقویش را محکم به زمین کوبید اما تیغة چاقو در تخته فرو نرفت و به کف صحنه افتاد. با خودم گفتم حالاست که باید دید ارحام صدر چطور از پس این حادثه بر می آید که ناگهان ارحام صدر رو به ناصر خرسه کرد و گفت :

-  اوی .. ناصر خرسه .. اگه چاقود رو زیمین ولو شدا   از رو نریا   چاقودا دوباره وردار آ  دوباره تو زیمین

     فورو کون! حالید شد؟ 

 

₪₪₪₪₪₪₪₪

 

ارحام صدر از این دست حاضرجوابیها و موقع سنجیها بسیار داشت که به دونمونة مشهور از آنها که خود شاهد نبوده ام اشاره می کنم. 

زمانی در نمایشنامة بیژن و منیژه، ارحام صدر نقش رستم را بازی می کرده و با گروهی از پهلوانان به سر چاه می آید و با برداشتن سنگ عظیمی که بر سرچاه بوده است، بیژن را نجات می دهد. شبی از شبهای اجرای نمایشنامه، هنگامی که ارحام صدر با یال و کوپال رستم وار اشعار شاهنامه را می خوانده و به سر چاه می آید، برای برداشتن دکوری سنگ مانند که ساخته بوده و روی دهانة چاه گذاشته بودند کمی آب و تاب به خرج می دهد. یکی از تماشاچیان در آن حال فریاد می زند :

/ 4 نظر / 17 بازدید
محمد مدنی

آقای مهدی مدنی تعریف میکردند که روزی در چهارباغ همراه آقا رضا مدرس پور بر میخورند به یوز باشی که طبق معمول میگوید : آقا یه چیزی بدهید .در جواب میگویند : یک غاز هم ندارم . یوز باشی میگوید : خب یه اردک بدین !

به نام خدا یک عمر گذشت ژنجره خانه یک خابه مان رو به دیوار حیات روبه رو ,عالمی را می گشود و پله هایش به اعماق زمین جاری بود. خوب یادم هست شش روز بهاری که به سرعت طی شد. گفتم ماهی , عسلی ,جایی گفتی درس هایم مانده,امتحان دستیاری دارم. در کنارت ماندم و به ارامش تو , سکون تو لبخند زدم. و زمانی که بخوبی طی شد گفتی :تا دو سال یک شب در میان کشیک بخشم , در ک کن و بفهم, من پزشکم و پزشک جمعه و عید و نوروز ندارد هرگز تا که فارغ ز علم شدی گفتی : روستایی در این نزدیکی ست که دو هفته یک بار , یک دو روزی پی تو می ایم , طرحم انجاست انگار . نوزاد کوچکمان البومی داشت به اندازه برگ برگ درخت نارنج , چند صد برگی که ورق می زد ,به تو می رسید گاهی , می خندید .(جای شکرش باقیست) وقت بیماری او اما کوزه مان حفره ای داشت به اندازه یک اقیانوس. و زمان منتظر هیچ کسی نبوده نیست هنوز . طرح که پایان یافت , گفتی:

طرح که پایان یافت , گفتی: صبر کن تو چقدر بی تابی , ازمون فلوشیپی در راه است , این یکی را بگذرانم محشری خواهد شد .تو اگر خرید شب عیدی داری ,مادرت می اید ,وقت من ارزش جهانی دارد ,راستی دست و بالم تنگ است ,مراعاتم کن گاهی. این را نیز به سلامت رفتی. همه ات می گفتند که چه پشتکاری داری ، تو چقدر باهوشی . و من در میان ذهنت گوشه ای کز کردم و گفتم اکنون ....... بانگ زدی وای uncall ام ، گردش خارج شهر محال است ، از صدرا تا اینجا سه ربع ساعتی راه است .درس دارم مگر من مثل تو بی کارم . و چه بی کار بودم . مشق کودک با مادر ،ثبت نامش مادر ،تربیت با مادر،و کلاس فوق برنامه اگر وقت داری ببرش .من شغلی دارم بس دشوار . زن خانه باید هم مدیر باشد و هم مهماندار . سر راهت پس از نانوایی ،میوه ای هم بخر و نامه ام را پست ببر . بسیار خوب چون زمان حاظر به همکاری نیست من رهایش کردم .

و شدی اخر کار عضوی از هیات علمی و تمام . و تمام یعنی تازه استاد یارم ،بخش را می گردانم ، rand دارم هر روز و در morning report باید consult کنم .من اگر مقاله هایم نرود در ژورنال یا ISI نباشد امسال جایگاهم می لرزد و کسی دیگر با من تز نمی گیرد. روزهایم ماه شد ،ماه هایم شد سال و اکنون ده هایی که جوانیشان پیدا نیست . یک عمر به همین تندی طی شد . ای ای خدا یارت باد حواست باشد اگر اینترنیان زیبا روی پزشک خوش تیپ نجوایت کردند یادت باشد لباس شستن هایت ، اتو کشیدن هایت همه را من کردم تا تو اینگونه برازنده شوی . یا اگر به زیر و بم اقای دکتر صدایت کردند ،بخاطر بسپار من و فرزندت 13 سال سفرهامان تا شهرک صدرا بود. و اگر جناب استاد خطابت کردند بیندیش چه دل هایی که شکست ،چه روز هایی که فراموش شدند و چه رویاهایی که هرگز به انجامش نرسید. دکتر خ.